دوشنبه بازار
کشیشی در یکی از موعظاتش
بگفت اینگونه:((دقّت کرده ام من
درون آن اتاقک؛هر که آید
برای اعتراف؛یا مرد؛یا زن
...........................................
برایش مشکل است ُ سخت ُ دشوار
که آرد بر زبان؛لفظ خیانت
برای حلّ این مشکل؛هم اکنون
بگویم جمله ای را؛تا تو راحت
............................................
بگویی از خیانت با من ِ پیر!!
به جای واژۀ زشت خیانت
بگو این جمله با من در اتاقک
((زمین خوردم!!))هم اکنون؛سهل ُ راحت
..................................................
بیا با من بگو از کار ِ کرده
بگو تا کم شود؛بار گناهت
بگو تا اندکی آسوده گردی!!
ووجدانت شود یک ذرّه راحت!!))
................................................
به این صورت((زمین خوردم))در آن شهر
کلامی مصطلح شد در دوهفته!!
کسی لفظ خیانت را نمیگفت!!
توگویی این کلام؛از یاد رفته!!
...........................................
زمین چرخید ُ چرخید ُ زمان رفت
کشیش ما پس از ده سال ُ ده روز
به سوی اسمانها پرکشید ُ
کشیشی جای او بنشست؛یکروز!!
..............................................
یکی آمد کلیسا ُ چنین گفت:
((پدر!!خوردم زمین امروز ُ دیروز!!
مقصّر هم خودم بودم!!ببخشید!!
غلط کردم!!
))سپس یک آه جانسوز
...............................................
کشید ُ رفت ُ بعد از او بیامد
زنی زیبا؛که کرد این جمله تکرار
((زمین خوردم!!دعایی کن برایم!!))
کشیش این جمله را هر هفته ده بار
................................................
شنید از این ُ از آن؛آخرش رفت
به دیدار تِری؛شهردار آن شهر
سپس گفت اینچنین:((آقای شهردار!!
شده این زندگی؛درکام من؛زهر!!
.................................................
تو میدانی!!بُود ارشاد؛کارم!!
کشیشم من؛نمیباشم پرستار!!
من از تو خواهشی دارم؛نگو نه
زمین خورده بُود در شهر؛بسیار!!
............................................
بکن از اعتبارت استفاده
و بیرون کن مرا؛از آن کلیسا!!
بیاور جای من؛یک اورتوپد؛چون
که باشد اورتوپد لازم در اینجا
...........................................
و یا فکری بکن بر حال چاله!!
اگر خواهی بمانم من در این شهر!!
پُرش کن؛تا کسی در آن نیفتد!!
وگرنه؛میروم با حالت قهر!!))
.............................................
کشیش وقتی رسید حرفش به اینجا
تِری قه قه زد ُ خندید؛زیرا
بفهمید آن کشیش؛آگه نباشد
((زمین خوردم))چه معنا دارد اینجا!!
.................................................
کشیش وقتی که دید آن خنده ها را
غضب کرد و بگفت اینگونه:((آری!!
بخند!!قه قه بزن!!امّا تِری جان
زنت هر هفته با حال نزاری!!
...............................................
بیاید در کلیسا ُ بگوید:
((پدر!!خوردم زمین!!))هر هفته یکبار!!
چه شد ان خنده های از ته ِ دل؟!!
لبو گشتی!!بهت برخورده انگار

))
................................................................
سلام به دوستان عزیز و نازنین.خوبید؟ببخشید دیگه.این شعر؛حاصل
یک قلیان روحی بوده که بر اثر خواندن یک داستانک که در وال فیس
بوکم نوشته شده بود سروده شد.امیدوارم خوشتون اومده باشه.
یک خبر خوب هم بهتون بدم.یکی از بهترین غزل سراهای ایران
یعنی سرکار خانوم آرزو بان پرور که از کردهای غیور هستند به
جمع دوستان نازنین وبلاگم پیوستند.من به خودشون هم نوشتم.
اینکه من میونه ام با غزل اصلأ خوب نیست.اما اشعار خانوم
بان پرور انصافأ یک چیز دیگه است.وبلاگ ایشون به نام باروون؛البته
با حروف انگلیسی؛در لینک دوستانم اضافه شده.حتمأ برید و اشعار
ناب و زیبا رو بخونید و لذّت ببرید
ابلیس چرا خدا ندارد دارد
بی درد چرا دوا ندارد دارد
تنهایی اگر لیدر جمعی باشی
یکدست چرا صدا ندارد دارد
آنقدر درد دارم
که وقتی زمین میخورم
چیزی حس نمیکنم
وقتی که بلند میشوم هم!!
تنم داغ است که چیزی نمیفهمم!!
از بس که به زمین گرم خورده ام!!
لااقل هر۳۹ روز یکبار،احوالی از دوست خود بگیرید که اگر مرده بود
به چهلمش برسید


| Design By : Pars Skin |
