دوشنبه بازار
سلام به دوستان عزیز.امشب شب یلداست.شب یلداتون مبارک.
برای پست امروز؛که بی مناسبت با شب یلدا نیست؛یکی از
شعبده بازیهای هنرمند محبوبم؛بعد از دیوید کاپرفیلد؛یعنی سریل
تاکایاما رو براتون آماده کرده ام.امیدوارم ببینید و خوشتون بیاد.
از بهنام منصوری به همه.هرچی ازتون تشکر کنم بازم کمه.


دیشب خوابیدمبا گرفتگی 65درصد رگ گردن.امروز صبح بلند شدم با گرفتگی
4 درصد رگ گردن.میخواستم بگم کدوم یکی از شما برای من دعا کردید و
دعاتون چی بوده.دوست داشتید خصوصی بنویسید.دوست هم نداشتید
در صحن علنی وبلاگ بنویسید.

از اینکه منو مورد لطفتون
قرار میدید ممنون.به خصوص اون خواننده ای که دوزانو جلوی پرشین بلاگ نشسته
و میخواد با من برخورد قانونی بکنه.

علت اینکه میخوام بدونم کی
چی دعا کرده شخصیه.خوب شخصیه دیگه.نمیخوام بدونید که چرا میخوام بدونم.
فقط بدونید که میخوام بدونم.


سلام.وزارت ارشاد ما را مورد نوازش قرار داد.

کتابم رد شد.
وای که چه بد شد.

من که نفهمیدم چرا.ناشرم میگفت شوکه شده.
با چه شوقی جلد روی کتاب رو برای نظر سنجی گذاشتم.دیوونه اعلام
آمادگی کرده که اگه وزارت ارشاد مجوز نده با برو بچس؛میریزن برای
تسخیروزارت ارشاد .

برای دیوونه دارم یارگیری میکنم.
هر چه تعداد بیشتر؛امکان موفقیت بیشتر.
امروز داشتم به دیوونه اس ام اس
میدادم یک شعار جدید ساختم.اینم شعار جدیدم.ایّام به کام.مثل دیوید بکام.


سلام.میرفتم فیزیو تراپی.یک خانوم دکتری اونجا بود.من همیشه یک ربع
تا بیست دقیقه زودتر میرسیدم.یک روز ازم پرسید چرا همیشه زود میای؟
من جوابی نتونستم بدم.اما وقتی داشتم در دریای تفکر غوطه میخوردم
به یک معادلۀ عجیب دست پیدا کردم.

این هم اون معادلۀ عجیب
1=زودتر رسیدن؛بهتر از دیرتر رسیدن است
2=دیرتر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
نتیجۀ سوفسطایی از این مسئله:زودتر رسیدن؛بهتر از هرگز نرسیدن است.


یک نفر بگه این دو معادله رو باید کدومشو قبول کنیم؟در ضمن.
این پست رو هم نوشتم که بگم من هستم.منتها یک مدت در و پنجره ها رو بستم.
قاشقو داغ کردم گذاشتم پشت دستم.

تا آرتروزم به طور کامل رفع بشه
نیستم.فقط خدا میدونه که من چقدر بیستم.

در ضمن.ممنون ازتون که
وبلاگمو تنها نذاشتید.همین الآن مادرم یک بشقاب شیکوند.

قضا
و قدر بود.من بر میگردم خیلی زود.
شنیدم این حکایت را؛پریوش
که بوده ساکن کوی فرشته
جدل میکرد؛با شویش همیشه
تو گویی این؛به تقدیرش نوشته
.............................................
علی یکروز؛پریوش را کتک زد
پریوش هم برفت؛از خانه بیرون!!
به سوی منزل مادر روان شد
سر ُ صورت کبود ُ ؛غرقه در خون!!
..........................................
به بخت خود؛بد ُ بیراه میگفت
روان بود از دو چشمش؛اشک؛چون رود!!
ز حق پنهان نبود؛از تو چه پنهان
به فکر نقشۀ قتل علی بود!!
........................................................
از اوّل؛مادرش میگفت:((دختر!!
به این وصلت؛دلم راضی نباشد
سر یک عمر؛با هم بودن است حرف!!
پریوش!!ازدواج؛بازی نباشد!!
.........................................................
درست است اینکه دارد باغ ُ ویلا!!
درست است اینکه باشد؛خوش بر ُ رو!!
درست است اینکه دارد؛پول ُ ثروت!!
و پولش میرود؛بالا ز پارو!!
.............................................................
ولی اینها،برای شادکامی!!
پریوش جان؛نمیباشد ملاکی!!
پریوش جان؛مرا بیم است؛از این!!
که گردد این علی آقا؛کراکی!!


...........................................................
تو دانی!!من تو را؛با چنگ ُ دندان
بزرگت کردم ُ؛اینجا رساندم!!
چه شبها را که من؛بیدار ماندم
و از رویت؛مگسها را پراندم!!
..................................................
پریوش جان؛برای ما عزیزی!!
تو هستی دختر یکدانۀ ما!!
برای ما؛عزیز دُردانه هستی
از این ترسم علی خان؛پای خودرا
...........................................
ز حد بیرون نهد؛دستان خود را
برد بالا؛زند سیلی به رویت!!
و یا اینکه هوو آرد؛سر تو
و یا مشتی کند پرتاب؛سویت!!
.................................................
برای ما؛گرانقدری پریوش!!
تو چون گنجی ّ ُ این خانه؛خزانه!!
شده الهام!!علی؛دزد خزانَست!!
عزیزم؛این بُود؛خوی زنانه!!))
...........................................
خلاصه؛مادرش هی گفت ُ هی گفت
پریوش هم فقط؛خندید ُ خندید!!
بد دختر؛نخواهد هیچ مادر
نمیدانم چرا؛اینرا نفهمید!!
..............................................
به بختش فحش داد ُ؛ناسزا گفت
شکایت پیش یزدان برد؛از شوی!!
بگفت:((یارب!!کم آوردم حسابی!!
ببین یارب!!سپید گردیده این موی!!
...............................................
نباشد سنّ من،سی سال؛یارب!!
ولیکن صورتم؛باشد پر از چین!!
که من؛مصرف نمودم جای نیوا
کرمهایی که وارد گشته از چین!!


..........................................................
به من میگفت؛شویم:((ای پریوش!!
بکش یک خط ّ قرمز؛دور نیوا!!
بکش خط روی مارک بورژوا؛چون!!
که خالی مینماید؛جیب من را!!))
........................................................
علی بی شک؛رقیب اسکروچ است!!
ندارد در خساست؛لنگه ُ تا!!
ز تو دارم سوالی!!گو جوابش!!
چرا یارب!!نشد او؛لنگۀ ما؟!!
......................................................
بگو یارب!!گناه من چه بوده؟
که افتادم به زیر دست این مرد؟!!
خداوندا!!بده راهی نشانم!!
خداوندا!!نکن منرا؛تو دلسرد!!
.................................................
ندارم بیش از این؛تاب تحمّل!!
کنون محتاج یاریّ تو هستم!!
اگر پشت مرا؛خالی نمایی
به خون آلوده گردد؛هر دو دستم!!))
..............................................
در این هنگام؛ناگه صحنه ای دید
که شد حیرتزده؛سرگشته؛مبهوت!!
بدید ده زن؛همه؛پوشیده مشکی!!
به روی دوش؛میبردند،تابوت!!
...............................................
زنی هم با سگ خود؛پشت تابوت
روان بود ُ؛به پشتش؛صد نفر زن!!
ندید مردی؛در این تشییع جنازه!!
جلو رفت ُ سلامی کرد ُ گفت:((من!!
................................................
پریوش هستم ُ؛دارم سوالی
چه شخصی؛داخل تابوت باشد؟!!
سوال من؛فقط از کنجکاویست!!
وگرنه علّتش؛جز این نباشد!!))
...................................................
بگفت زن اینچنین:((عیبی ندارد!!
سوالت را دهم پاسخ؛پریوش!!
بُود در داخل تابوت؛شویم
که دیشب؛اتّصالی کرد؛سیمش!!


.......................................................
بشد وحشی!!به سویم؛حمله ور شد!!
خیال کشتنم را داشت؛امّا!!
سگ خوب ُ عزیز ُ باوفایم
به سویش حمله ور شد!!کشت اورا!!
.....................................................
به چنگال ُ به دندانهای تیزش
تن ِ شوی مرا؛صد پاره گرداند!!
پس از کشتن؛به بالای سرش رفت!!
به جای فاتحه؛یک زوزه سرداد

))
.........................................................
پریوش گفت:((عجب حیوان خوبی


ز تو؛من خواهشی دارم هم اکنون!!
سگت را میدهی یک شب؛به من قرض؟!!


که شویم؛صورتم را کرده پر خون!!))
............................................................
بگفت اینگونه آن زن؛با پریوش!!:
((پریوش جان!!ندارم حرف؛امّا!!
زمانبر باشد این خواهش؛عزیزم!!
چرا؟چون مشکلی،باشد در اینجا!!
.............................................
به جز تو؛صد نفر؛کردند خواهش!!
همینهایی که پشتم؛صف کشیدند!!
که اینها هم ز دست شوهر خود
دوروزم؛روی آرامش ندیدند!!
...........................................
پریوش جان؛برو لطفأ ته صف!!

صد ُ یکروز دیگر؛نوبت توست!!
تحمّل کن!!به تو؛من میدهم قول!!
پس از صد روز؛روز شوکت توست!!

))
.................................................................
سلام به دوستان عزیز.خوب بیدید؟
من همه چیزو شوخی گرفته بودم
اما ایندفعه به یک جنگ تمام عیار دعوت شده ام.

باید برم به جنگی
که معلوم نیست چقدر طول بکشه.آیا من پیروز میدانم یا حریف.میزان آسیب
در این جنگ به چه حدّیه؟این جنگ تحمیلی؛چقدر هزینه در بر خواهد داشت.


و سوالات بسیار دیگر.ممنون که تا این مدت منو تحمل کردید.
از تمام دوستان.از دیوونه بگیر تا جهنمی و خورشید خانوم و آسمونی و
باد مهربون و نهان ووووو.انصافأ نمیتونم همه رو اسم ببرم.این پست؛پست
خداحافظی نیست.انشاالله بعد از برگشتن از این جنگ نسبتأ طولانی،از
خجالت تک تکتون در میام.از آسمونی خیلی معذرت میخوام که تو این مدت
نتونستم بهش سر بزنم.راستی.باورم نمیشه.من گفتم نهان.آخ جان.


آی نهان نهان!!بیا به وبلاگم.وقتی نیستی تو.من مثل داگم


همتون شاد باشید.خواهشأ وبلاگمو تو این مدت تحریم نکنید.


ارادتمند همتون هستم.
برای طولانی زیستن نیازی نیست به روزهای زندگیت اضافه کنی.
بلکه باید تلاشت بر این باشد که زندگی را به روزهایت اضافه کنی.
یکی گفت این حکایت؛دوش؛با من
که در یک روز زیبای بهاری
بشد از خواب ناز؛بیدار،عبّاس
که بوده منزلش؛در شهر ساری!!
..........................................
کشید خمیازه ُ؛پا شد به اکراه
گرفت دوش ُ؛بزد ریش ُ سبیلش!!
بخورد صبحانه؛کت شلوار،پوشید
به پا کرد کفش؛برداشت؛پیپ ّ ُ کیفش!!
.....................................
بلیط در دست بود ُ منتظر؛که
گرفت رگبار ُ شد خیس؛مثل یک موش

خودش را کرد لعنت!!اینچنین گفت:
((چرا باید شود،چترم فراموش؟!!))
...............................................
کنار ایستگاه؛یک جوی آب بود
که شد از آب پُر!!لبریز گردید!!
به زیر سایه بان دکّه ای رفت
که بوده صاحب آن؛حاج فرشید!!
..........................................
درین بین؛چند جوان عشق سرعت
به سرعت از کنار او؛گذشتند!!
نمودند هیکل اورا؛گِل آلود!!
زدودند از لب عبّاس؛لبخند!!
..........................................
به سر میزد و میگفت:((بارالها!!
دلم را کردی از اندوه؛لبریز!!
چرا باید بیارم بد؛هماره؟!!
همیشه؛دم به دم؛یک بند ُ یکریز؟!!
..............................................
تو خود دیدی؛که من دیروز گرفتم
کت ُ شلوار را؛از خشک شویی!!
شده خیس؛هیکلم؛از پای تا سر!!
روم اکنون اداره؛با چه رویی؟!!


......................................................
قرار بود؛من بگیرم وام؛امروز!!
کنم تقدیم موجر؛چونکه دیروز
تمام شد مهلت یک سالۀ من!!
ز بس چانه زدم؛افتادم از پوز


......................................................
تورّم؛پشت من را خم نموده!!
دمار از روزگار من؛در آمد!!
نمیدانم؛چگونه میشود کرد
هزینه را؛برابر با درآمد؟!!
.................................................
تورّم بارالها؛همچو شیر است!!
حقوق من ولی؛چون بچّۀ موش!!


شدم همچون خر وامانده در گل!!


خدایا!!حرف من را هم؛بکن گوش!!))
.......................................................
خلاصه!!گشته بود مانند مجنون!!
بد ُ بیراه میگفت؛زار میزد!!
طناب مفت،اگر میداد شخصی!!
خودش را در خیابان؛دار میزد


......................................................
شنید این حرفها را؛شاعری!!گفت:
((بده چشمان خود را شستشو!!مرد!!
به اطرافت نگه کن؛تا ببینی
زند باران؛به روی سبزه لبخند!!
.........................................................
اگر بینی بروید لاله از خاک!!
بُود از لطف باران بهاری!!
هر آنچیزی؛که زیر خاک باشد!!
شود زنده؛به باران بهاری!!))
.....................................................
بگفت عبّاس:((آری!!لیک؛ای دوست!!
زنم هم،خفته در خاک است!!دانی؟!!
اگر آن زیر؛هرچیزی که باشد
شود زنده به باران بهاری!!
............................................
ز باران؛زین سبب؛بیزار هستم!!
نمیخواهم شود زنده؛دوباره!!
ز غرغرها ُ نق نق های این زن
شده بود این دل من؛پاره پاره!!
..............................................
خداوندا!!تو دانی بهتر از من!!
نمیخواهم شود زنده؛سمیرا!!
در این ده سال؛نخوردم دست پختش!!
به من میداد هی؛کالباس ُ پیتزا


..........................................................
خداوندا!!بکن تو قطع؛باران!!
مبادا همسر من؛زنده گردد!!
اگر او زنده گردد؛من بمیرم!!
نکن احوال من را؛بدتر از بد!!


........................................................
شعر از بهنام منصوری
زده ام تو خط کلیپ.
حتمأ شنیده اید که میگن:فلانی انکرالاصواته.

یعنی صداش مثل خرها گوش خراشه.
این هم نمونۀ بارزش

سلام به دوستان عزیز.خوبید؟این پست هیچ مبنای سرگرمی نداره.فقط
یک تشکر ویژه و جانانه از نهان عزیزه.

نهان جان.ممنون.
خیلی خیلی خیلی لطف کردی.خیلی عالی بود.فقط تو خوندن دو سه جاش
دچار مشکلم.اگه نتونستم بخونمش ناچارم دوباره از شما کمک بگیرم.
عجب شعر بی نظیری بود.الحق هم که باید مورد بی مهری مسئولان
وزارت ارشاد قرار میگرفت.خیلی لذت بردم.باز هم ممنون.حالا که از نهان عزیز
تشکر ویژه کردم بد نیست که یک کم بخندیم.یک کلیپ قدیمی دیگه.
با عنوان استاد کاراته.
سلام.من که نفهمیدم ترکه یا عربه.ولی اهل هر کجا که هست
به وبلاگی؛بخواندم این حکایت
که باعث شد بخندم؛شاد گردم
برای مدّتی؛هرچند کوتاه
ز فکر ُ درد ُ غم؛آزاد گردم
...........................................
شروع این حکایت؛اینچنین بود
در آمریکا؛یکی شوی نگونبخت!!
لمیده روی مبل؛آواز میخواند!!
که ناگه،گشت وارد؛ضربه ای سخت

........................................................
پرید برق سه فاز؛از کلّۀ او

نفهمید ازکجا؛خورد َست؛ضربه

زنش آمد جلو!کفگیر در دست!!
زنان را غالبأ؛این است حربه

..........................................................
تعجّب کرد ُ گفت اینگونه:((ای زن!!
چرا من را زدی؟!!جای سوال است!!
سوالم را بده پاسخ؛هم اکنون!!))
بگفت زن اینچنین:((ای مردک پست!!
.......................................................
رسیده کار تو؛اکنون به جایی!!
که میخواهی سرم آری؛هوویی؟!!
برایت من؛چه چیزی کم نهادم؟!!
تو هستی چشم سفید!!بی چشم ُ رویی!!
))
................................................................
بگفت اینگونه آن،شوی نگونبخت:
((چرا کردی؛چنین فکری،عزیزم؟!!
اگر گیرم زن دوّم؛بلا شک
کُنی مانند سبزی؛ریز،ریزم


...............................................................
مگر از جان شیرین؛سیر باشم!!
که خواهم بر سرت؛آرم هوویی!!
برایم سیلویا؛جای سوال است
چه باعث شد؛چنین چیزی بگویی؟!!))
...................................................................
بگفتا سیلویا:((فهمیدم از این!!
از این کاغذ؛که نامی روی آن است!!
کنارش هم شده؛حک یک شماره
سوال!!آیا مری؛خیلی جوان است؟!!
))
..........................................................
بگفت دیوید!!:((عزیزم!!سیلویا جان!!
مری آدم نباشد!!بلکه اسب است
ندارد او؛رقیبی داخل پیست!!
به روی زینش،این اعداد؛نصب است!!
......................................................
ببستم شرط،رویش سیلویا جان!!
بگفتم با خودم؛حتمأ برند َست!!
ولی از بخت بد؛آنروز؛آن اسب!!
زمین خورد ُ دو دستش؛سخت؛بشکست!!))
........................................................
بگفت زن اینچنین:((شرمنده هستم!!
ببخش لطفأ مرا دیوید!!خواهش!!
چسان باید کنم جبران؛خطایم؟!!
بیا!!زیر سرت؛بگذار،بالش
))
...................................................
دوروزی میگذشت؛از آن شب تلخ
که درآمد؛صدای زنگ گوشی!!
تلیفون را،زنش برداشت؛آنگاه
بناگه سیلویا؛گردید جوشی!!

.............................................
بگفت دیوید:((عزیزم!!پشت خط کیست؟!!))
فرود آمد هماندم؛ضربه ای سخت

به قدری ضربه محکم بود ُ کاری!!
که رفت از حال ُ شد بیهوش؛بدبخت

...........................................................
پس از اینکه بهوش آمد؛نگه کرد
به بالای سر خود!!دید؛دیوید!!
زن خود؛سیلویا را؛با یکی بیل!!
بشد وحشتزده؛چون بید؛لرزید!!
.........................................................
زنش گفت اینچنین با خنده:((دیوید!!
مری؛اسبت؛سه ربعی پشت خط بود


صدای اسب تو؛بس دلنشین است


مری باشد جوان؟!!پاسخ بده زود!!

...........................................................
حقیقت را بگو اینبار؛ورنه!!
درآرم هر دو چشمت را؛ز کاسه

که گردی کور!!نه!!جانت بگیرم!!
به درگاه خدا؛کُن استغاثه

....................................................
بشو آمادۀ مردن؛عزیزم!!
سزای شوهر خائن؛جز این نیست!!
به تو گویم؛کجا دفنت کنم من!!
کنم تابوت تو؛من دفن؛در پیست

))
...............................................................
دروغ ای نازنین؛یک توده برف است!!
که با هر غلت؛گردد حجم آن؛بیش!!
دروغی را که گویی؛نازنینم!!
نمایی با دروغ بعد؛مخفیش!!
.......................................................
به پشت هر دروغ؛آید دروغی!!
بلی یاران!!دروغ؛اینگونه زاید!!
حقیقت مَه؛دروغ ابر است!!حقیقت
همیشه پشت ابر؛باقی نماند!!
................................................................
شعر از بهنام منصوری
| Design By : Pars Skin |

