این شعر تقدیم به دیوونۀ عزیز.

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر

عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو

دیوانه خو، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

حسین منزوی

بهنام منصوری ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٠

شعری بی نظیر از استاد رحیم رسولی

درد موضعی
--------------------------
چه شد ای زاهد پاکیزه نهاد؟
شده بازار شما نیز کساد؟!

زندگی مثل جهنم شد و باز
نیست انگار کسی فکر معاد

یادتان هست که می فرمودید
چه نیازی است به فرهنگ و سواد؟

این همه حوزه و مکتب خانه
مرگ می خوای برو شیخ آباد!

شکم و زیر شکم را عشق است
دهد اندیشه سرت را بر باد

دشمن دین خدا اندیشه است
اهل اندیشه همه اهل فساد

نسل امثال تو را می کندم
دست من بود اگر حکم جهاد

*

این همه قافیه سازی کردیم
این همه خط خطی اعصابِ مداد!

باز یک عده به ما می گویند
بنویسیم و بمانیم به یاد

پیش از آن که بخورد ما را خاک
پیش از آن که ببرد مارا باد

ما نوشتیم؛ چرا ننوشتیم؟!
ما نوشتیم؛ کسی گوش نداد

ننوشتیم مگر منتظریم؟
"یه نفر داره از اون دور میاد"

باز دیدیم که جمعه نشده
همه رفتند پی شنبه گشاد

ننوشتیم مگر صبر کنید؟
غوره حلوا شود از صبر زیاد

مَردم آنقدر تحمل کردند
که دهان همه شد... اُو مای گاد

ننوشتیم مگر خوش باشید؟
نرسد آدم غمگین به مراد

چه کسی از ته دل می خندد؟
چه کسی هست در این کشور شاد؟

ننوشتیم مگر خون دادیم؟
روح پوینده و مختاری شاد

شیخ با طعنه سر منبر گفت
روحشان شاد شهیدان مواد!

ننوشتیم مگر دلگیریم؟
درد ما قسمت بیگانه مباد

درد ما موضعی و سطحی نیست
که چپ و راست بمالیم پماد!

نیست منظور پماد البتّه
فکر ناجور نفرما استاد

درد ما درد عمیق کلمه ست
که در این دوره ی بادا و مباد_

مانده در دست نویسنده مداد
پاک کن دست ممیّز افتاد

راست می گفت پدرسگ سعدی
سنگ ها بسته و سگ ها آزاد!

بهنام منصوری ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱

این هم شعری بی نظیر از جواد منفرد

سلام.جواد منفرد از دوستای نازنین فیس بوکمه.خداییش خیلی

این مردو دوستش دارم.هم خودشو هم کارهاشو.کتاب هم دارن

به اسم منظره ها از تو عکس میگیرند؛به همت دوست نازنینم

مجید صالحی این کتاب از درگاه نشر شانی منتشر شده.خیلی

خوبه که آدم این همه دوستهای هنرمند داشته باشه ها.مگه نه؟!!

بگذریم.شکلکها که منهدم شده اند.هرجا لازم بود خودتون شکلک

بذارید.با تشکر.

 

جدی نگیر وعده عشقی جدید را
با تازه داغدیده نزن حرف عید را

از من کسی پس از تو به جایی نمی رسد
دارم درست؛حکم دری بی کلید را

برگشتنم چو رجعت نعشی به زندگی ست
بیهوده امتحان نکن امری بعید را

باری به هر جهت شده ای!!خلق و خوی تو
از پشت؛بسته دست درختان بید را

چون من هر آنکه دلبرش از او برید و رفت
فهمیده است معنی قطع امید را

نیشم زدی و بعد تو هرکس رسید؛داشت
مصداق ریسمان سیاه و سفید را

جواد منفرد

بهنام منصوری ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٤

یک شعر از آرمان رسولی.دوست عزیزم.:)

گویند رفیقان که کمی چاق شدم*

خوش هیکل و روبراه و قبراق شدم*

خوشتیپ ترین شاعر ایرانم من

در مصرع قبل ، غرق اغراق شدم*

" آرمان "

بهنام منصوری ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٠

تک بیت ناب

گیرم رقبا بر در تو؛صف زده باشند                          

این بوسۀ ما را بده؛یکدانه صفی نیستنیشخند

.....................................................

سلام دیوونه جون.من که پست جدید گذاشته بودم.منتها نمیدونم چرا

پرشین بازیش گرفته.

بهنام منصوری ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳

شعری از نزار قبانی.

همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند

می‌دانند چه آدم حسودی هستم

و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ...

.

.

لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند !

نزار قبانی

بهنام منصوری ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢

شعری کوتاه و با معنا از آقای جمال بیگ

ما روی هم رفته
سه نفریم
من ، تو ، عشق
از هم که جدا می شویم
چهار نفریم
من
تنهایی
تو
بی کسی

 

 

 

جمال بیگ

بهنام منصوری ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥

یک غزل زیبا و پرمعنا

من از شب های تاریک بدون ماه می‌ترسم


نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می‌ترسم

 

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست


ولی از دوستان آب زیر کاه می‌ترسم

من از صد دشمن دانای لامذهب نمی‌ترسم


ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می‌ترسم

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید اما


نه از سختی ره، از سستی همراه می‌ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی‌ترسم


من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می‌ترسم

مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست


من از قداره بندان مرید شاه می‌ترسم

نمی‌ترسم ز درگاه خدای مهربان اما


ز برخی از طرفداران این درگاه می‌ترسم

چو «کیوان» بر مدار خویش می‌گردم، ولی گاهی


از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می‌ترسم

مرتضی کیوان هاشمی

بهنام منصوری ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٠

آرزوی زیبای بچه های فیس بوکی.

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت


پلیدی ها وزشتی ها به زیر خاک می ماندند


بهاری جاودان آغوش باز می کرد


و جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد .

بهنام منصوری ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٠

رستم و سهراب امروزی

اثری زیبا از استاد مشایخی عزیز که خیلی شعراشونو دوست دارم.

سال نو مبارک.

 

 

((رزم رستم و سهراب))

چو رستم مسیجی ز تهمینه خواند

برایش نه حال ُ نه اعصاب ماند!!

به کافی نتی رفت ُ با حال بد

همان شب به سهراب؛ای میل زد

که:((گوساله!!آشوب برپا نکن

دهان مرا بیش از این وا نکن

شنیدم که تهمینه طفلک مدام

خوراکش شده قرص اُکسازپام

که گفته ست بگذاری ای کلّه پوک

تو عکس زنم را در این فیس بوک؟!!

که گرسیوز هیز ُ هومان گند

بیایند در پیج ُ لایکش کنند؟!!

تو کز لایک عکس ننت بی غمی

((نشاید که نامت نهند آدمی!!))

برش دار ُ دیگر از این بیشتر

نرو روی اعصاب من؛جانور!!

شنیدم که مویی بیاراستی

به موچین از ابروی خود کاستی

به جز نوک بینیّ ُ آرنج دست

تمام تنت خالکوبی شدست

چه شد یال ُ کوپال ُ کشتی ّ ُ رزم؟!!

پشوتن تو را دیده در نایت بزم

تو بر عکس من؛یا که بابام زال

زدی کاملأ در خط عشق ُ حال

سه سال است؛رفتی به دانشکده

پریشب عمویت پیامک زده

که در تک گرفتن تکاور شدی

از آن ترم؛صد پلّه بدتر شدی

برایت به زحمت فرستادم ارز

که درسی بخوانی در آن سوی مرز

گمانت که من؛غرق در مانیَم؟!!

یکی مثل آقای زنجانیَم؟!!

خبر داری اصلأ که با رخش خود

مسافرکشی کردم امّا نشد؟!!

چو من نیستم در خط بند ُ بست

کلاهم همیشه پس معرکه ست

نه یک هدیه ای دیده ام تا به حال

نه یک رانت مانتی در این چند سال

شنیدم که در بدترین انتخاب

شدی پاپـِی دخت افراسیاب

خبر دارم از اینکه چت میکنید

پیامک به هم مرحمت میکنید

بفهمم که یکوقت؛کودن شدی

که رفتی ّ ُداماد دشمن شدی

بکوبم دک ُ دنده ات را به مشت

نه با قصد تنبیه؛با قصد کشت

چو شوهر در این مملکت کیمیاست

ز بیگانه دختر گرفتن خطاست

((اگر سر به سر؛تن به کشتن دهیم))

دریغا پسر دست دشمن دهیم

بیا بچّه جان تا از این بوم ُ بر

برایت بگیرم زنی پرهنر

بهنام منصوری ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٩

یک دوبیتی زیبا از حسین مدرسی

آقای حسین مدرسی از اون طنز پردازهای مطرح شمال کشوره.خیلی

شعراش باحاله.تو شب شعر هالو باهاش آشنا شدم و این دو بیتی

رو با دست خط خودش ازش یادگاری گرفتم که تقدیمتون میکنم.

 

نگار من به قدری نازنینه

 

که مهرش در دل هر کس میشینه

 

میذاره عاشقاشو هی سر کار

 

خدا خیرش بده؛کارآفرینهنیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٢

شعری بسیار زیبا از استاد رحیم رسولی نازنین

سلام.خداوکیلی تا حالا در مورد دستشویی اینجوری فکر کرده بودید؟!!نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

اتاق فکر
..............................

هرچند اوضاع اندک اندک رو به بهبود است
از من بپرسی فعلاً اقدامی نکن زود است

از دستشویی امن تر جایی مگر هم هست؟
اینجا اتاق فکر آدمهای مطرود است

عمری گذشت و تازه فهمیدی اِهِم یعنی_
بنشین که این طرز نشستن بهترین مود است

در این مکان هر نوع تبلیغات آزاد است
جلب رضای مشتری بالاترین سود است

حتی برای فحش دادن هم فضا باز است
هر چند در فرهنگ ما این کار مردود است!

یک جا نوشته: مردم ایران به پا خیزید
زیرش نوشته: صبر کن فعلاً کمی زود است

یک جا شعار مرگ بر... را خط خطی کردند
وقتی که چیزی پاک شد، مفهوم مشهود است!

یک جا نوشته: یادگاری از من و محمود
محمود البته نه آن آقای محمود است

یک جا نوشته: عشق من مسعود، پیدا نیست
منظور، آن مسعود یا مسعود بهنود است!

یک گوشه تصویر کلیدی مانده بر دیوار
زیرش نوشته: این کلید گنج مقصود است

زیرش یکی دیگر نوشته: چاره ای هم نیست
فعلاً که هرچه درز و سوراخ است مسدود است

دیدی؟ نگفتم؟ راحتی اینجا نرو بیرون
بنشین که از تو هم خدا هم خلق خشنود است؟

دیدی؟ نگفتم؟ این تو از هر بند آزادی
لطف دموکراسی به این جاهای محدود است؟!

بیرون بریز و هرچه هست و نیست خالی کن
درد بزرگ نسل ما احساس کمبود است!

بیرون از اینجا زندگی چیزی که باید نیست
بیرون از اینجا زندگی سرد و مه آلود است

بیرون از اینجا عشق حتی چیز مالی نیست
بیرون از اینجا هر درود آغاز بدرود است

بیرون از اینجا هرکه آدم کشت پیروز است
بیرون از اینجا هرکه آدم بود نابود است

دیگر کجا انسان به دنبال خدا باشد؟
وقتی که هرجا صحبت از اشیاء مفقود است

در حیرتم با این همه سلاخ خانه، باز
هر جا نوشته: گوسفند زنده موجود است!

بهنام منصوری ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩

حرف دل من از زبان دیگران

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
* * *
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
* * *
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
* * *
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
* * *
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
* * *
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

بهنام منصوری ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٥

دوبیتی بسیار زیبا

بیا زاهد مزن دم زین خرافات
بزن ساغر که فی التاخیر آفات

تو گر از کعبه می آیی من از دیر
مخور غم کاین دو را نبود منافات

حاج میرزا حبیب خراسانی

بهنام منصوری ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٦

یک شعر طنز

همه چی آرومه.این ترانه رو که هممون شنیده ایم.این هم یک طنز نوشته از

یک شاعر ناشناس.کاشکی اسم شاعرشو هم مینوشتن.گمنام بودن چه

حالی داره آخه؟!!دیوونه جون.در اصل فقط خودت موندی و خودت.

 

 

شلوارا کوتاهه، مانتوها چسبونه
دوهزارتا لیلی واسه هر مجنونه

 

من چه‌ قد خوشبختم همه ‌چی آرومه
مانتوها چسبونن، همه‌ چی معلومه!

بگو این آرایش تا ابد پابرجاس
حالا که خط‌ چشم تو نگاهت پیداس!

من چه ‌قد خوشبختم زندگی آسونه
زندگی شیرینه همه‌چی ارزونه

همه ‌چی آرومه غصه‌ها خوابیدن
پول خوبی می ‌دن واسه‌ی زاییدن!

ما چه ‌قد خوشبختیم همه ‌چی آرومه
چه ‌کسی بیکاره؟ چه کسی محرومه؟

غول بدبختی رو  غول خوشبختی خورد
هرچی که مشکل بود همه رو لولو برد!

قاضیا بیکارن زندونا تعطیله
پایه‌ی میز کسی نیست کلی میله

شیشه‌ی نوشابه جز واسه خوردن نیست
کار وانت غیر از پرتقال بردن نیست!

تو خیابون غیر از لیلی و مجنون نیست
روی هیچ دیواری قطره‌های خون نیست

نیست اصلا سانسور سایتها فیلتر نیست
توی میزگردا پشت هم زرزر نیست!
 
اونقَدَر خوشبختم اونقَدَر خوشحالم
که به بعضی‌جاها وازلین می‌مالم!

 

زده زیر دلمون خوشی ِ افراطی…
من نخوردم چیزی یا نکردم قاطی!

این ترانه‌ی قشنگ(همه‌چی آرومه)
اثری از من نیست، اثر باتومه!

 

 

 

بهنام منصوری ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥

آخرین شعر استاد رحیم رسولی نازنین

سلام.ذکر خیر استاد رحیم رسولی تو پست قبل شده بود.میخواستم برای

امروز آخرین شعر پشه نامه ایمو بنویسم.اما واقعأ حیفم اومد که من این شعر

بی نظیر رو با صدای خودشون بشنوم؛اما شما نخونیدش.یکی از دوستان

قیس بوکیم بود که هر وقت شعر میذاشتم میگفت بالاخره کدومش آخریشه؟

نیشخندنیشخندراست هم میگه.چون من همیشه آخرین شعرمو میذارم.فکر میکنم

وقتی با ازراییل دارم به سمت جهنم قدم میزنم اون موقع پشه نامۀ من هم

تموم بشه.یکی نیست بگه زبونتو مار بگزه؟نیشخندبگذریم.این هم شعر استاد

رحیم رسولی که واقعأ مرد دوست داشتنی ایه.کلأ شاعرها همشون همینن

نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

بحث خیار تازه و آب انار نیست!!

باور کنید مشکل زائو؛ویار نیست!!

دختر ـ پسر خلاصه چه توفیر می کند؟

چیزی ـ از این گذشته ـ هنوز آشکار نیست

ذات جنین به قاعده خونخوار می شود

حتی به مرده اش؛ابداً اعتبار نیست

باید صبور بود ُبه تقدیر؛سر سپرد

از دست سرنوشت امید فرار نیست

بعد از هزار و سیصد و پنجاه و هفت سال

معلوم شد که تازه طرف؛باردار نیست!

تا کی در انتظار کسی مثل هیچ کس

دردی هنوز؛سخت تر از انتظار نیست

اول قرار بود؛بیاید سر قرار

بعداً خبر رسید که اصلاً قرار نیست!!

چیزی نمانده بود؛که قالب تهی کنیم!!

آمد ندا؛که سکه ی ما بی عیار نیست!!

ما بیخودی اجازه ی مردن نمی دهیم!

کشتن برای صاحب قدرت که کار نیست

افتاده تازه بار امانت به دوشتان

عاشق اگر که جان نکند، جان نثار نیست

آنقدرها که روی زمین در فشار هست

البته زیر خاک؛بشر در فشار نیست

با انفجار نور؛جهان جان تازه یافت

ثابت کنید؛نسل بشر بی بخار نیست

یا منفجر کنید؛و یا منفجر شوید!!

این یک وظیفه است؛خطاب و شعار نیست!!

لطف جهان نو؛به همین انفجار هاست

دنیا مگر نتیجه ی یک انفجار نیست؟

آری!! فقط بمیر و بمیران؛که زندگی

جز داستان مرده و مردارخوار نیست

اصلاً بدون ریختن خون در این جهان

"دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست"

دیدیم وا مصیبت؛عجب شور و محشریست

از هر طرف که بگذری؛غیر از حصار نیست

انسان تمام عمر صدا می زند خدا...

عین خیال حضرت پروردگار نیست!!

گفتیم:((بهتر است؛که خود را رها کنیم

از قید و بند ِهر چه در آن اختیار نیست!!))

آب شعور ُ شرع؛به یک جو نمی رود!!

خرزهره با مزاج شتر سازگار نیست!!

آزاده؛تن به مذهب کیهان نمی دهد!!

اندیشه ی بلند، شریعتمدار نیست!

دیگر برای هر که "دلش زنده شد به عشق"

کشتن جهاد ُ کشته شدن افتخار نیست!!

از خیر هر چه بار امانت گذشته ایم

پالان که محض خیر؛به دوش حمار نیست!

تنها شناسنامه ی انسان؛صدای اوست!!

تصویر ما بدون صدا ماندگار نیست!!

بهنام منصوری ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢

آخرین شعر استاد رحیم رسولی نازنین

سلام.ذکر خیر استاد رحیم رسولی تو پست قبل شده بود.میخواستم برای

امروز آخرین شعر پشه نامه ایمو بنویسم.اما واقعأ حیفم اومد که من این شعر

بی نظیر رو با صدای خودشون بشنوم؛اما شما نخونیدش.یکی از دوستان

قیس بوکیم بود که هر وقت شعر میذاشتم میگفت بالاخره کدومش آخریشه؟

نیشخندنیشخندراست هم میگه.چون من همیشه آخرین شعرمو میذارم.فکر میکنم

وقتی با ازراییل دارم به سمت جهنم قدم میزنم اون موقع پشه نامۀ من هم

تموم بشه.یکی نیست بگه زبونتو مار بگزه؟نیشخندبگذریم.این هم شعر استاد

رحیم رسولی که واقعأ مرد دوست داشتنی ایه.کلأ شاعرها همشون همینن

نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

بحث خیار تازه و آب انار نیست!!

باور کنید مشکل زائو؛ویار نیست!!

دختر ـ پسر خلاصه چه توفیر می کند؟

چیزی ـ از این گذشته ـ هنوز آشکار نیست

ذات جنین به قاعده خونخوار می شود

حتی به مرده اش؛ابداً اعتبار نیست

باید صبور بود ُبه تقدیر؛سر سپرد

از دست سرنوشت امید فرار نیست

بعد از هزار و سیصد و پنجاه و هفت سال

معلوم شد که تازه طرف؛باردار نیست!

تا کی در انتظار کسی مثل هیچ کس

دردی هنوز؛سخت تر از انتظار نیست

اول قرار بود؛بیاید سر قرار

بعداً خبر رسید که اصلاً قرار نیست!!

چیزی نمانده بود؛که قالب تهی کنیم!!

آمد ندا؛که سکه ی ما بی عیار نیست!!

ما بیخودی اجازه ی مردن نمی دهیم!

کشتن برای صاحب قدرت که کار نیست

افتاده تازه بار امانت به دوشتان

عاشق اگر که جان نکند، جان نثار نیست

آنقدرها که روی زمین در فشار هست

البته زیر خاک؛بشر در فشار نیست

با انفجار نور؛جهان جان تازه یافت

ثابت کنید؛نسل بشر بی بخار نیست

یا منفجر کنید؛و یا منفجر شوید!!

این یک وظیفه است؛خطاب و شعار نیست!!

لطف جهان نو؛به همین انفجار هاست

دنیا مگر نتیجه ی یک انفجار نیست؟

آری!! فقط بمیر و بمیران؛که زندگی

جز داستان مرده و مردارخوار نیست

اصلاً بدون ریختن خون در این جهان

"دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست"

دیدیم وا مصیبت؛عجب شور و محشریست

از هر طرف که بگذری؛غیر از حصار نیست

انسان تمام عمر صدا می زند خدا...

عین خیال حضرت پروردگار نیست!!

گفتیم:((بهتر است؛که خود را رها کنیم

از قید و بند ِهر چه در آن اختیار نیست!!))

آب شعور ُ شرع؛به یک جو نمی رود!!

خرزهره با مزاج شتر سازگار نیست!!

آزاده؛تن به مذهب کیهان نمی دهد!!

اندیشه ی بلند، شریعتمدار نیست!

دیگر برای هر که "دلش زنده شد به عشق"

کشتن جهاد ُ کشته شدن افتخار نیست!!

از خیر هر چه بار امانت گذشته ایم

پالان که محض خیر؛به دوش حمار نیست!

تنها شناسنامه ی انسان؛صدای اوست!!

تصویر ما بدون صدا ماندگار نیست!!

بهنام منصوری ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢

یک شعر زیبا از هادی ویسی

سلام.خوبید؟دیشب شب شعر بودم.جاتون خالی.استاد رحیم رسولی اومده

بودند که با یک شعر اونجا رو منهدم کردند و رفتند.نیشخندنیشخندواقعأ یکی از مطرحترین

شاعرهاییه که افتخار میده هرچندوقت یکبار به این انجمن میاد.استاد مسلم

استفاده از ردیفهای مشکل و سخته.زبان ساده و  بی تکلفش باعث شده که

اگه تو جلسه ای حضور داشته باشه همه سرجاشون میخکوب بشن و منتظر این

بشن که آقای رحیم رسولی رو  دعوت کنند و ایشون هم شعرشونو بخونن.

دیشب علاوه بر آقای رسولی نازنین؛یک شاعر جوون هم بود که یک ماهی

میشد ازش بی خبر بودم.آقای هادی ویسی.سبک شعری خودشو داره.

بیان بسیار زیباش باعث شده که شعرهاش بینهایت دلنشین بشن.

سراغ مضمونهایی میره که کمتر کسی بهش پرداخته.شعر دیشبشونو

گرفتم که بذارم تو وبلاگم.این هم شعر

 

کدر میکنی خط به خط؛دفترم را

و روح لطیف مرا؛میخراشی!!

که تا بذر سردرگم ُ لااُبالیّ ِ وحشی ترین واژه ها را بپاشی

در این کشتزاری؛که من میپلاسم

کمی دلخور از تیغـۀ تیز داسم

چه بذری!!چه آشی!!چه کشکی!!

چه باید بکارم؛در این حول ُ حوش ُ،حواشی؟!!

که خیلی از این پیشترها ُ اینها

غزل گفته بودند ُ دُر سفته بودند!!

و حالا تو ماندی چه بذری بپاشی!!

زمین سفت ُ تفتیده؛دهقان ناشی!!

اراجیف میبافی ُ میشکافی

معمای سردرگم هر کلافی!!

الفبای هر حرف چرتی ّ ُ کلّأ 

از این دسته اوباشی ُ؛آش ُ لاشی!!

و با من؛تو در هر فراز ُ نشیبی

سخنران؛سخنور تر از هر خطیبی!!

تو یک حس خیلی عجیب ُ غریبی

خلاصه!!نخود لوبیای هر آشی!!

زبانت کمی تازگیها دراز ُ

وجودت در این عرصه غیر مجاز ُ

ورق؛به؛ورق؛خط به خط؛سطر به سطر

برایم فقط دردسر میتراشی!!

من آبستنم از تو ُ دائمأ

مثل زائوی خسته ُ پا به ماهم!!

شکم؛به،شکم؛باید این درد را تا به فارغ شدن؛چند جر خورده باشی؟!!

ببین از کجا سردرآوردی ای بی سر ُ پاترین های سردرگم ِمن؟!!

که جزئی از این تیره ُ دودمانی ّ ُ هم،اینکه از این قماشی!!

در آن کشتزاری که شب بود ُ شب بود ُ در بستری شاعری غرق تب بود

خزنده تر از مار بودی!!خزیدی

به روی لحاف خیالم؛یواشی!!

..........................................

هادی ویسی

بهنام منصوری ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱

شعر از لاادری

زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم
کبریت‌های بی‌خطر از چین بیاوریم

آورده‌ایم هر چه شما فکر می‌کنید
چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هر چند توی کشور ایران زیاد هست
ما می‌رویم گور خر از چین بیاوریم

آورده‌ایم ما نمک از ساحل غنا
پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می‌زنند و عسل هم نمی‌دهند
زنبورهای کارگر از چین بیاوریم؟

خواننده‌ها چه قدر زمخت‌اند و بدصدا
من هم موافقم قمر از چین بیاوریم

حالا که خوشگلان همه رقاص گشته‌اند
پس واجب‌ است شافنر از چین بیاوریم

خشکیده است، پس بدهیمش به روسیه
دریای خوشگل خزر از چین بیاوریم

تا آن که جمعیت دو برابر شود سریع
باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کار بُزان پای کوفتن
ما می‌رویم گاو نر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند
باید گدا و در به در از چین بیاوریم

گویند سر عشق مگویید و مشنوید
ما می‌رویم لال و کر از چین بیاوریم

بهنام منصوری ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٥

یک سپید زیبا از آقای حبیب نیکو

سلام.خوبید؟آقای حبیب نیکو جزو ریش سفیدهای شب شعر آقای بیگه.

عجب تطابع اضافاتی شد.نیشخندنیشخندنیشخندبگذریم.این شعر سپید بی نظیر رو

دوشنبه تو جلسۀ آقای بیگ خوند.واقعأ لذت بردم.حیفم اومد که شما

بی نصیب بمونید از خوندن این شعر سپید زیبا.این شعر زیبا رو به همۀ

دوستانم تقدیم میکنم.چه دوستان وبلاگی و چه غیر وبلاگی.

 

اینجا زمین است!!

 

ساعت به وقت انسانیت؛خواب است

 

دل؛عجب موجود سخت جانیست!!

 

هزاربار؛تنگ میشود

 

هزاربار؛میشکند

 

هزاربار؛میمیرد

 

ولی باز هم میتپد برای دوست!!

 

آدمهایی را دوست دارم

 

همانهایی که بدی هیچ کس را باور ندارند

 

همانهایی که برای همه؛لبخند میزنند

 

همانهایی که بوی ناب آدمیّت میدهند!!

 

و من باور دارم

 

که تو هم از همانهایی!!لبخندلبخندلبخند

بهنام منصوری ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۳

شعر طنز سفرۀ افطار از شاعر لاادری

   سفره افطار!


    در روز اگرچند به هجر تو گرفتار
    ای سفره افطار!

 

 

    جوییم وصال تو در آغاز شب تار   
    ای سفره افطار!

 

 

    تا مهر فرو رفت، ز پی، ماه برآید
    از تو خبر آید

 

 

    ما مهر تو را مدت یکماه خریدار!
    ای سفره افطار!

 

 

    هرچند که در منزل ما نیز نکویی
    بس خوش‌بر و رویی

 

    خوشتر که رسَم من به تو در منزل اغیار!
    ای سفره افطار!

 

 

    از جلوه تو عشق فسونکار، فراموش!
    شد یار، فراموش!

 

    خوش‌طعم‌تراز عشقی و خوشرنگ تر از یار!
    ای سفره افطار!

 

    در دیس تو از مرغ دگر نیست نشانی
    از فرط گرانی

 

    صدحیف که امسال سبک‌تر شدی از پار!
    ای سفره افطار!

 

    با اینهمه سهمی ز خود الساعه جدا کن
    نذر فقرا کن

 

    رنگین نشو از خون دل گرسِنه؛ زنهار!
    ای سفره افطار!

بهنام منصوری ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱

شعری زیبا و ناب از آقای صلصال گیلانی

سلام.خوبید؟دیشب شب شعر بودم و آقای برفجانی که قبلأ در مورد کتاباشون

باهاتون صحبت کرده بودم اومده بودند و جاتون خالی یک غزل دلچسب مهمون

کردند ما رو.جمله بندی رو داشتید؟نیشخندنیشخندنیشخنداین هم غزل که افتخار دادند و برام

نوشتند که من هم برای شما بنویسم.اگه شما خوشتون اومد نمیخواد بنویسید.

آلت سی.اند آلت وی کنید.انگشتان همایونی خسته میشن آخه.نیشخندنیشخندنیشخند

 

عشق در سینۀ من از عطشش افتاده

حسّم از آن همه میل ُ کششش افتاده

بچۀ تخس ُ هوسباز ُ کمی شیطانم

طفلکی از هنر ُ پرورشش افتاده!!

تازه فهمید خدا؛آنچه که شیطان میگفت

آدم از هرچه مرام ُ منشش افتاده!!

شرح ُ تفسیر نگاه تو حکایتها داشت

خم ابروی تو از آن گزشش افتاده!!

با چنین حال خرابم؛دل خورشید گرفت

ماهم از هیمنۀ ماه وشش افتاده!!

کاغذ نوبت آدم شدنم؛پاره کنید!!

طبع آدم شدن از کشمکشش افتاده!!

در ُ دیوار خدا را بنویسید:((خدا!!

مکتب ُ مذهبت از خط مَشش افتاده

زندگی حال خوشی داشت؛به شور ُ به نشاط

نبضش از جنبش ُ لرز ُ طپشش افتاده!!

بی خیال همه صلصال!!خودت را دریاب!!

تم آواز تو از تاش ُ تشش افتاده!!

.............................................................

تاش ُ تش به معنی آتشه.5شنبه هم میرم جشن خیریۀ محک.

همتون میشناسیدش.قابل توجه تهرانیهای عزیز.حمله کنید به

محک.نیشخندنیشخندنیشخنداز ساعت 10 صبح تا 8 شب.پنج شنبه و جمعۀ

این هفته.بازارچۀ خیریه.بدوید که ده جلد از کتابامو اهدا کرده ام

بهشون برای فروش.بدوید دیگه.نیشخندمرسی که دویدید.نیشخند

بی خیال جشن بهنام.فقط الویه هاشونو دریاب.قهقهه

بهنام منصوری ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱

تک بیت ناب از صلصال گیلانی

سلام.خوبید؟یاد یک جوک افتادم که میگفت:((بابام مرده.ولی مغازه بازه))نیشخندنیشخندنیشخند

منم الآن میگم:((عموم مرده.ولی وبلاگم بازه.))نیشخندنیشخندنیشخندخدا رحمتش کنه.روحش

شاد.مرد خوبی بود.تا اونجایی که من یادمه دستش تو کار خیر بود.امروز هم باید

برم مسجد.منتها گفتم قبل از اینکه حرکت کنم پستی بنهملبخندفردا هم که باید

برم ورامین و پس فردا هم باز خونشون.خداییش مرگ از عروسی بیشتر دنگ و فنگ

داره.نیشخندنیشخندنیشخندعروسی یک شبه.اما مرگ...بذگریم.آقای علی عبداللهی برفجانی

ملقب به صلصال گیلانی؛یکی از شاعرهاییه که شعراشو دوست دارم.درسته که

از اشعار سپید زیاد سردرنمیارم.اما دوبیتیهای خیلی قشنگی داره.دوهفتۀ

پیش یک مخمس بینظیر خوند که همه کف کردن و شستشو یعنی پرسیل

رو همه با هم فهمیدیم.نیشخندمجموعه دوبیتیهاشون به نام پچ پچ باران؛سال

1388توسط انتشارات مهدیار جوان به چاپ رسیده.

آدرس"((کرج؛رجایی شهر؛بلوار استقلال؛نبش ایثار 2؛کد پستی31485-138

31485 اوله.تلفن:026134418696قیمت کتاب هم 2800 تومنه.

یک دوبیتیشو تقدیمتون میکنم.به امید اینکه خوشتون بیاد.

 

مرا میبینی امّا،هاج ُ واجی

نگاهم میکن،از لاعلاجی!!

رفیق راه ُ یار غار بودیم

و حالا مکه رفتی؛حاجی حاجی.نیشخند

 

این هم یک تک بیتی فوق العاده زیبا از ایشون

 

 

خرج رفت ُ آمدم تا بغل خانۀ عشق

آنقدر شد که نشد هیچ؛پس انداز کنم.نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

به زودی سرم حلوت میشه  و دوباره میام بهتون سر میزنم.تا اون

موقع عذرمو موجه کنید دیگه.نیشخند

بهنام منصوری ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱

شعری زیبا از خانوم سمیه خرسندی

سلام.خوبید؟دیروز نبودم.چون جایی بودم که بر آن نام؛شب شعر باشد.نیشخند

شب شعر آقای بیگ یکی از اون شب شعرهای نقلی و جمع و جوریه که واقعأ

دوست ندارم هیچ جلسه ایشو از دست بدم.خانوم سمیه خرسندی؛یا

به نگارش خودشون خورسندی؛یکی از بهترین شاعره های کرج هستند.

کارهاشونو واقعأ دوست دارم.دیروز وقت به ایشون نرسید برای شعر خونی.

شعر آخرشونو تا حالا سه بار شنیده ام؛و بر عکس اشعاری که آدم بار

اول هم که بخونه یا بشنوه بار دوم رغبتی به شنیدن و خوندن دوباره

نداره هر سه بارشو لذت برده ام.خبر خوبی که بهم دادند این بود که

قصد دارن با خانوم خادملو مشترکأ کتاب چاپ کنند.خبر خیلی خوبی

بود برای من که به شعرهاشون علاقه دارم.میگفتن که خیلی گرون

میشه.اما به نظر من همین الآن اگه قرارداد ببندن به نفعشونه.با توجه

به گرونی روز افزون کاغذ واقعأ به نفعشونه.هفتۀ بعد بهشون میگم.

حالا بخوانید آخرین شعر خانوم سمیه خورسندی رو.

 

عشق؛یک قهوۀ تلخ است؛ننوشید آنرا!!

جغد شومیست؛که وابسته کند انسان را

قلب را نشعۀخود میکند ُزهرش را

میچکاند به دلت؛تا که بگیرد جان را!!

در سر انداخته صدها هوس آلوده!!

در کمین است؛که از رو ببرد ایمان را!!

عشق؛یک بازی ِشطرنجی ِهی بازندست

شاه باید که همیشه بدهد فرمان را!!

سیب کالیست که از دور؛اناری سرخ است!!

پسته ای بسته که نابود کند دندان را!!

بوسه بر لب زدنش؛رسم وفاداری نیست

کار دریاست؛تحمل بکند طوفان را!!

عشق زجر است؛اسیرش بشوی مجبورت

میکند تا که بخوانی غزل پایان را!!

.........................................................

به امید روزی که زنده باشم و تبلیغ کتابشونو تو وبلاگم بذارم.لبخند

بهنام منصوری ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۱

شعری زیبا از عاطفه عطیفه

سلام مجدد.اون شب شعر کجا و این شب شعر دیشب کجا.دیشب هم شب شعر

دعوت بودم.عالی بود.درسته که بازم سپیدگوهایی که فقط خودشون میفهمن

چی نوشتن حضور داشتند.اما انصافأ شعر خوانی خوبی بود.خیلی هم خوب.

نمونه اش این شعر کوتاه خانوم عاطفه عطیفه.

 

از چیزی نمیترسم

تکیه گاهم عشق است

عشق خداست

خدا هیچوقت جاخالی نمیدهد

بهنام منصوری ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٤

شعری از مجید کوه کن.

دیشب یکی از شاعرهای شیرازی اومده بود.پس شیرازیها اینقدر نگن ما

تنبلیم.نیشخندنیشخندنیشخندشاعر خوبیه.سپیدهای خوبی میگه.یک نمونه اش که

دیشب خیلی به دلم نشست شعر صرف افعالش بود

 

حالم گرفته است

حالت گرفته است

حالش گرفته است

حالمان گرفته است

حالتان گرفته است؟!!

حالشان را میگیریم.نیشخندنیشخندنیشخند

.................................................

بهنام منصوری ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳

این هم معرفی کتاب

دینگ دینگ.هِلُو.آیم کامینگ.نیشخندنیشخندنیشخنددیشب یعنی یکی از فاجعه ترین

شب شعرهایی که تو عمرم رفته بودم رو رفتم.از لحاظ محتوایی میگم.

فقط رحیم رسولی بار منفی جلسه رو کم کردند و آقای همایون حسینیان؛

که از طنز پردازهای فوق حرفه ای هستند و یک مجری توانا.کارهاشونو

خیلی دوست دارم.واقعأ داشتم با خودم فکر میکردم چرا.چون به نتیجه

نرسیدم به خودم جواب دادم:((چون چ؛چسبیده به را))نیشخندنیشخندنیشخندیک دختر

جوون اومد و یک شعر ببخشید ها.خانومها.من معذرت میخوام.شرم آوره.

اما شعر این خانوم در مورد فاحشه های خیابونی بود.یعنی بحثی درگرفت.

بالای سی و شش دقیقه سر این شعر بحث کردند.ترانه سراها افتاده

بودن به جون هم.یکی میگفت اینجوری ترانه خوبه.یکی میگفت آخه این

کجاش ترانه است.ووو.حرفی هم که آقای حسینیان زدند خیلی درخور

و جالب توجه بود.گفتند:((خانومها امروزه حرفهایی رو در قالب شعر میزنن

که ما که مرد هستیم شرممون میاد اون شعرو بخونیم.خیلی رو حرف

میزنن.))خدا واقعأ خیرش بده.همینکه انرژی منفی میرسید به اوج

یکی دوتا تیکۀ درسته مینداخت و یک کم بهتر میشد حالم.یک تضمین

از شعر دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد رو نوشته بود.یعنی

فوق طنز.خیلی لذت بردم.و خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها پاکزاد

رو دیدم.از دیروز یعنی فول قاطی هستم.نیشخندنیشخندبه هر حال.به احترام

پاکزاد عزیزم رفتم.کتاب این دوست نازنینم هم در سبک شعر سپید

یا بی وزن و قافیۀ خودمونه.نیشخنددرسته که نتونستم با بعضی از شعرهاش

به دلیل پیچیدگی بیش از حد کلامی ارتباط برقرار کنم.اما در مجموع

نصف شعرهاشو فهمیدم و لذت بردم.سه تا بطری هم آب خوردم.نیشخندنیشخندنیشخند

چند نونه از  اشعار کتاب ((من و هفت تیر میخندیم.))که توسط

نشر شانی چاپ شده رو مینویسم.قبلش یک خاطرۀ خنده دار

از دیشب.با یکی از شاعرهای انجمن داشتیم در مورد نشر شانی

صحبت میکردیم که یکدفعه ازم پرسید آدرس نشر شانی کجاست؟

گفتم نمیدونم.بذار اس ام اسمو ببینم.که دیدم اس ام اسو نشر شانی

برام فرستاده که محل شب شعر رو بهم بگه.کلأ زمین تا زیرزمین اختلاف

داشت.نیشخندیکدفعه از اون خنده های صدادار از خودم در کردم.نیشخندمیدونید چرا؟

بهش گفتم:((خنگتر از من تا حالا کی دیده؟کتابش دستمونه.آدرسشو

تو کتاب نوشته دیگه.))نیشخندنیشخندنیشخنداونوقت وقتی میگم آلزایمر دارم.میخندید

بهم.نیشخندشروع میکنیم به شعرخوانی.

 

1=زبان

سنجاقکی ساده ام

که سالهاست

خودش را به زبان بازی قورباغه ها سپرده است.

 

2=تکلیف

شب ُ روز

از مزرعۀ مجاور

گندم به خانه میبرند.

حالا صاحبش راضی باشد یا نه!!

مورچه ها

عاشق کارند؛همین

و من

عاشق تو

 

3=رقص

مثل توپی هفت رنگ

زمین زیر دست ُپایم قِل میخورد

روی دو پا می ایستم ُ

برای حضّار؛میرقصم

شاید شیری شود

برای توله هام

من خرس رامی شده ام.

 

4=یعنی گلوله

چشم در چشم

بالای سرم ایستاد

گلنگدن را کشید

با کلاشینکوف بلوک شرق

یونیفورم آلمانی

پوتینهای آمریکایی

و کلاه انگلیسی.

حالا مانده ام

با چه زبانی حرف بزنم!!

 

5=من نه کیک

چند نفر بودیم

برای آزادی

جشن کوچکی برپا کردیم

لحظۀ تقسیم کیک

همدیگر را کشتیم!!

 

6=وطن در دو وعده((شعری با قابلیت جهانی شدن))

((زنده باد وطن!!))

شعار شیکیست

کنار کت ُکراوات ُ پالتوی اتو شده ات

((زنده باد وطن!!))

شروع خوبیست

برای نطق یک سخنرانی میهنی

((زنده باد وطن!!))

تست خوبیست

برای سیستم صدا؛و میکروفون

((زنده باد وطن!!))

انگیزۀ شیرینیست

برای سرکشیدن پیاله های تلخ!!

شب به آخر میرسد

میهمانها کم کم به خانه ها و رختخوابها میخزند.

وطن

سرگردان

کنار خیابان دراز میکشد.!!

 

7=نفس

روزهاست

چشم سگان گرسنه

و مرد اسکیمو

به حفرۀ روی یخ است

تا فوک نفسی تازه کند.!!

 

8=بشقاب یک نفره

چه ساده است؛خیانت!!

چه ساده است!!تو به آشپزخانه میروی

و من تنها تکّۀ گوشت بشقابت را

میبلعم!!

 

9=سیاستمداران

دنیا

نام کوچک دختر همسایه است

هر روز

مردان کوچک

برایش

نقشه های بزرگی میکشند!!

 

10=کلاه چرمی

عقاب دست آموز!!

سهم تو تکّه گوشتی تازه

برای من

کلاهی چرمی

هنگامیکه قلب خرگوش

از نگرانی بیرون می آید!!

 

11=تاسه

از آزادی

تنها

مجسمۀ سنگی بنا میشود

همۀ عمر

در آرزوی قدمی

و فرو نریزند!!

 

12=دوچهارم

بیدار شو پدر!!

بیدار شو!!

من صدای طبل دزدان را خوب میشناسم!!

((شهر در امن ُ امان است

آسوده بخوابید!!))

 

همونطوری که از این چند نمونه برمیاد کتاب بسیار زیبا و پر محتواییه.

پاکزاد از اون شاعرهاییه که همیشه دوست داشتم کتابش دربیاد

و با امضای خودش ازش بگیرم و بخونمش.شما هم بخرید و بخونید.

نشر شانی.کرج.بین چ راه مصباح و چ راه کارخانه قند.جنب بانک مسکن

پلاک 385.تلفن جهت سفارش 02632262105

موبایل:09123632853

و فروشگاه اینترنتی

www.kharidcity.com

بخرید و بخونید و لذت ببرید.

بهنام منصوری ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳

شعری زیبا از خانوم نعیمه طلوعی

سلام مجدد.هنوزم خوبید؟نیشخندنیشخندنیشخندیکی دیگه از کتابهایی رو که تهیه کردم

کتابیه از سرکار خانوم نعیمه طلوعی که هم دو بیتیهاشون کولاکه و هم

غزلیاتشون.یک نمونه از غزلیاتشونو بخونید از کتاب((کاش این عقربه ها رو

به عقب برگردند))

                   غزل شمارۀ یک.فاقد اسم

بند آمده باران؛ولی رنگین کمانی هست

تنها دلیلی را که میخواهم بمانی هست!!

بالای جنگل؛چشمهایت را کم آوردم

آبی تر از چشمانت آیا؛آسمانی هست؟!!

باید الفبای سکوتم را بیاموزی

بشکاف یخها را!!هنوز آتشفشانی هست!!

با تو زمین خوبست؛بیهوده پشیمانم

در دست گندمها همیشه قرص نانی هست!!

بر سینه ات سر میگذارم؛خاطرم باشد

آن سوی این دیوار؛قلب مهربانی هست!!

یعنی که میخواهم بگویم؛دوستت دارم

اما برای گفتنش آیا توانی هست؟!!

.....................................................

بسیار زیبا بود انصافأ.خانوم نعیمه طلوعی؛بهتون تبریک میگم که کتابتون

چاپ شد.به قول ندای گوگوش آکادمی؛امیدوارم کتابتون بترکونه.نیشخندنیشخند

نحوۀ تهیۀ کتاب

ناشر:فصل پنجم

مرکز پخش:((میدان انقلاب؛ابتدای کارگر جنوبی؛کوچۀ مهدیزاده؛شمارۀ 4

واحد 10.

تلفن:66909847

موبایل:09121591891

و سایت نشر پنجم به آدرس زیر

www.fasle5.ir

قلمتون مانا خانوم طلوعی.حسادت میکنم به این قریحۀ بالای شاعریتون.

همیشه موفق باشید و به دور از غم.

بهنام منصوری ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥

یک شعر سپید بسیار زیبا از سابیر هاکا

سلام.خوبید؟امروز رفته بودم نمایشگاه کتاب.جاتون واقعأ خالی بود.یکی از

شاعرهای سپید گوی خوب کتاب چاپیده بود.نیشخندسابیرهاکا.شاعری از قشر

زحمت کش کارگر.کتابی پر ار اشعار سپید ناب.هر شعرش کلی حرف تو

خودش داره.اسم کتابش هم اینه:((میترسم بعد از مرگم هم؛کارگر باشم))

از این شاعر باید حمایت کرد.دوستان عزیز حتمأ این کتابو سفارش بدید و

اینترنتی و پستی بخرید.این کتاب ارزش اینو داره که زینت بخش هر کتابخونه 

باشه.سابیر جان.برات آرزوی موفقیت میکنم.پنج نمونه از اشعار این شاعر

پر احساس کُرد رو با هم بخونیم.الآن کمردرد دارم میمیرم؛باز نشستم

پشت کامپیوتر تا سریعتر این کتابو بهتون معرفی کنم.

                             1=((شعری برای مردان جوشکار))

فکر میکنم خدا هم کارگر است!!

مثلأ یک جوشکار؛شبیه تمام جوشکارهای دیگر!!

و غروب

چشمهای اوست که گاهی سرخ میشود

و شب؛پیراهنش!!

که پر است از سوراخهای ریز و درشت!!

.....................................................................................

                            2=((فقیرها اختراع میکنند؛ثروتمندها استفاده!!))

باور کنید

اگر تفنگ را اختراع نمیکردند

کمتر انسانی

از فاصلۀ چند متر آن طرفتر؛کشته میشد!!

و خیلی از کارها آسانتر میشد!!

آسانتر میشد

به اینها بفهمانی

یک کارگر چقدر میتواند زور داشته باشد!!

.......................................................................

                     3=((زندگی یک کارگر دیوانه))

من هرگز نمیتوانم

یک کارمند سادۀ بانک

فروشندۀ مواد غذایی

رییس یک حزب

رانندۀ تاکسی

یا یک بازار یاب امور تبلیغاتی باشم!!

همیشه دوست داشتم

ساعتها در ارتفاعی بالاتر از شهر بایستم

و در انبوه ساختمانها دنبال خانۀ کسی بگردم که دوستش دارم!!

برای همین کارگر شدم!!

.....................................................................................

                   4=((نمیدانم ماشینها از کجا آمده اند!!درست مثل خود ما))

ماشینها هیچ احساسی ندارند

پیر نمیشوند!!

شب کمرشان درد نمیگیرد!!

در فکر اجاره خانه نیستند

از همه مهمتر!!

آخر هفته ها از کارفرما مساعده نمیخواهند!!

درست مثل ماشینی که دیروز

جای پدر پیرم را در کارخانه گرفت!!

...................................................................

                      5=((همۀ هندوانه ها شیرین نیستند!!))

زمینی که این همه خون خورده است

باید هندوانۀ شب چلّه اش

اینچنین سرخ باشد!!

.........................................................................

پاینده باشی و مانا سابیر جان.و همچنان با قلمت حقایق و دردها و

مشکلات قشر کارگر رو بنویسی.خیلی دوست دارم سابیر جان.افتخاریه

که با همچین شاعری آشنا شدم.و اما نحوۀ تهیۀ کتاب.این کتاب توسط

نشر نیماژ به چاپ رسیده.دفتر مرکزیش این آدرسشه.

خ انقلاب؛خ فخر رازی؛خ شهدای ژاندارمری غربی؛شمارۀ 88

تلفن.    66411485و موبایلی که در کتاب درج شده 09195144100 

فروشگاه شمارۀ یک:خ جمهوری؛مقابل خ صف؛شمارۀ 230

تلفن:3311603 و 33930390

فروشگاه شمارۀ دو:خ شریعتی؛نرسیده به خ دولت؛شمارۀ 1485

تلفن:22602555 و نیازی به گفتن گرفتن پیش شماره نیست دیگه.

بای تا های.

بهنام منصوری ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥

به مناسبت تمام شدن سریال زیبای آب پریا.

این شعر از خانوم هنگامه مفید است.به مناسبت پایان این سریال زیبا؛یعنی

آب پریا دوباره مینویسمش.با صدای بسیار زیبای خانوم مفید واقعأ شنیدنیه.

 

آش چل گیاه


آش چل دونه


لپه ُ نخود ُ؛ماش ُ جودونه


کنگر ُ کاسنی ُ خرفه ُوالنگ


گشنیز ُ تره ُ گل بابونه


پونه ُ پرند ُ؛ گلپر ُ گلنار


گل بی مرگ ُ؛ گل خسرو دار


شبنم شب بو، آب چشمه سار


عطر شالیزار؛بوی گندمزار


آش چل گیاه؛آش بهارون


ای خدا امسال؛باشه پر بارون


گندم‌ها سبز ُ؛ میوه‌ها پر آب


دشتا خرم ُ؛ درختا سیراب


قله‌ها پر برف، رودها خروشان


قنات‌ها آباد، چشمه‌ها جوشان


آسمان پاک ُ؛خورشید تابنده


این خوان نعمت؛باشد پاینده


آش چل گیاه؛آش چل دونه


شرش کنده شد؛دیو دیوونه


همه دور هم؛آشمون روو بار


واسه ابر پری؛میاد خواستگار


چته ابر پری!! حواست کجاست؟!!


ساکت!!گوش کنید!!صدای صباست!!


خیله خب تو ام!!!

عروس ندیدم؛انقدر دست پاچه


خودتو بگیر!! دِهَه!! یعنی چه!!


سنگین باش دختر؛بشین یه گوشه


آب پری ببین؛سماور جوشه؟!!


سبز پری بپا؛ته نگیره آش


همه چی به جا؛باشه سر جاش


منم میشینم؛این بالا بالا


شادوماد بیاد؛دست بوسم حالا»نیشخند

بهنام منصوری ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۱

یک کار سپید زیبا از محدثه خادملو

سلام.خوبید؟این هم یکی دیگه از کارهای خانوم خادملو هست.خداییش

کلی کیف کردم با این کار جمع و جور و زیباش.

 

فرشته ها همیشه فرشته نیستند!!

و فاحشه ها فقط اسمشان بد در رفته.

روزگار عجیبی شده است

گاهی حتی انسان هم شاخ در می آورد

از هم نشینی با گاوها.نیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳٠

یک دو بیتی بسیار زیبا

تو فیس بوک دکتر ثانی ین دو بیتی رو به همل بچه های گروه سکوت سبز

تقدیم کرده بود.من هم به شما تقدیم میکنم.

 


این قلب شکسته را که ترمیم کنم

باید به شما دوباره تقدیم کنم

پس خود همه تکه ای از آن بردارید

سخت است که عادلانه تقسیم کنمقلبقلبقلب

بهنام منصوری ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦

شعری زیبا از آقای عالی پیام(هالو)

قوم و خویش خدا
آدمی می شناسم از دوزخ

... خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا

هول از آتیش دارد و من نه

دائمن ذکر گوید و تسبیح

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود

گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ

قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد

بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟

چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو

سخنش نیش دارد و من نه

بهنام منصوری ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩

دوبیت از مصطفی کریمیان جزی

با اینکه نگاه ژرف داریم همه

صد نکته ، هزار حرف داریم همه

در وقت عمل سکوت ... تردید... هراس
 
کبکیم که سر به برف داریم همه ...!

بهنام منصوری ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢

یک رباعی ناب از حکیم عمر خیام

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت


از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت


این هرسه مرا نقد و تورا نسیه بهشت

بهنام منصوری ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

شعری ناب از شاعری لاادری؛البته از دید من

سلام به دوستان عزیز.دیشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود.رفتم شب شعر

قرار بود از کتاب دوست عزیزم مهدی غلامی با نام پارانورمال رونمایی بشه و کتاب

برای فروش هم گذاشته بودند.آقا ما نشستیم.دیدیم سالن پر شد از آدم.اونقدر

مهمون از جاهای مختلف اومده بود که هنگ کردم.نیشخندپا شدم و جامو دادم به

دوستای دیگم و خودم رفتم بیرون خودمو بسازم.نیشخندنیشخندآی ساختم؛آی ساختم

آی ساختم که نگو.شیرینی و چایی؛برای خان دایی.نیشخندچایی داغ دستم بود

که یکدفعه شنیدم از بلندگو اعلام کرد همای؛خوانندۀ محبوب بیاد رو سن.

چایی از دستم افتاد.فکم چسبید به زمین.نیشخندنیشخندنیشخندبعد مراسم باهاش سه

چهارتا عکس یادگاری دسته جمعی هم گرفتیم.این مرد اعجوبه است

در انتخاب شعرهاش.بینهایت هم خوش صداست.لذت بردم.این هم یک شعر

ناب و درجه یک که از گروه سکوت سبز در فیس بوک کش رفتم.نیشخند

 

کــاش دور و بــر مــا ایــن هـمــه دلـبـنـد نـبــود
و دلـــم پــیــش کــسـی غـیــر خــداونـد نـبــود

آتـشـی بــودی و هــر وقــت تــو را مـی دیــدم
مــثــل اسـپــنــد دلم جـای خودش بــنــد نـبـود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می تـرسـیــد
خــیـــره بــودم بــه تــو و جـرات لــبــخـنـد نـبـود

هـرچـه مـن نقشه کشیدم به تو نزدیک شـوم
کـم نــشـد فـاصـلـه؛تـقـصـیـر تـو هرچنـد نـبــود

شدم از «درس»گریزان و به «عشقت» مشغول
بــیــن ایــن دو چــه کـنـم نقـطه ی پـیـونـد نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جـای آنــهـا کـه بــه دنـبــال تــو بــودنــد نـبــود

بـعـد از آن هـر کـه تـو را دیـد رقیـبم شد و بعـد
اتــفــاقـی کـه رقــم خــورد خـوشـایــنـد نــبــود

آه ای تــابـــلـــو تــازه بــه ســرقــت رفـــتـــه !
کــاش نــقـــاش تــو ایـن قـدر هـنـرمـنـد نـبـود

بهنام منصوری ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٥

شعری از استاد اکبر اکسیر

سلام.این شعر رو تو کتاب بفرمایید بنشینید؛صندلی عزیز؛خوندم.خیلی باحال

بود.گفتم شما هم بخونیدش و لذت ببرید.نیشخند

 

وقت گرفتم

شعری علیه زور بگویم

آنقدر زور زدم

برای فتق؛وقت گرفتم.قهقههقهقههقهقهه

بهنام منصوری ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٢

یک دو بیتی طنز از محسن اولاد.

توی دستان با محبت تو


ناگهان ناپدید خواهم شد


زن ذلیلی که درد خوبی هست

عاقبت زن شهید خواهم شدنیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٠

شعری زیبا از اکبر اکسیر از کتاب مالاریا

"آناتومی"

شب عید مرغ داشتیم

ران به عرفان رسید

سینه به ایثار

دل و جگر به ملیحه

گردن و دنده و بال و ستون فقرات؛به من

آنجا بود که فهمیدم

چرا پدرها

اخلاق سگ دارند!نیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢

آناتومی.شعری از کتاب مالاریای اکبر اکسیر

"آناتومی"

شب عید مرغ داشتیم

ران به عرفان رسید

سینه به ایثار

دل و جگر به ملیحه

گردن و دنده و بال و ستون فقرات؛به من

آنجا بود که فهمیدم

چرا پدرها

اخلاق سگ دارند!نیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٢

شعر سپید بسیار زیبا از استاد رحیم رسولی

سرباز گفت:((خدا شاهده نا ندارم.))

رئیس پاسگاه گفت:((خدا شاهده اعصاب ندارم))

مسئول زندان گفت:((خدا شاهده از خورد ُ خوراک افتاده ام))

بازجو گفت:((خدا شاهده کم کم داره اون روی سگم بالا میاد))

متهم گفت:((خدا شاهده من بیگناهم))

مدعی العموم گفت:((خدا شاهده دروغ میگه))

وکیل مدافع گفت:((خدا شاهده تبرئه ات میکنم))

قاضی گفت:((خدا شاهده مو را از ماست می کشم))

نمایندۀ هیئت منصفه گفت:((خد ا شاهده جز به عدالت رآی نمیدیم))

یکی با صدای بلند گفت:((شاهد را به جایگاه احضار کنید))

بهنام منصوری ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٢

چند شعر ناب از شاعر صاحب سبک اکبر اکسیر

ذکر خیر(!) استاد اکسیر شد، چندتا از اشعارشون را بخوانیم:
باور کنید من نمونه ام
دوست و دشمن اقرار میکنند من نمونه ام
ملیحه هم تایید میکند من نمونه ام
اول باور نمیکردم من نمونه ام
...
حالا باور میکنم من نمونه ام
لطفا قبل از ساعت 8،
مرا به آزمایشگاه تحویل دهید!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو پا داشتم
دو پا هم قرض کردم
تا از دست گاوها فرار کنم
غافل از اینکه
خودم چهارپا شده ام!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بابا آب داد
بابا آب داد
بابا آب داد
بابا آب داد
آنقدر آب داد آب داد
که مادر ترکید
حق با ملیحه بود
آب در بیابان آب است،
نه در سونوگرافی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آب های جهان بوی نفت میدهند
نفت بوی دلار
دلار بوی خون
خون بوی ایدز
ایدز، بوی حقارت آدم های یک بار مصرف!
بچه ها تو را به خدا مواظب باشید
بنی آدم اعضای...
خود میفروشند!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر خواندم نشنیدید
کتاب زدم نخریدید
فرستادم نخواندید
برای مصاحبه هم که نیامدید
پس مادر ...ها
اینجا سر مزارم چه میکنید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کتاب "پسته لال سکوت دندان شکن است"

بهنام منصوری ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٧

شعری زیبا از مهرداد نعمانی

های دیوانه !

هر چه تو گفته ای من نیز گفته ام
هر چه تو کرده ای من نیز کرده ام
درست پا در جا پای تو نهاده ام

پس چرا به تو می خندند

به من سنگ می زنند!؟

بهنام منصوری ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦

شعری زیبا از عرفان نظری

 خواب دیدیم که رویاست، ولی رویا نیست

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست

هنر عشق فراموشی عمر است، ولی

خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟

در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست

ما پلنگیم مگو لکه به پیراهن ماست

مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست

خلق در چشم تو دل سنگ، ولی من دلتنگ

لا الهی هم اگر آمده بی "الا" نیست

موجِ شوریده دل آشفته ی ماه است ولی

ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست

بر گل فرش، به جان کندن خود فهمیدیم

مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست

بهنام منصوری ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۸

دوبیتی بسیار زیبا از خانوم نعیمه طلوعی

گقتم که بیا دوباره لبخند بزن

شبهای مرا به روز پیوند بزن

رفتی وچراغ خانه را هم بردی

هی گندبزن گند بزن گند بزنقهقههقهقههقهقهه

بهنام منصوری ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧

دو بیتی زیبا از استاد جلال ارمغان

از مشت گلی و قطره آبی چه سرشت

آن روز که او تبارکی را بنوشت !

حوا که فقط بهانه ای بود خدا

رو راست بگو چه شد که راندی زبهشت

بهنام منصوری ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٦

دوبیتی زیبا از سهیل ابراهیمی

وفا با عهد مسئولین غریب است!

نمودار تورم رو به شیب است!

برای رشد و تکثیر شپش ها!

چه جایی بهتر از اعماق جیب است؟قهقههقهقههقهقهه

"سهیل ابراهیمی"

بهنام منصوری ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱

شعری زیبا از محمد جاوید.عیدتان مبارک

قربان هلالت بروم ای مه شوال
آورده ام از فرط خوشی در دو سه تا بال
سی روز به امید وصالت سپری شد
خم شد کمرم در رمضان همچو یکی دال
گرچه رمضان نیست فراتر زسه ده روز
...

از بهر من این ماه بُود بیشتر از سال

افطار و سحر گرچه خودم را خفه کردم

اما وسط روز شدم ضایع و بیحال

لاغر شدم و زرد مثال نی قلیان

رخسار من اکنون شده چون خربزۀ کال

یک چیز مرا مایه امید و توان بود

آن عید سعیدی که رسد باز به هر حال

ممنونتم ای ماه شب اول شوال

در آمدنت چون که نفرموده ای اهمال

زیبا تری ای ماه هلالی تو برایم

از ماه شب چارده آن بدرک رمّال

در فطر ببین باز چه سوری بچرانم

هرچند شود این حرکت باعث اسهال

«جاوید» از این روی بُود شاد در اینروز

چون باز شکم در جلو واوست به دنبال
 

بهنام منصوری ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩

شعری زیبا از؟

آقای عالی پیام این رباعی زیبا رو تو شب شعر طنز البرز که همون

طنز پوستین است رو خوند.متأسفانه اسم شاعرش رو که یک بانو

هم بود فراموش کردم.اما ارزش خوندن داره.ما شما را در این وبلاگ

به یک لبخند مهمان میکنیم.

 

هرروز؛خزانه میشود دانشگاه

آزاد ُ شبانه میشود دانشگاه

مانند توالتی عمومی زاین پس

مردانه زنانه میشود دانشگاه.!!

بهنام منصوری ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٧

غزلی بسیار زیبا از خانوم شیوا گرجی

سلام مجدد.خانوم شیوا گرجی از شاعره های توانمند در زمینۀ غزل

میباشند.ایشون هم مثل خانوم بان پرور بسیار زیبا غزل میگن.سه

شنبۀ هفتۀ قبل ایشون این شعر رو خوندند.من که به شخصه خیلی

خیلی خوشم اومد از این شعرشون.شما هم لذت ببرید از این شعر.

 

 دنیا شبیه کوچه های بیقراریست


شکل نفس های سریع یک فراریست

 


انبارهای این شب سی ساله اما


لبریز از خورشیدهای احتکاریست


نفرین بهمن جان شهرم را گرفته


گرچه هوا این روزها قدری بهاریست


تف بر جهان سومی که سهم زن هاش


شغل شریف و ماندگار خانه داریست!


باید بمیری یا بمیری ... یا بمیری


اینجا تمام راه هایش اختیاریست


حتی خدا هم بی رمق یک جا نشسته


وقتی که دین و کفرشان هم اختیاریست


تو غم نداری، من دلِ خوش، دیگری نان


تنها شباهت بین آدمها "نداریست"

"شیوا گرجی"

بهنام منصوری ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٤

رباعی بسیار زیبا از عبّاس صادقی

هی  دور ور حق بپری معترضی

 

 

اصلن تو همین که بشری معترضی

 

بالا ببری دو دست خود را خوب است

 

یک دست که بالا ببری معترضی

 

بهنام منصوری ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٠

تعریف دلبر؛از دید بلدالملک قهوۀ تلخ

بسکه سیه چُرده ُ شیرین لب است

چون شکلات است؛پدرسوخته.نیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۸

اسم شاعرشو نمیدونم

پروانه ها در پیله دنیا را نمیفهمند!

تقویم ها روز مبادا را نمیفهمند!
 

دریا برای مردم صحرانشین دریاست!

ساحل نشینان قدر دریا رانمیفهمند

بهنام منصوری ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳

دوبیتی فوق ناب

با سعی؛به حج رفت؛صفا را بخرد.

 بیچاره کجا رفت؛کجا را بخرد

بنگاه معاملاتی مسکن داشت

میخواست که خانۀ خدا را بخردنیشخندنیشخندنیشخند

((عباس صادقی))

بهنام منصوری ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳۱

شعری سپید و بی نظیر از پاکزاد اجرایی

سلام به همه.خوبید؟عیدتون مبارک.باز کجا رفت مبارک؟نیشخندنیشخند

به نظر من هر شاعر شعری داره که ارزش ماندگار شدن در تمام

دورانها رو داشته باشه.یکی نیست بگه کی از شما نظر خواست؟

نیشخندنیشخندمثلأ دوست نازنینم آقای پاکزاد اجرایی.کم کار و گزیده کار

هستند.من که واقعأ از خوندن شعرهاش لذت میبرم.این یک

کارش واقعأ شاهکار به تمام معناست.یک شعر سپید جهانی.

                                                زنده باد وطن

((زنده باد وطن))

شعار شیکّیست

کنار کت ُ کراوات ُ پالتوی اتو شده ات.

((زنده باد وطن))

تست خوبیست

برای تنظیم صدای میکروفون.

((زنده باد وطن))

شروع خوبیست

برای آغاز یک سخنرانی میهنی

((زنده باد وطن))

انگیزۀ شیرینیست؛برای سرکشیدن پیاله های تلخ

شب به آخر میرسد.

میهمانان کم کم؛به خانه ها و رختخوابهایشان میخزند

و وطن؛تنها

کنار خیابان دراز میکشد.

 

بهنام منصوری ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٩

شعری زیبا از سناء ضعیمی

این هم یک شعر کوتاه و سپید از جوانترین شاعرۀ کرج

 

نقشم را در زندگی؛درک نمیکنم

وقتی که تمام زندگیم را

پیامهای بازرگانی؛دربر گرفته اند.

بهنام منصوری ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٤

اسم شاعرشو نمیدونم.اما بی نظیر گفته

دوداگربالا نشیند کسرشأن شعله نیست    
  جای چشم ؛ ابرو نگیرد گرچه اوبالاتراست
 شصت وشاهد هردو دعوای بزرگی می کنند 
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتراست؟
آهن وفولاد ؛ازیک کوره می آیند برون  
 آن یکی شمشیرگردد آن یکی نعل خراست.  
گرببینی ناکسان بالا نشینند صبرکن              
روی دریا کف نشیند , قعردریا گوهراست .

 

بهنام منصوری ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸

یک رباعی از حمید امینی

تا بشکند امروز طلسمم٬ برخیز

تا غصه جدا شود از اسمم برخیز

 

این جسم ندارد آرزویی جز خاک

ای روح ! به احترام جسمم برخیز!

بهنام منصوری ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦

رباعی زیبایی از دوست ارجمندم آقای عباس صادقی

ابلیس چرا خدا ندارد دارد

بی درد چرا دوا ندارد دارد

تنهایی اگر لیدر جمعی باشی

یکدست چرا صدا ندارد دارد

بهنام منصوری ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳

شعری زیبا از خانوم محدّثه خادملو

آنقدر درد دارم

که وقتی زمین میخورم

چیزی حس نمیکنم

وقتی که بلند میشوم هم!!

تنم داغ است که چیزی نمیفهمم!!

از بس که به زمین گرم خورده ام!!

بهنام منصوری ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱

ترانه ای زیبا از مجید صالحی

خیلی راهه از من؛تا تو؛از تو تا عشق

انتخابش با تو.تو بگو!!من یا عشق؟!!

دل ِ امّا دلخور!!؛وقتی دلخواهش نیست!!

تو میخوای برگردی.اما این راهش نیست!!

اگه تنها میرم

از خودم دلگیرم

حوصلت از دست ِ؛کارای من سر رفت!!

تو گذاشتی رفتی؛اسم من بد در رفت!!

آبی دریا رُ؛تو سرابش کردی!!

همه چی عالی بود!!تو خرابش کردی!!

.........................................................

آقای مجید صالحی یکی از بهترین ترانه سراهاییه که افتخار آشنایی

با ایشون نصیبم شده.خیلی کارهاش زیباست.اکثر کارهاشون

هم توسط خواننده ها اجرا شده.کتابشون هم به سلامتی در اومد.

کتابی با عنوان چهارده شب برای ماه شدن.که توسط نشر شانی

چاپ شده.انتشاراتی هم مال خودشونه.با تیراژ 1000نسخه.اگه

هنوز نمایشگاه نرفته اید؛حتمأ از انتشارات شانی دیدن کنید.کتابهای

شعر زیبایی اونجا هست.این کتاب از اون کتابهاییه که ارزش داره

که توی هر خونه ای باشه.از اطلاعات بپرسید بهتون میگه کجاست.

من چرا تبلیغشو بکنم؟شکر خدا که شکلکهامون هم از کار افتاد.ای داد!!

البته بگم.این ترانشون اینقدر کوتاه نبود.اما متاسفانه نیازی به گفتن

نیست که چه بلایی وزارت ارشاد سر اشعار میاره.درضمن.شدید

شرمندۀ دوستانی شدم که اومده اند و من نتونستم درست و حسابی

از خجالتشون در بیام.مثل خورشید خانوم.آسمون خاکی.دیوونۀ نازنین

و بقیۀ دوستان.یک چند وقتیه عجیب اینترنتم به مشکل برخورده.

فیلتر شکنم از کار افتاده.شرمنده ام حسابی.انشاالله به محض درست

شدن اینترنتم حتمأ از خجالتتون در میام.همین یک پست رو هم که میذارم

کلی دعا و نذر و نیاز میکنم که پستم به مشکل برنخوره.به خودم برنخوره.

به پستم برخورد ایرادی نداره.

 

 

بهنام منصوری ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱

یک کار کوتاه از خانوم سنا زعیمی

گردنبندی را که به من هدیه دادی

برگردنم دار زدم.

از آن روز به بعد

همیشه بوی یک جسد میدهم

 

 

این هم کار زیبایی از خانوم آزاده اسدی

 

سیگار اول را که روشن کردم

بیهوا گفتی:

با خاطره جمله بساز

گفتم:

خاطره ها دست ُ پا دارند

خاطره ها غذا میخورند

خاطره ها قد میکشند

خاطره ها عاشق میشوند

نمیدانم سیگار چندم است!!

خاطره ها اشکم را درآورده اند!!

دارند با تو جمله میسازند!!

بهنام منصوری ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦

شاعرش کیست؟نمیدانم من

مست شد؛خواست که ساغر شکند؛عهد شکست!!

فرق پیمانه و پیمان؛زکجا داند مست؟!!

بهنام منصوری ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٤

دوبیتی بسیار ناب و زیبا

هم از سر دست ُ پا چلفتی عقبی

هم هرچه که دیدی ُ نگفتی؛عقبی!!

این چرخ ُ فلک؛چه بازی مسخره ایست!!

از هر طرفی جلو بیفتی عقبی!!

...............................................

این دوبیتی زیبا از دوست نازنینم عبِاس صادقی زرینیه که افتخار آشنایی

با ایشون تو شب شعر جوان کرج نصیبم شد.دوبیتیهاش تکان دهنده

هستند.

بهنام منصوری ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳

شعری طنز از نیما یوشیج

میرداماد؛شنیدستم من

که چو بگزید؛بُن ِ خاک وطن

بر سرش آمد ُ از وی پرسید

ملک قبر؛که:((من ربُّکَ من؟))

میر بگشاد؛دو چشم بینا!!

آمد از روی فضیلت به سخن!!

((اُسطُقُس است))نیشخندبدو داد جواب

((اُسطُقُسّات دگر؛زو مُتَقَن))نیشخندنیشخندنیشخند

حیرت افزودش از این حرف؛ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که زبان دگر؛این بندۀ تو

میدهد پاسخ من؛در مدفننیشخند

آفریننده بخندید ُ بگفت:

((تو به این بندۀ من؛حرف مزن!!

او در آن عالم هم؛زنده که بود

حرفها زد؛که نفهمیدم مننیشخندنیشخندنیشخند

..............................................

                 شعر از نیما یوشیج

سلام.جالب بود.نه؟!!البته جالبترش اینه که من هم یک همچین شعری با

این موضوع دارم.با نام شب اول قبر بهنام منصوری قهقههقهقههقهقهه 

بهنام منصوری ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۱

نام شاعرو نمیدونم

دانۀ تسبیح؛ما را حالتی دیگر نداد

بعد از این؛در پای خُم؛انگور باید دانه کرد.

بهنام منصوری ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦

تک بیتی ناب ناب ناب از وصال شیرازی

بیار جام ُ بپیما به شیخ؛ور نخورَد

به او بگوی؛که تاکش؛ز مال اوقاف است.نیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥

شعر زیبای مترسک خانوم سنا زعیمی

یه مترسک غمگین           وسط صدتا کـــــلاغه        عمریه تنها رفیقش   

                                سوسوی نور چراغه

میون غروب خورشید       شادیاشو جاگذاشته        کــنار جادۀ عمرش

                                خودشو تنها گذاشته

یه لباس پاره پوره            رو تن خستش؛پناهه        با یک تابلو تو نگاهش

                                خوردن بــذرا؛گـــناهه

یه مترسک غمگین           که دلش؛از جنس کاهه      خندۀ لبهاش دروغه

                                 مترسک؛دلش سیاهه

بار سنگین غصّه              روی شونه هاش نشسته      مترسک؛تنهای تنهاست

                                 مترسک؛دلش شکسته

صدای جیغ کلاغا             توی لحظه هاش میپیچه            میدونه کارش همینه

                                 مترسک نباشه هیچه

میخواد ثابت،کنه خوبه       مترسکا ترس ندارن          دلش گرفته چون میدونه.

                                 بچه ها دوسش ندارن

یه مترسک غمگین            کنار جاده میپوسه           با لبای خشک ُ تشنش

                                  تن ابرا رو میبوسه

تو مزرعۀ قدیمی                یه مترسک خونه داره        یه مترسک که زیادی

                                      دیگه داره کم میاره.

شعر از خانوم سناء زعیمی.

این خانوم جوون اولین روزی که اومد و تو شب شعر شعر خوند؛شعری

خوند که اصلأ تقطیعهای هجایی رعایت نشده بود.و به قول معروف

اصلأ چنگی به دل نمیزد.قافیه های انتخابیش خیلیهاش درست نبودن.

اما جلسه به جلسه داره پیشرفت میکنه.داره به قافیه ها مسلط

میشه.تسلطش رو وزن شعر هم خیلی خیلی بهتر شده.من بهشون

تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنم.یک آرزو دیگه به آرزوهای

قبل از مرگم اضافه شد.نیشخندنیشخندنیشخنداون هم اینه که اینقدر عمر بکنم

که بتونم چاپ شدن کتاب سنا خانوم رو ببینم.همتون پاینده باشید.

بهنام منصوری ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳

دو بیتی زیبا از ابوالقاسم لاهوتی

خواهی که شود زمانه خرّم از تو؟!!

مگذار رسد به هیچ دل؛غم از تو!!

امّا پی اثبات حق؛ار لازم شد

بگذار برنجد دل عالم از تو!!

........................................................

امروز شرمندۀ سنا خانوم شدم.میخواستم امروز شعر مترسکشونو

بذارم.اما خوب متاسفانه آلزایمره نذاشت کل شعرشونو از بر بشم.

امیدوارم خودشون یک سر بیان وبلاگم و اون شعر زیباشونو برام

دوباره نویسی کنن.این شعر اینقدر زیباست که قابل گفتن نیست.

بهنام منصوری ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱

شعر سپید بسیار زیبا از دوست عزیزم آقای پاکزاد اجرایی

توپی هفت رنگ ُ من خرسی رام

زمین زیر دست ُ پایم قِل میخورد

روی دوپا می ایستم ُ برای حضّار میرقصم

تا شاید شیری شود برای توله هام

من خرس رامی شده ام.

بهنام منصوری ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۱

شعر از شاعری ناشناس

دانی که چرا کنند نهان؛گنج؛زیر خاک؟

یعنی که خاک؛بر سر اسباب دنیوینیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧

شعری زیبا از خانوم محدثه خادملو

سلام.این هم یکی دیگر از اشعار ناب خانوم خادملو.خیلی زیبا و ریزبینانه

همه چیزو بررسی میکنند.

 

                                                فراموشی

عشق را میگذارم لای جانماز مادربزرگ

نگاهت را توی گنجه؛کنج اتاق

دلم را چال میکنم؛توی باغچه

صدایت را میسپارم به خش خش برگها

صورتت را قول میدهم؛به آیینه

وااااااااااااااااااای!!!خودم را یادم رفت!!!

حالا چگونه فراموشت کنم؟!!!!

 

 

 

بهنام منصوری ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

دوبیتی ناب از مرحوم ابوالقاسم حالت

ای دوست؛اگر ز عیب؛عاری باشی

دشمن نکند عیب تو را؛نقّاشی

در مزرعه ای که هیچ؛آفت نزده است

هرگز نکنند؛این ُ آن،سمپاشی

بهنام منصوری ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

تک بیتی زیبا ازمرحوم ابوالقاسم حالت

درس کمخواری ُ امساک دهی مارا؛لیک

بر سر سفرۀ رنگین؛دمرت میبینمقهقههقهقههقهقهه

بهنام منصوری ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

شعرگونه ای از نادر ابراهیمی

تعجب

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتناک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید!!تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید

بهنام منصوری ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٠

دانلود غزلخوانی حافظ

صبا ز روی لطف بگو.

بهنام منصوری ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٦

صائب تبریزی

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند

چهره‌ی امروز در آیینه‌ی فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشه‌ی فردا خوش است

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

بهنام منصوری ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

یک دوبیتی زیبا از مرحوم ابوالقاسم حالت

نکته ای نغز؛با تو میگویم                 گرچه هرگز؛نمیکنی باور!!

گاه؛نطق دراز یک ناطق                   میکند کار قرص خواب آور

                              نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۸

دو کار بسیار زیبا از خانوم محدثه خادملو

سلام.دیشب خانوم محدثه خادملو افتخار دادند و سه تا از کارهای سپیدشونو

خوندند.ایشون یکی از قله دارهای آتی این سبک شعری میشن.شک ندارم.

((مجسّمه))

من،ابوالهولم

محکم ُ استوار

بینی ام از بین رفته؛امّا

شامه ام هنوز تیز است

چند وقتیست؛بوی خیانت میدهی

 

((کلمات))

کلمات دور سرم میچرخند

راه میروند

میدوند

مسابقه است

خط پایان؛روی کاغذ نیست

توی دهان من است

 

برای این شعر عنوانی انتخاب نکرده اند.شما براش عنوان انتخاب کنید.

 

عشق؛هوای خواسته های ناخواستۀ حوّا

چه فایده که تو آدم نمیشوی

 

این سه تا کار واقعأ دیشب حالمو جا آورد.نیشخندنیشخندنیشخندآخه دیشب از اون شبها

بود که بیشتر شعرهایی رو که میشنیدی؛از اون شعرهایی بود که

برای من قابل هضم نبود.نیشخندنیشخندنیشخندامشب شب جمعه است.یکی نیست

بگه خوب؛که چی؟نیشخندنیشخندمنظورم اینه که کامپیوترم میره تو نخ بازیهایی

که خواهرزاده دوست داره.یعنی خواهرزاده داره میاد و تا فردا شب؛

اختصاصی زیر انگشتان لطیف این خواهرزاده خواهد بود و من قادر نخواهم

بود پست جدید بنگارم و یا جواب کامنت رو بدم.نیشخندتا شنبه بای تا هاینیشخند

بهنام منصوری ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

دوبیت ناب از صائب

سلام.گیر داده ام به صائب هانیشخندنیشخندنیشخند

 

ز مرگ تلخ؛به ما بدگمان مشو؛زنهار

که از طلسم غم آزاد میکنیم؛تو را!!

فرامشی،ز فراموشی تو میخیزد

اگر تو یاد کنی؛یاد میکنیم تو را

بهنام منصوری ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸

اگه کسی اسم شاعر این شاهکارو میدونه به منم بگه


بیخودی پرسه زدیم

صبحمان شب بشود.
 
بیخودی حرص زدیم

سهممان کم نشود
 
ماخدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسمها خوردیم
 
مابهم بدکردیم

مابهم بدگفتیم

ماحقیقتهارا

زیرپا له کردیم
 
وچقدر حظ بردیم

که زرنگی کردیم

 روی هرحادثه ای

حرفی ازپول زدیم
 
ازشمامی پرسم

ماکه راگول زدیم

بهنام منصوری ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٧

دوبیت از اشعار ناب صائب

میشوند از سردمهری؛دوستان از هم جدا

برگها را میکند؛فصل خزان؛از هم جدا

تا تو را از دور دیدم؛رفت عقل ُ هوش من

میشود نزدیک منزل؛کاروان از هم جدا

بهنام منصوری ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳

شعری بسیار زیبا از سرکار خانوم مریم آقایی

سلام به دوستان عزیز.خوبید؟چه خبرا؟ها؟هاها؟نه.آهانیشخندنیشخندنیشخندامروز رفته

بودم شب شعری که تو کرج برگزار میشد.خیلی جالب بود.البته اونجا همه

در سرودن اشعار سپید تبحر داشتنذ و اشعار بسیار زیبایی هم خونده شد.

اما بین تمام اون شعرها؛این شعر خانوم آقایی خیلی به دلم نشست.

ازشون اجازه گرفتم و با اجازشون این شعرو میذارم تو وبلاگ؛که شما

دوستان عزیز از خوندنش لذت ببرید.من که خیلی لذت بردم.اما دوستان دیگه

بودند که علاوه بر تحسین نوشته نقدهایی کردند که انصافأ انگشت به دهن

موندم که چطور این جوانان؛اینقدر موشکافانه اشعار رو بررسی میکنند.

این هم اون شعر.

 

سکه ای گذاشتی؛در دستم

و فکر کردی؛بی حساب شدی.

غافل از اینکه نمیدانی

هنوز بدهکاری

و تمام صورتحسابهای تلخ با تو بودن را

من پرداخت میکنم.

....................................................................

انصافأ زیبا بود و بیان کنندۀ یک حقیقت تلخ اجتماع.ممنون از خانوم آقایی که

اجازه دادند؛وبلاگ من با شعر ناب و زیبای ایشون تزیین بشه.نه بابا.

جوگیر نشده ام.نیشخندنیشخندنیشخندآخه شعر زیبا رو باید زیبا در موردش صحبت کرد.

شادی و غم؛

خوبه با هم.

بگو خدا

خدا جونم.

بریز برام؛درهمنیشخندنیشخندنیشخند

کسی نمیخواد سوا کنه؟نیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٧

گره گشای پروین اعتصامی.تکان دهنده و زیبا

پیرمردی، مفلس ُ برگشته بخت

روزگاری داشت،ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر ُ هم، تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار ُ کوی

نان طلب میکرد ُ میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی،بر پشیزی،میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه می آمد؛زبون

قالب از نیرو تهی، دل؛پر ز خون

روز، سائل بود ُ شب؛بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت ُ از اهل کرم

کس ندادش؛نه پشیز ُ، نه درم

از دری میرفت،حیران بر دری

رهنمود، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن ُ کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست ُ در دامن نداشت

ساز ُ برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا،هنگام شام

گندمش بخشید دهقان،یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان ُ گفت:((کای حَیّ ِ قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره،کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل ُ کودکانم؛ناشتا

میخرید این گندم ار، یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکیست

جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل))

این دعا میکرد ُ می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد:(( ای خدای دادگر!!

چون تو دانائی، نمیداند مگر!!

سالها؛نرد خدائی باختی!!

این گره را،زان گره،نشناختی!!

این چه کار است، ای خدای شهر ُ ده؟!!

فرقها بود این گره را،زان گره!!

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای؟!!

تا که بر دست تو دادم؛کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را!!

هر چه در غربال دیدی، بیختی!!

هم عسل، هم شوربا را ریختی!!

من تورا کی گفتم، ای یار عزیز!!

کاین گره بگشای ُ گندم را بریز!!

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای!!

گر توانی؛این گره را،برگشای!!

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود؟!!

من خداوندی ندیدم زین نمط!!

یک گره بگشودی ُ آنهم غلط!!

الغرض!! برگشت،مسکین،دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ،ز خاک

تا برای جستجو؛خم کرد سر

دید افتاده؛یکی همیان زر!!

سجده کرد ُ گفت:((ای ربّ ِ وَدود

من چه دانستم ترا،حکمت چه بود!!

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است!!

هر که را فقری دهی، آن دولتی است!!

تو بسی؛زاندیشه برتر بوده‌ای!!

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای!!

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را!!

تیشه، زان بر هر رگ ُ بندم زدند!!

تا که با لطف تو، پیوندم زنند!!

گر کسی را؛از تو شد دردی نصیب

هم سرانجامش؛تو گردیدی طبیب!!

هر که مسکین ُ پریشان تو بود

خود نمیدانست ُ مهمان تو بود!!

رزق؛زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان!!

ناتوانی زان دهی؛بر تندرست

تا بداند آنچه دارد؛زان توست!!

زان به درها بردی این؛درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را!!

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند!!

من به مردم؛داشتم روی نیاز!!

گرچه روز ُ شب؛در حق بود؛باز!!

من بسی دیدم؛خداوندان مال!!

تو کریمی!! ای خدای ذوالجلال!!

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای!!

گندمم را ریختی، تا زر دهی!!

رشته‌ام بردی، که تا؛ گوهر دهی!!))

در تو، پروین، نیست فکرُ عقل ُ هوش!!

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش!!

بهنام منصوری ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩

دوبیت ناب

 

غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه


یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید


از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد

بهنام منصوری ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٦

شعری بی نظیر.اگه کسی اسم شاعرشو میدونه لطف کنه و بگه

می روم گرچه دلی تنگ به جا می ماند

آینه می شکند سنگ به جا می ماند

زندگی زخمهء مرگ است بر این تار وجود

با عبور است که آهنگ به جا می ماند
 

رود باید برود تا که به دریا برسد

آب آگر ماند از او ننگ به جا می ماند

مرد ٫آزاده اگر رفت از او یاد کنند

نه از آنکس که به نیرنگ به جا می ماند

منو یک عالمه افسوس که از هجمهء درد

با تنی خسته از این جنگ به جا می ماند

دل خورشید که در پردۀ شب می شکند

خطی از یک غم پر رنگ به جا می ماند

...........................................................

بهنام منصوری ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٧

یک رباعی از خیام.البته اگه اشتباه نکرده باشم.

ای مفتـی شهـر،از تــو بیــدارتـریم


بــا این همه مستی؛ز تو هشیارتریـم


تو خون کسان،نوشی ُما،خون رَزان


انصاف بده کدام خونخوارتریم

بهنام منصوری ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱

تک بیتی ناب از صائب

شاهی که بر رعیت خود می‌کند ستم

مستی بُود که می‌خورد از ران خود کباب

بهنام منصوری ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳۱

تک بیتی ناب از سعدی

تو را قدر؛اگر کس نداند؛چه غم؟

شب قدر را؛می ندانند؛هم

بهنام منصوری ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸

شعری زیبا

رفتم به در میکده؛دیدم مستی

گفتم:زچه با الکل ُ می؛پیوستی؟

گفتا که:خورم من می؛تا خر بشوم

گفتم:به خدا غصه مخور؛خر هستینیشخندنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٢

دو بیتی عرفانی

کفر ُ دین؛در بر عشّاق نکوکار،یکیست

کعبه ُ بتکده ُ سبحه ُ زنّار؛یکیست

اگر از دیدۀ تحقیق؛به عالم نگری

عشق ُ معشوقه ُ عاشق؛دل ُ دلداده یکیست.

.......................................................

شاعرش رو نمیشناسم.اما سبک شعر به سبک مولانا میخوره.

 

بهنام منصوری ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

یک رباعی از رباعیات شمس

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

 

 


بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

بهنام منصوری ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٤

دو بیتی ناب

سلام به دوستان گرامی.اگه کسی اسم شاعر این دو بیتی رو میدونه لطف کنه و منو

هم در جریان بذاره تا منو آب ببره.نیشخند

تا نباشد این جدایی               کس نداند؛قدر یاران را

کویر خشک میداند              بهای قطره باران را

بهنام منصوری ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥

زیبا و ماندگار از همای و گروه مستان

سلام.خیلی زیبا بود.خیلی لذت بردم.خیلی کیف کردم.میپرسید از چی؟معلومه

دیگه.از کنسرت بی نظیر همای با عنوان موسی و شبان.باگروه ارکستر بی نظیر

آمریکایی در سالن والت دیزنی آمریکا و با رهبری ارکستر یک ایرانی به نام

شهداد روحانی.حقیقتأ کار رهبرهای ارکستر خیلی سخته.هم باید حواسشون به

نوازنده ها باشه وهم به خواننده که کی بخونه و بهش خط بده.قاعدتأ باید بعضی از

شما این کنسرت زیبا رو دیده باشید.با صدای گرم دکلمۀ بانو هما افشار و شعر

موسی و شبانی که خود همای سروده.اما اگه نشنیده اید براتون متن شعر رو

میذارم و تا چند روز دیگه اون قسمت رو براتون تبدیل میکنم تا شما هم

ببینید.البته.ممکنه حجمش زیاد بشه.اما فعلأ چیزی نمیگم تا سه چهار روز دیگه که

این قسمت رو براتون آماده میکنم.مثل آبگوشت میمونه.به قول فردین؛غذای

دوذوقه.یک بار آبش رو میخوری و ذوق میکنی.یک بار دیگه گوشت کوبیده اش

رو میخوری و ذوق میکنی.این فعلأ آبشه.نیشخندنیشخند

                                        موسی و شبان؛اثر همای

نه از افسانه میترسم؛نه از شیطان

نه از کفر ُ نه از ایمان

نه از آتش؛نه از حرمان

نه از فردا؛نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را میشناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری؛جدا باشد

خدا؛هرگز نمیخواهد خدا باشد

نمیخواهد خدا؛بازیچۀ دست شما باشد

که او هرگز؛نمیخواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ها؛در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم؛نه کس با ما

بگو موسی؛بگو موسی

پریشانتر تویی یا ما؟

..........................................................

امیدوارم خوشتون اومده باشه.اما طبیعیه که من عاشق سبک خوندنشم با اون

صدای بی نظیرش.همای!!!عاشّقتمنیشخندنیشخند

بهنام منصوری ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩

شعری زیبا از سعدی خدا بیامرز

به نامردمان،مهر کردم،بسی

محبّت نشاید به هر ناکسی

بساکس که از پا درافتاده بود

سراسر توان را؛ز کف داده بود

نه نیروش در تن؛نه در مغز رای

دو دستش گرفتم؛که خیزد به پای

چو کم کم به نیروی من،پاگرفت

مرا در گذرگاه؛تنها گرفت

به حیلتگری؛خنجر از پشت زد

به خونم به نامردی انگشت زد

ندارم هراسی ز نیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق کشت

بهنام منصوری ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۸

گرگ درون؛اثری به یاد ماندنی از مرحوم فریدون مشیری


گفت دانایی؛که گرگی خیره سر

هست پنهان؛در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست؛پیکاری بزرگ

روز ُ شب،ما بین این انسان ُ گرگ

زور بازو؛چارۀ این کار،نیست

صاحب اندیشه داند،چاره چیست

ای بسیا انسان رنجور ُ پریش

سخت پیچیده؛گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین؛مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود،اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته،میشود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد؛هر دم شکست

گر چه انسان مینماید؛گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا میکند

خلق و خوی گرگ؛پیدا میکند

درجوانی،جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ؛گردد با تو پیر

روز پیری؛گرتو باشی،همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را میدرند

گرگهاشان؛رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست؛اینسان دردمند

گرگها فرمانروایی میکنند

این ستمکاران که با هم؛همرهند

گرگهاشان؛آشنایان همند

گرگها همراه ُانسانها غریب

با که باید گفت؛این حال عجیب؟

شعری بسیار زیبا ازفریدون مشیری


 
 
 

بهنام منصوری ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۸

قهرمان پرخوری

با سلام به دوستان عزیز.امروز براتون یکی از زیباترین بحرطویلهای مرحوم

ابوالقاسم حالت رو آماده کرده ام.امیدوارم که خوشتون بیاد.

                                                    قهرمان پرخوری

آدمی بود؛گت ُ گنده ُ دیلاق،کلفت ُ دکل ُ چاق ُ شکمخواره به حدّی که فقط در پی

پر کردن انبان شکم بود ُ اگر هیچ،غمش بود،برای شکمش بود،سه من نان ُ دو من

گوشت،کمش بود ُ دمی معدۀ بی پیر،نمیشد ز غذا سیر؛شبی رفت،از این آدم

پرخور،سخنی؛در وسط انجمنی،یک نفر از جملۀ حضّار،از آن مرد شکم

خوار،بدینگونه بیان کردکه:((این مرد؛خودش یک نفری،قاتل ده قاب پلو باشد ُ در

پرخوری از جمله جلو باشد))و...القصّه بسی گفت،ز پر خوردن آن مرد شکمبارهُ

دربارۀ آن خیکّ پر از باد،ز بس،داد سخن داد،یکی در صدد افتاد که او،با دو سه

پرخوار دگر رابه شبی،شام کند دعوت ُ سوری دهد ُ بهر کسی کز همه در

پرخوری افتاد جلو،جایزه ای هم بگذارد.

آمد آن مرد شکم خوار؛به شور ُ شعف ُ شادی بسیار،سر سفره ُ یکباره سوی برّۀ

پروار،بشد حمله کنان ُ تر ُ چسبان کلکش کند ُ پس از آن دوسه تا مرغ،به پشت

سر هم خورد ُ سپس حمله سوی قاب پلو برد ُ به رویش،دو سه تا کاسه خورش را

دمرو کرد ُ تمامأ هپرو کرد ُ پس از آن سوی قاب دگری جست ُ بیاورد دم دست

ُ،غرض،کرد سه تا قاب پلو نیز،بسی تیز،توی معدۀ بی پیر،سرازیر ُ سپس،تندتراز

باد،پی خوردن سالاد در افتاد ُ چو شد فارغ ُ آزاد از آن،کرد کمر راست،برای

کره ُ ماست،سپس یک دو سه تا لقمۀ جانانه هم از نان ُ پنیر ُ ترب ُ مرزه ُ

ریحان،به دهن برد ُ فرو خورد.سپس یک دو سه بشقاب،زحلوا ُ مربّا به کف آورد

ُتوی معده روان کرد ُ به کلّی اثر از اطعمه و اشربه نگذاشت در آن سفره ُ آنهاهمه

در حفرۀ خود کرد.در آنجا،همه از پر خوری او متعجّب شده گفتند که:((این معده

نمیباشد ُ ما هیچ،ندانیم که آقا،عوض معده چه دارد))نیشخندنیشخندنیشخند

بعد تحسین فراوان همگی جایزه تقدیم،به او کرده ُ تبریک بگفتندبه وی.مرد شکم

خوار؛پس از یافتن جایزه برخاست ز جای خود ُ از جملۀ آنان متشکّر شد ُپس

گفت که:((یک خواهش کوچک ز شما دارم ُ آن خواهشم این است،که امشب ندهد

کس به زن من خبری با تلفن،تا که به پیروزی من،پی نبرد.ورنه،گر آگاه شود زین

که من امشب زده ام سور؛برای من بیچاره دگر؛شام نیارد. نیشخندقهقههنیشخند

بهنام منصوری ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥

رباعی ناب از خیام

دانی ز چه روست؛مِی ناخوردن من؟

زیرا که حرام نیست؛مِی خوردن من

بر اهل مَجاز است؛به تحقیق،حرام

مِی خوردن اهل راز؛بر گردن من

بهنام منصوری ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸

شعری بسیار زیبا از محمد سلمانی

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم

که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم

 

مرا به خویشتن خویش وانهید که من

نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم

 

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

 

اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم

که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم

 

حریم خواب من آن سوی خواب های شماست

اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم

 

کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید

مرا که صاحب داوودی از مزامیرم

 

شما به سوی همان قله ها شتابانید

که من زفتح بلندای شان سرازیرم

 

مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!

که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!

بهنام منصوری ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۸

شعری زیبا از استاد سخن سعدی شیرازی

به نامردمان؛مهر کردم بسی

محبّت نشاید،به هر ناکسی

بسا کس؛که از پا،درافتاده بود

سراسر توان را؛ز کف،داده بود

نه نیروش درتن؛نه در مغز،رای

دو دستش گرفتم؛که خیزد،به پای

چو کم کم؛به نیروی من،پاگرفت

مرا در گذرگاه،تنها گرفت

به حیلتگری؛خنجر از پشت زد

به خونم،به نامردی انگشت زد

ندارم هراسی؛زنیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق کشت

بهنام منصوری ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦