دوشنبه بازار
خدایا؛سال کهنه رفت،از بین
هم اکنون آمده،فصل بهاران
بکن یخهای قلبم آب؛یارب
خداوندا؛دلم را سبز گردان
........................................
خداوندا؛جلا ده قلب من را
دلم را صاف؛چون آیینه گردان
عطا کن قدرت بخشش به بنده
دل من را؛به دور از کینه گردان
.......................................
در این سالی که می آید؛خدایا
به ملّت؛ثروت و شادی عطا کن
شفا ده؛هرکه در بستر مریض است
خدایا؛درد بیماران دوا کن
.................................................
خداوندا؛بخشکان ریشۀ ظلم
گرفته کل دنیا را تباهی
بجز آوردن مهدی موعود
خداوندا نمانده؛هیچ راهی!!
......................................................
خداوندا؛خدایا؛بارالها
غفوری تو؛تو ستّارالعیوبی!!
گناهانم ببخش ُ عفو فرما
که گشته وزنشان؛هم وزن کوهی!!
.....................................................
بُود این؛آرزوی آخر من
هرآنکس هست؛زندانی ّ ُ دربند
بکن آزاد ُ جای گریه زاری
به لبهاشان نشان؛گلهای لبخند
................................................
دعای تحویل سال؛از زبان بهنام منصوری.سال سراسر شادی را
برایتان آرزو دارم.همه از دم.
سلام.غیبت خوردن حال زیادی داره.
نمیدونم چهار شنبه سوری اونجایی که
شما هستید چه شکلی بود.اما ما که میگفتیم امسال فردیس؛منهدم میشه
نتیجه اش شد این که بی بخارترین چهار شنبه سوری سال رو داشتیم


من که اصلأ خوشم نیومد.اما خوب.دیشب یک خبر خیلی خوشحال کننده
به دستم رسید.و اون هم چاپ کتاب دوست بسیار عزیزم؛آقای اسدی بود.
دیروز اعصابم پاک به هم ریخته بود.پا شدم رفتم شب شعر؛باز هم اعصابم
خراب بود.چند تا شعر خوندن.باز هم اعصابم خراب بود.

اما یکدفعه
آقای بیگ؛گردانندۀ جلسه در مورد چاپ کتاب ایشون صحبت کرد.یکدفعه
اعصاب خراب من؛درست شد.
اینقدر خوشحال شدم که حد و حساب
نداشت.درست مثل اینکه کتاب خود من چاپ شده.آقای اسدی؛یا بهتر
بگم؛محمد رضا(صالح)اسدی؛یکی از بهترین مضمون یابهاییه که تا حالا
شناختمش.البته مجید صالحی عزیزمون هم هست که یکی از برجسته
ترین ترانه سراهاییه که تا حالا دیده ام و ترانه هاشونو شنیده ام.باز هم
اگه بخوام از نخبه های اون جلسه بگم؛ترانه سراییه که زیاد نمیاد.اما وقتی
میاد من شدیدأ مشتاقم ترانه اش رو گوش کنم.آقای پیام پولاد.که دیروز
شاهکار کرد با ترانه اش.از سپید گوهای حرفه ای انجمن هم که بخوام بگم
با یکیش که آشنا شدید.خانوم محدثه خادملو.یکی دیگه هم هست به نام
آقای پاکزاد اجرایی.که حقیقتأ شاهکاره.دو نمونه کوچیک از اشعارش رو
برای پست بعدی میذارم.یک دختر خانوم جوون هم میاد اونجا.به اسم سناء.
اولین باری که اومد شعر خوند موقع معرفیش گفت:سلام.منم سنام
یک جناس تام بسیار زیبا که همه رو غافلگیر کرد.
این سنا خانوم؛به
سبک مریم حیدر زاده میخونه.اولین شعرش اصلأ چنگی به دل نمیزد.اما
ماشاالله روز به روز داره پیشرفت میکنه و شعرهاش مستحکم تر و زیباتر
میشه.بعضی وقتها مضمونهایی رو تو شعراش به کار میبره که به جرأت
میتونم بگم کمتر شاعری به سمت این مضمونها میره.براش آرزوی
موفقیت میکنم.مطمئنأ یکی از شاعرهای مطرح آیندۀ ایران خواهند شد.
چون بیشتر شاعرها جوانند.به همین خاطر جای پیشرفت زیاد دارند.
همه که مثل من نیستند؛پیر پاتال.

در آخر؛یکی از
اشعار زیبای اسدی عزیز رو میذارم.از کتابش با نام
دو سال و دو ماه؛حبس ابد.
آبی ترین دریا
کورم؛بگو آبی ترین دریا چه شکلیست؟
مجنون شدم؛حالا بگو لیلا چه شکلیست؟!!
پایم شکسته؛نردبامی هم ندارم
پس لااقل تعریف کن؛بالا چه شکلیست؟!!
سارا!!دلم هرگز نمیخواهد بدانم
وقتی نباشی؛چهرۀ دنیا چه شکلیست!!
پای خدا را هم؛به این بازی کشاندی!!
حالا بگو؛عشق خدا آیا چه شکلیست؟!!
دست کمم میگیری ُ؛دست مرا کم!!!
آزار یک عاشق؛به جز اینها چه شکلیست؟!!
آرایشش هرشب عوض خواهد شد ُ من
دارم مجسم میکنم؛فردا چه شکلیست!!
خیلی هوس کردم که با چشمم ببینم
تهدیدهایت؛لحظۀ اجرا چه شکلیست!!
چشمت که باشد؛قهوه دیگر لازمم نیست!!
در فال چشمت؛سرنوشت ما چه شکلیست؟!!
من را تماشا کن که تا شاید بفهمی
یک شاعر آوارۀ تنها چه شکلیست!!
سلام.این هم یکی دیگر از اشعار ناب خانوم خادملو.خیلی زیبا و ریزبینانه
همه چیزو بررسی میکنند.
فراموشی
عشق را میگذارم لای جانماز مادربزرگ
نگاهت را توی گنجه؛کنج اتاق
دلم را چال میکنم؛توی باغچه
صدایت را میسپارم به خش خش برگها
صورتت را قول میدهم؛به آیینه
وااااااااااااااااااای!!!خودم را یادم رفت!!!
حالا چگونه فراموشت کنم؟!!!!
ای دوست؛اگر ز عیب؛عاری باشی
دشمن نکند عیب تو را؛نقّاشی
در مزرعه ای که هیچ؛آفت نزده است
هرگز نکنند؛این ُ آن،سمپاشی
برای همه میجشنیم.برای خودمان؛مخالف جشنیم.


درس کمخواری ُ امساک دهی مارا؛لیک
بر سر سفرۀ رنگین؛دمرت میبینم


تعجب
در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
او بسیار طبیعی ست
و کمی هم خسته
او را طوری ساخته اند
که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
او را طوری ساخته اند
که ظاهرا
چیزی نمی شنود
چیزی نمی بیند
چیزی نمی گوید
و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتناک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید!!تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید
خدایا!!از بس در جواب ابلهان خاموش ماندم که گفتند:حرف حساب؛
جواب نداره.


یک نفر؛با من این حکایت گفت
درزمانهای پیش از این؛ای یار
حاکمی بوده مستبد؛جبّار
حاکمی؛عشق درهم ُ دینار
...........................................
فکر ُ ذکر جناب حاکم بود
این!!که چون میشود ز یک قانون!!
استفاده نمود ُ مردم را
چون گدایان نمود ُخود قارون!!$
............................................
یک شب گرم داغ تابستان
رفت حاکم؛به خواب بعد از شام
آنچه اورا کند؛چنان قارون
توی خوابش؛به او بشد الهام!!
...........................................
چون بشد صبح ُ پاشد از بستر
گفت:((قانون تازه این باشد
هر که در هیکلش؛بُود عیبی
زو ستانید؛درهمی با شدّ))$$
..........................................
روزی از روزها؛یکی گزمه
پیرمرد عصا به دستی دید
سوی آن پیر بینوا رفت ُ
زد سر پیر؛داد ُ با تهدید
.........................................
اینچنین گفت:((چون تو هستی لنگ
طبق قانون تازه یک دِرهم
باید از تو؛به زور؛بستانم))
چهرۀ پیرمرد؛شد دَرهم!!
........................................
اینچنین گفت؛گزمه با آن پیر!!
((ازچه رو؛چهرۀ تو شد دَرهم؟!!
اخم ُ تخم ُ؛گره بر ابروهات
گشت باعث؛دهی دوتا دِرهم!!))
.........................................
گفت اینگونه پیر بیچاره:((
چ ِ چِچِچ ِ چِچِ چِچِ گفتین؟!!))


شد مشخص؛هم او بُود الکن
هم بُود گوش بینوا؛سنگین!!
.........................................
گزمه گفتا:((چهار درهم شد!!))
پیرمرد حرف گزمه چون فهمید!!
شد غضبناک ُ اینچنین فرمود:
تَ تَتَتَ تَتَ تَتَ تهدید!!
.....................................
میکنی من؛مَمن؛مَمن؛منرا؟!!
من نمیدم به تو؛پوپو؛پولی!!))
گفت گزمه:((مگر بُود با تو؟!!
گیرم این پول را؛ز تو زوری!!))

........................................
یقۀ پیرمرد را؛بگرفت
گزمه ُ شد به پا؛یکی دعوا!!
آمد او؛دست گزمه گیرد گاز
کُلَه افتاد؛از سرش امّا!!
........................................
شد مشخص؛کچل بُود آن مرد!!
اینچنین گفت:((پیرمرد!!شد پنج!!

تو بده پنج درهم ُ؛بگریز
خفته ای پیرمرد؛مگر بر گنج؟!!))


......................................
او به سرعت دوید ُ حین فرار
پای چوبین او؛عیان گردید!!
تا بدید گزمه پای چوبینش
ریسه رفت؛قه قهی زد ُ خندید!!
.......................................
گفت:((از جای خود؛نخور تو تکان
که تو حکم دفینه را داری!!))

این حکایت برای تو گفتم
تا دهم پند؛اینچنین؛آری!!
.....................................
بعضی از مردمان؛چنان هستند
طالب کشف عیب ُ ایرادات
که تو گویی؛به او دهند کاپی!!
این بُود؛جزو بدترین عادات!!
.......................................
چون تو هستی به موضع نُقصان
در پی کشف عیب افرادی!!
ور تو باشی به موضع قدرت
کِی ز عیب کسان؛کُنی یادی؟!!
.................................
شعر از بهنام منصوری
$=در این مصراع؛فعل نمودن محذوف است.یعنی چگونه میشود مردم را فقیر
کرد و خودش را مثل قارون کرد
$$=در این مصراع هم باشد اول همان باشد است و باشد دومی رو باید
مشدد تلفظ کرد.یعنی با شدت عمل و تهدید
سلام.این هم از عکسی که قولشو داده بودم.البته با دوربین 2 مگا پیکسل
بهتر از این نمیشد.فقیریم دیگه.



سلام.گفتم به جای عکسی که از ارتفاع 3800 متری گرفته ام؛به جاش
بیام و چون اکثریت قریب به اتفاق بازدید کنندگان وبلاگ من؛خانوم هستند


به همین خاطر تصمیم گرفتم امروز براتون کتاب راز زیبایی رو براتون بذارم.
برید حالشو ببرید.
دیگه لزومی نداره که کتاب بخرید.
از وبلاگ
من؛بیاید مجانی ببرید.


سلام به همه.ممنون که هیچ کدومتون یادم نکردید

اوضاع رو به راهه؟
خوش میگذره؟هیچ کس نپرسید تو این چند روزه کجا بودی.اما من پررو ام.
خودم میگم.
جاتون خالی.هوس کوه پیمایی کردم.رفتم کوه.اون هم چه
کوهی!!سرسره یخی بگیم بهتره.
تصمیم گرفته بودم برم تا پلنگ چال.
اونجا یک پلنگو بکنم چال و برگردم.اما خوب نشد.وسط راه گفتند که کفشهات
یخ شکن نداره.میگفتند:its not safe
این شد که منو از وسط راه برگردوندن.
منم که جاتون واقعأ خالی نبود.ده قدم میرفتم بالا یا پایین؛از ناحیۀ
دستی که دچار آرتروزه زمین میخوردم.دو دقیقه پایین میومدم؛ده دقیقه
مثل شیر؛نعره میزدم.
کار به جایی رسیده بود که یکی از کوهنوردها
بهم گفت:اینقدر داد نزن.الآنه که با داد تو بهمن بیاد.

خلاصه.
من هم که دیدم اوضاع اصلأ بر وفق مراد نیست؛نشستم رو برفها و
سر خوردم و اومدم پایین.
یاد یکی از اشعارم افتادم.همونی که در مورد
سیلی خوردن قاضی بود!!همون بیتی که گفته بودم:نشیمنگاه من؛
گردیده بی حس
من هم دقیقأ همین اتفاق برام افتاد.زیر برفها
سنگهای نوک تیز بیرون زده بودند.نتیجه اش هم کاملأ ملموسه که
چرا تا الآن نیومدم برای آپیدیت وبلاگم.

البته وقتی
در ارتفاع 3800 متری بودم؛تمام دوستان عزیزمو یاد کردم.و برای
سلامتی و بهبود بانوی عزیزمون هم دست به دعا شدم.یک عکس
خیلی قشنگ هم گرفتم.با اون دوربین 2 مگاپیکسل بی کیفیت
گوشیم.
شاید پست بعدیم اون عکسو گذاشتم.فعلأ.کار ندارید با من؟



| Design By : Pars Skin |



