آمارگیر

آمارگیر

قالب وبلاگ


دوشنبه بازار

خیلی راهه از من؛تا تو؛از تو تا عشق

انتخابش با تو.تو بگو!!من یا عشق؟!!

دل ِ امّا دلخور!!؛وقتی دلخواهش نیست!!

تو میخوای برگردی.اما این راهش نیست!!

اگه تنها میرم

از خودم دلگیرم

حوصلت از دست ِ؛کارای من سر رفت!!

تو گذاشتی رفتی؛اسم من بد در رفت!!

آبی دریا رُ؛تو سرابش کردی!!

همه چی عالی بود!!تو خرابش کردی!!

.........................................................

آقای مجید صالحی یکی از بهترین ترانه سراهاییه که افتخار آشنایی

با ایشون نصیبم شده.خیلی کارهاش زیباست.اکثر کارهاشون

هم توسط خواننده ها اجرا شده.کتابشون هم به سلامتی در اومد.

کتابی با عنوان چهارده شب برای ماه شدن.که توسط نشر شانی

چاپ شده.انتشاراتی هم مال خودشونه.با تیراژ 1000نسخه.اگه

هنوز نمایشگاه نرفته اید؛حتمأ از انتشارات شانی دیدن کنید.کتابهای

شعر زیبایی اونجا هست.این کتاب از اون کتابهاییه که ارزش داره

که توی هر خونه ای باشه.از اطلاعات بپرسید بهتون میگه کجاست.

من چرا تبلیغشو بکنم؟شکر خدا که شکلکهامون هم از کار افتاد.ای داد!!

البته بگم.این ترانشون اینقدر کوتاه نبود.اما متاسفانه نیازی به گفتن

نیست که چه بلایی وزارت ارشاد سر اشعار میاره.درضمن.شدید

شرمندۀ دوستانی شدم که اومده اند و من نتونستم درست و حسابی

از خجالتشون در بیام.مثل خورشید خانوم.آسمون خاکی.دیوونۀ نازنین

و بقیۀ دوستان.یک چند وقتیه عجیب اینترنتم به مشکل برخورده.

فیلتر شکنم از کار افتاده.شرمنده ام حسابی.انشاالله به محض درست

شدن اینترنتم حتمأ از خجالتتون در میام.همین یک پست رو هم که میذارم

کلی دعا و نذر و نیاز میکنم که پستم به مشکل برنخوره.به خودم برنخوره.

به پستم برخورد ایرادی نداره.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

گردنبندی را که به من هدیه دادی

برگردنم دار زدم.

از آن روز به بعد

همیشه بوی یک جسد میدهم

 

 

این هم کار زیبایی از خانوم آزاده اسدی

 

سیگار اول را که روشن کردم

بیهوا گفتی:

با خاطره جمله بساز

گفتم:

خاطره ها دست ُ پا دارند

خاطره ها غذا میخورند

خاطره ها قد میکشند

خاطره ها عاشق میشوند

نمیدانم سیگار چندم است!!

خاطره ها اشکم را درآورده اند!!

دارند با تو جمله میسازند!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

مست شد؛خواست که ساغر شکند؛عهد شکست!!

فرق پیمانه و پیمان؛زکجا داند مست؟!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

هم از سر دست ُ پا چلفتی عقبی

هم هرچه که دیدی ُ نگفتی؛عقبی!!

این چرخ ُ فلک؛چه بازی مسخره ایست!!

از هر طرفی جلو بیفتی عقبی!!

...............................................

این دوبیتی زیبا از دوست نازنینم عبِاس صادقی زرینیه که افتخار آشنایی

با ایشون تو شب شعر جوان کرج نصیبم شد.دوبیتیهاش تکان دهنده

هستند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

میرداماد؛شنیدستم من

که چو بگزید؛بُن ِ خاک وطن

بر سرش آمد ُ از وی پرسید

ملک قبر؛که:((من ربُّکَ من؟))

میر بگشاد؛دو چشم بینا!!

آمد از روی فضیلت به سخن!!

((اُسطُقُس است))نیشخندبدو داد جواب

((اُسطُقُسّات دگر؛زو مُتَقَن))نیشخندنیشخندنیشخند

حیرت افزودش از این حرف؛ملک

برد این واقعه پیش ذوالمن

که زبان دگر؛این بندۀ تو

میدهد پاسخ من؛در مدفننیشخند

آفریننده بخندید ُ بگفت:

((تو به این بندۀ من؛حرف مزن!!

او در آن عالم هم؛زنده که بود

حرفها زد؛که نفهمیدم مننیشخندنیشخندنیشخند

..............................................

                 شعر از نیما یوشیج

سلام.جالب بود.نه؟!!البته جالبترش اینه که من هم یک همچین شعری با

این موضوع دارم.با نام شب اول قبر بهنام منصوری قهقههقهقههقهقهه 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

دانۀ تسبیح؛ما را حالتی دیگر نداد

بعد از این؛در پای خُم؛انگور باید دانه کرد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

بیار جام ُ بپیما به شیخ؛ور نخورَد

به او بگوی؛که تاکش؛ز مال اوقاف است.نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یه مترسک غمگین           وسط صدتا کـــــلاغه        عمریه تنها رفیقش   

                                سوسوی نور چراغه

میون غروب خورشید       شادیاشو جاگذاشته        کــنار جادۀ عمرش

                                خودشو تنها گذاشته

یه لباس پاره پوره            رو تن خستش؛پناهه        با یک تابلو تو نگاهش

                                خوردن بــذرا؛گـــناهه

یه مترسک غمگین           که دلش؛از جنس کاهه      خندۀ لبهاش دروغه

                                 مترسک؛دلش سیاهه

بار سنگین غصّه              روی شونه هاش نشسته      مترسک؛تنهای تنهاست

                                 مترسک؛دلش شکسته

صدای جیغ کلاغا             توی لحظه هاش میپیچه            میدونه کارش همینه

                                 مترسک نباشه هیچه

میخواد ثابت،کنه خوبه       مترسکا ترس ندارن          دلش گرفته چون میدونه.

                                 بچه ها دوسش ندارن

یه مترسک غمگین            کنار جاده میپوسه           با لبای خشک ُ تشنش

                                  تن ابرا رو میبوسه

تو مزرعۀ قدیمی                یه مترسک خونه داره        یه مترسک که زیادی

                                      دیگه داره کم میاره.

شعر از خانوم سناء زعیمی.

این خانوم جوون اولین روزی که اومد و تو شب شعر شعر خوند؛شعری

خوند که اصلأ تقطیعهای هجایی رعایت نشده بود.و به قول معروف

اصلأ چنگی به دل نمیزد.قافیه های انتخابیش خیلیهاش درست نبودن.

اما جلسه به جلسه داره پیشرفت میکنه.داره به قافیه ها مسلط

میشه.تسلطش رو وزن شعر هم خیلی خیلی بهتر شده.من بهشون

تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنم.یک آرزو دیگه به آرزوهای

قبل از مرگم اضافه شد.نیشخندنیشخندنیشخنداون هم اینه که اینقدر عمر بکنم

که بتونم چاپ شدن کتاب سنا خانوم رو ببینم.همتون پاینده باشید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

خواهی که شود زمانه خرّم از تو؟!!

مگذار رسد به هیچ دل؛غم از تو!!

امّا پی اثبات حق؛ار لازم شد

بگذار برنجد دل عالم از تو!!

........................................................

امروز شرمندۀ سنا خانوم شدم.میخواستم امروز شعر مترسکشونو

بذارم.اما خوب متاسفانه آلزایمره نذاشت کل شعرشونو از بر بشم.

امیدوارم خودشون یک سر بیان وبلاگم و اون شعر زیباشونو برام

دوباره نویسی کنن.این شعر اینقدر زیباست که قابل گفتن نیست.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

توپی هفت رنگ ُ من خرسی رام

زمین زیر دست ُ پایم قِل میخورد

روی دوپا می ایستم ُ برای حضّار میرقصم

تا شاید شیری شود برای توله هام

من خرس رامی شده ام.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

دانی که چرا کنند نهان؛گنج؛زیر خاک؟

یعنی که خاک؛بر سر اسباب دنیوینیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام.این هم یکی دیگر از اشعار ناب خانوم خادملو.خیلی زیبا و ریزبینانه

همه چیزو بررسی میکنند.

 

                                                فراموشی

عشق را میگذارم لای جانماز مادربزرگ

نگاهت را توی گنجه؛کنج اتاق

دلم را چال میکنم؛توی باغچه

صدایت را میسپارم به خش خش برگها

صورتت را قول میدهم؛به آیینه

وااااااااااااااااااای!!!خودم را یادم رفت!!!

حالا چگونه فراموشت کنم؟!!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

ای دوست؛اگر ز عیب؛عاری باشی

دشمن نکند عیب تو را؛نقّاشی

در مزرعه ای که هیچ؛آفت نزده است

هرگز نکنند؛این ُ آن،سمپاشی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

درس کمخواری ُ امساک دهی مارا؛لیک

بر سر سفرۀ رنگین؛دمرت میبینمقهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

تعجب

در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند
که درد را حس نمی کند
 او را طوری ساخته اند
 که ظاهرا
چیزی نمی شنود
 چیزی نمی بیند
 چیزی نمی گوید
 و هیچ آرزویی و غصه یی ندارد
 او را دقیقا برای کنار پارک خوشبخت ساخته اند
در زمستان گذشته
من با این مجسمه دوست شدم
چرا که هر روز صبح زود برای ورزش به این پارک می رفتم
چرا که می توانستم گهگاه چند کلمه یی با او درد دل کنم
به رازداری او مطمئن بودم
و او را به چشم سنگ صبور قصه ها نگاه می کردم
من در زمستان گذشته
بعد از اینکه با مجسمه دوست شدم
 هفت و شاید هم هشت روز با او درددل کردم
فقط هفت یا هشت روز
و در آخرین روزی که با او درددل کردم
ناگهان ترکید
با صدایی وحشتناک
و من خیلی تعجب کردم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید ....
***
حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
و به من هم گفته اند کنار آن مجسمه ننشینم
یعنی نوشته اند : دست نزنید!!تازه تعمیر است
من هنوز هم متعجبم
 و گمان می کنم
تا روزی که بمیرم
متعجب باقی بمانم
البته نه برای اینکه مجسمه ترکید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

صبا ز روی لطف بگو.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند

چهره‌ی امروز در آیینه‌ی فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعه‌ی اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشه‌ی فردا خوش است

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

نکته ای نغز؛با تو میگویم                 گرچه هرگز؛نمیکنی باور!!

گاه؛نطق دراز یک ناطق                   میکند کار قرص خواب آور

                              نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام.دیشب خانوم محدثه خادملو افتخار دادند و سه تا از کارهای سپیدشونو

خوندند.ایشون یکی از قله دارهای آتی این سبک شعری میشن.شک ندارم.

((مجسّمه))

من،ابوالهولم

محکم ُ استوار

بینی ام از بین رفته؛امّا

شامه ام هنوز تیز است

چند وقتیست؛بوی خیانت میدهی

 

((کلمات))

کلمات دور سرم میچرخند

راه میروند

میدوند

مسابقه است

خط پایان؛روی کاغذ نیست

توی دهان من است

 

برای این شعر عنوانی انتخاب نکرده اند.شما براش عنوان انتخاب کنید.

 

عشق؛هوای خواسته های ناخواستۀ حوّا

چه فایده که تو آدم نمیشوی

 

این سه تا کار واقعأ دیشب حالمو جا آورد.نیشخندنیشخندنیشخندآخه دیشب از اون شبها

بود که بیشتر شعرهایی رو که میشنیدی؛از اون شعرهایی بود که

برای من قابل هضم نبود.نیشخندنیشخندنیشخندامشب شب جمعه است.یکی نیست

بگه خوب؛که چی؟نیشخندنیشخندمنظورم اینه که کامپیوترم میره تو نخ بازیهایی

که خواهرزاده دوست داره.یعنی خواهرزاده داره میاد و تا فردا شب؛

اختصاصی زیر انگشتان لطیف این خواهرزاده خواهد بود و من قادر نخواهم

بود پست جدید بنگارم و یا جواب کامنت رو بدم.نیشخندتا شنبه بای تا هاینیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام.گیر داده ام به صائب هانیشخندنیشخندنیشخند

 

ز مرگ تلخ؛به ما بدگمان مشو؛زنهار

که از طلسم غم آزاد میکنیم؛تو را!!

فرامشی،ز فراموشی تو میخیزد

اگر تو یاد کنی؛یاد میکنیم تو را

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()


بیخودی پرسه زدیم

صبحمان شب بشود.
 
بیخودی حرص زدیم

سهممان کم نشود
 
ماخدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسمها خوردیم
 
مابهم بدکردیم

مابهم بدگفتیم

ماحقیقتهارا

زیرپا له کردیم
 
وچقدر حظ بردیم

که زرنگی کردیم

 روی هرحادثه ای

حرفی ازپول زدیم
 
ازشمامی پرسم

ماکه راگول زدیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٧ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

میشوند از سردمهری؛دوستان از هم جدا

برگها را میکند؛فصل خزان؛از هم جدا

تا تو را از دور دیدم؛رفت عقل ُ هوش من

میشود نزدیک منزل؛کاروان از هم جدا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام به دوستان عزیز.خوبید؟چه خبرا؟ها؟هاها؟نه.آهانیشخندنیشخندنیشخندامروز رفته

بودم شب شعری که تو کرج برگزار میشد.خیلی جالب بود.البته اونجا همه

در سرودن اشعار سپید تبحر داشتنذ و اشعار بسیار زیبایی هم خونده شد.

اما بین تمام اون شعرها؛این شعر خانوم آقایی خیلی به دلم نشست.

ازشون اجازه گرفتم و با اجازشون این شعرو میذارم تو وبلاگ؛که شما

دوستان عزیز از خوندنش لذت ببرید.من که خیلی لذت بردم.اما دوستان دیگه

بودند که علاوه بر تحسین نوشته نقدهایی کردند که انصافأ انگشت به دهن

موندم که چطور این جوانان؛اینقدر موشکافانه اشعار رو بررسی میکنند.

این هم اون شعر.

 

سکه ای گذاشتی؛در دستم

و فکر کردی؛بی حساب شدی.

غافل از اینکه نمیدانی

هنوز بدهکاری

و تمام صورتحسابهای تلخ با تو بودن را

من پرداخت میکنم.

....................................................................

انصافأ زیبا بود و بیان کنندۀ یک حقیقت تلخ اجتماع.ممنون از خانوم آقایی که

اجازه دادند؛وبلاگ من با شعر ناب و زیبای ایشون تزیین بشه.نه بابا.

جوگیر نشده ام.نیشخندنیشخندنیشخندآخه شعر زیبا رو باید زیبا در موردش صحبت کرد.

شادی و غم؛

خوبه با هم.

بگو خدا

خدا جونم.

بریز برام؛درهمنیشخندنیشخندنیشخند

کسی نمیخواد سوا کنه؟نیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

پیرمردی، مفلس ُ برگشته بخت

روزگاری داشت،ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر ُ هم، تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار ُ کوی

نان طلب میکرد ُ میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی،بر پشیزی،میفزود

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

شب، بسوی خانه می آمد؛زبون

قالب از نیرو تهی، دل؛پر ز خون

روز، سائل بود ُ شب؛بیمار دار

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت ُ از اهل کرم

کس ندادش؛نه پشیز ُ، نه درم

از دری میرفت،حیران بر دری

رهنمود، اما نه پائی، نه سری

ناشمرده، برزن ُ کوئی نماند

دیگرش پای تکاپوئی نماند

درهمی در دست ُ در دامن نداشت

ساز ُ برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا،هنگام شام

گندمش بخشید دهقان،یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر

شد روان ُ گفت:((کای حَیّ ِ قدیر

گر تو پیش آری بفضل خویش دست

برگشائی هر گره،کایام بست

چون کنم، یارب، در این فصل شتا

من علیل ُ کودکانم؛ناشتا

میخرید این گندم ار، یک جای کس

هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا میریختم

وان عسل، با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی، دارو یکیست

جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا، ای جلیل))

این دعا میکرد ُ می‌پیمود راه

ناگه افتادش به پیش پا، نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ بر زد:(( ای خدای دادگر!!

چون تو دانائی، نمیداند مگر!!

سالها؛نرد خدائی باختی!!

این گره را،زان گره،نشناختی!!

این چه کار است، ای خدای شهر ُ ده؟!!

فرقها بود این گره را،زان گره!!

چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

کاین گره را برگشاید، بنده‌ای؟!!

تا که بر دست تو دادم؛کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را!!

هر چه در غربال دیدی، بیختی!!

هم عسل، هم شوربا را ریختی!!

من تورا کی گفتم، ای یار عزیز!!

کاین گره بگشای ُ گندم را بریز!!

ابلهی کردم که گفتم، ای خدای!!

گر توانی؛این گره را،برگشای!!

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت، دیگر چه بود؟!!

من خداوندی ندیدم زین نمط!!

یک گره بگشودی ُ آنهم غلط!!

الغرض!! برگشت،مسکین،دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ،ز خاک

تا برای جستجو؛خم کرد سر

دید افتاده؛یکی همیان زر!!

سجده کرد ُ گفت:((ای ربّ ِ وَدود

من چه دانستم ترا،حکمت چه بود!!

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است!!

هر که را فقری دهی، آن دولتی است!!

تو بسی؛زاندیشه برتر بوده‌ای!!

هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای!!

زان بتاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را!!

تیشه، زان بر هر رگ ُ بندم زدند!!

تا که با لطف تو، پیوندم زنند!!

گر کسی را؛از تو شد دردی نصیب

هم سرانجامش؛تو گردیدی طبیب!!

هر که مسکین ُ پریشان تو بود

خود نمیدانست ُ مهمان تو بود!!

رزق؛زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بیکسان!!

ناتوانی زان دهی؛بر تندرست

تا بداند آنچه دارد؛زان توست!!

زان به درها بردی این؛درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را!!

اندرین پستی، قضایم زان فکند

تا تو را جویم، تو را خوانم بلند!!

من به مردم؛داشتم روی نیاز!!

گرچه روز ُ شب؛در حق بود؛باز!!

من بسی دیدم؛خداوندان مال!!

تو کریمی!! ای خدای ذوالجلال!!

بر در دونان، چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی، ای خدای!!

گندمم را ریختی، تا زر دهی!!

رشته‌ام بردی، که تا؛ گوهر دهی!!))

در تو، پروین، نیست فکرُ عقل ُ هوش!!

ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

 

غم نان، کاش بدانی غم نان یعنی چه


یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید


از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

می روم گرچه دلی تنگ به جا می ماند

آینه می شکند سنگ به جا می ماند

زندگی زخمهء مرگ است بر این تار وجود

با عبور است که آهنگ به جا می ماند
 

رود باید برود تا که به دریا برسد

آب آگر ماند از او ننگ به جا می ماند

مرد ٫آزاده اگر رفت از او یاد کنند

نه از آنکس که به نیرنگ به جا می ماند

منو یک عالمه افسوس که از هجمهء درد

با تنی خسته از این جنگ به جا می ماند

دل خورشید که در پردۀ شب می شکند

خطی از یک غم پر رنگ به جا می ماند

...........................................................

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

ای مفتـی شهـر،از تــو بیــدارتـریم


بــا این همه مستی؛ز تو هشیارتریـم


تو خون کسان،نوشی ُما،خون رَزان


انصاف بده کدام خونخوارتریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

شاهی که بر رعیت خود می‌کند ستم

مستی بُود که می‌خورد از ران خود کباب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

تو را قدر؛اگر کس نداند؛چه غم؟

شب قدر را؛می ندانند؛هم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

رفتم به در میکده؛دیدم مستی

گفتم:زچه با الکل ُ می؛پیوستی؟

گفتا که:خورم من می؛تا خر بشوم

گفتم:به خدا غصه مخور؛خر هستینیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

کفر ُ دین؛در بر عشّاق نکوکار،یکیست

کعبه ُ بتکده ُ سبحه ُ زنّار؛یکیست

اگر از دیدۀ تحقیق؛به عالم نگری

عشق ُ معشوقه ُ عاشق؛دل ُ دلداده یکیست.

.......................................................

شاعرش رو نمیشناسم.اما سبک شعر به سبک مولانا میخوره.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

 

 


بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام به دوستان گرامی.اگه کسی اسم شاعر این دو بیتی رو میدونه لطف کنه و منو

هم در جریان بذاره تا منو آب ببره.نیشخند

تا نباشد این جدایی               کس نداند؛قدر یاران را

کویر خشک میداند              بهای قطره باران را

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام.خیلی زیبا بود.خیلی لذت بردم.خیلی کیف کردم.میپرسید از چی؟معلومه

دیگه.از کنسرت بی نظیر همای با عنوان موسی و شبان.باگروه ارکستر بی نظیر

آمریکایی در سالن والت دیزنی آمریکا و با رهبری ارکستر یک ایرانی به نام

شهداد روحانی.حقیقتأ کار رهبرهای ارکستر خیلی سخته.هم باید حواسشون به

نوازنده ها باشه وهم به خواننده که کی بخونه و بهش خط بده.قاعدتأ باید بعضی از

شما این کنسرت زیبا رو دیده باشید.با صدای گرم دکلمۀ بانو هما افشار و شعر

موسی و شبانی که خود همای سروده.اما اگه نشنیده اید براتون متن شعر رو

میذارم و تا چند روز دیگه اون قسمت رو براتون تبدیل میکنم تا شما هم

ببینید.البته.ممکنه حجمش زیاد بشه.اما فعلأ چیزی نمیگم تا سه چهار روز دیگه که

این قسمت رو براتون آماده میکنم.مثل آبگوشت میمونه.به قول فردین؛غذای

دوذوقه.یک بار آبش رو میخوری و ذوق میکنی.یک بار دیگه گوشت کوبیده اش

رو میخوری و ذوق میکنی.این فعلأ آبشه.نیشخندنیشخند

                                        موسی و شبان؛اثر همای

نه از افسانه میترسم؛نه از شیطان

نه از کفر ُ نه از ایمان

نه از آتش؛نه از حرمان

نه از فردا؛نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را میشناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری؛جدا باشد

خدا؛هرگز نمیخواهد خدا باشد

نمیخواهد خدا؛بازیچۀ دست شما باشد

که او هرگز؛نمیخواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ها؛در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم؛نه کس با ما

بگو موسی؛بگو موسی

پریشانتر تویی یا ما؟

..........................................................

امیدوارم خوشتون اومده باشه.اما طبیعیه که من عاشق سبک خوندنشم با اون

صدای بی نظیرش.همای!!!عاشّقتمنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

به نامردمان،مهر کردم،بسی

محبّت نشاید به هر ناکسی

بساکس که از پا درافتاده بود

سراسر توان را؛ز کف داده بود

نه نیروش در تن؛نه در مغز رای

دو دستش گرفتم؛که خیزد به پای

چو کم کم به نیروی من،پاگرفت

مرا در گذرگاه؛تنها گرفت

به حیلتگری؛خنجر از پشت زد

به خونم به نامردی انگشت زد

ندارم هراسی ز نیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق کشت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()


گفت دانایی؛که گرگی خیره سر

هست پنهان؛در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست؛پیکاری بزرگ

روز ُ شب،ما بین این انسان ُ گرگ

زور بازو؛چارۀ این کار،نیست

صاحب اندیشه داند،چاره چیست

ای بسیا انسان رنجور ُ پریش

سخت پیچیده؛گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین؛مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود،اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته،میشود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد؛هر دم شکست

گر چه انسان مینماید؛گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا میکند

خلق و خوی گرگ؛پیدا میکند

درجوانی،جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ؛گردد با تو پیر

روز پیری؛گرتو باشی،همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را میدرند

گرگهاشان؛رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست؛اینسان دردمند

گرگها فرمانروایی میکنند

این ستمکاران که با هم؛همرهند

گرگهاشان؛آشنایان همند

گرگها همراه ُانسانها غریب

با که باید گفت؛این حال عجیب؟

شعری بسیار زیبا ازفریدون مشیری


 
 
 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

با سلام به دوستان عزیز.امروز براتون یکی از زیباترین بحرطویلهای مرحوم

ابوالقاسم حالت رو آماده کرده ام.امیدوارم که خوشتون بیاد.

                                                    قهرمان پرخوری

آدمی بود؛گت ُ گنده ُ دیلاق،کلفت ُ دکل ُ چاق ُ شکمخواره به حدّی که فقط در پی

پر کردن انبان شکم بود ُ اگر هیچ،غمش بود،برای شکمش بود،سه من نان ُ دو من

گوشت،کمش بود ُ دمی معدۀ بی پیر،نمیشد ز غذا سیر؛شبی رفت،از این آدم

پرخور،سخنی؛در وسط انجمنی،یک نفر از جملۀ حضّار،از آن مرد شکم

خوار،بدینگونه بیان کردکه:((این مرد؛خودش یک نفری،قاتل ده قاب پلو باشد ُ در

پرخوری از جمله جلو باشد))و...القصّه بسی گفت،ز پر خوردن آن مرد شکمبارهُ

دربارۀ آن خیکّ پر از باد،ز بس،داد سخن داد،یکی در صدد افتاد که او،با دو سه

پرخوار دگر رابه شبی،شام کند دعوت ُ سوری دهد ُ بهر کسی کز همه در

پرخوری افتاد جلو،جایزه ای هم بگذارد.

آمد آن مرد شکم خوار؛به شور ُ شعف ُ شادی بسیار،سر سفره ُ یکباره سوی برّۀ

پروار،بشد حمله کنان ُ تر ُ چسبان کلکش کند ُ پس از آن دوسه تا مرغ،به پشت

سر هم خورد ُ سپس حمله سوی قاب پلو برد ُ به رویش،دو سه تا کاسه خورش را

دمرو کرد ُ تمامأ هپرو کرد ُ پس از آن سوی قاب دگری جست ُ بیاورد دم دست

ُ،غرض،کرد سه تا قاب پلو نیز،بسی تیز،توی معدۀ بی پیر،سرازیر ُ سپس،تندتراز

باد،پی خوردن سالاد در افتاد ُ چو شد فارغ ُ آزاد از آن،کرد کمر راست،برای

کره ُ ماست،سپس یک دو سه تا لقمۀ جانانه هم از نان ُ پنیر ُ ترب ُ مرزه ُ

ریحان،به دهن برد ُ فرو خورد.سپس یک دو سه بشقاب،زحلوا ُ مربّا به کف آورد

ُتوی معده روان کرد ُ به کلّی اثر از اطعمه و اشربه نگذاشت در آن سفره ُ آنهاهمه

در حفرۀ خود کرد.در آنجا،همه از پر خوری او متعجّب شده گفتند که:((این معده

نمیباشد ُ ما هیچ،ندانیم که آقا،عوض معده چه دارد))نیشخندنیشخندنیشخند

بعد تحسین فراوان همگی جایزه تقدیم،به او کرده ُ تبریک بگفتندبه وی.مرد شکم

خوار؛پس از یافتن جایزه برخاست ز جای خود ُ از جملۀ آنان متشکّر شد ُپس

گفت که:((یک خواهش کوچک ز شما دارم ُ آن خواهشم این است،که امشب ندهد

کس به زن من خبری با تلفن،تا که به پیروزی من،پی نبرد.ورنه،گر آگاه شود زین

که من امشب زده ام سور؛برای من بیچاره دگر؛شام نیارد. نیشخندقهقههنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

دانی ز چه روست؛مِی ناخوردن من؟

زیرا که حرام نیست؛مِی خوردن من

بر اهل مَجاز است؛به تحقیق،حرام

مِی خوردن اهل راز؛بر گردن من

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم

که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم

 

مرا به خویشتن خویش وانهید که من

نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم

 

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

 

اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم

که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم

 

حریم خواب من آن سوی خواب های شماست

اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم

 

کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید

مرا که صاحب داوودی از مزامیرم

 

شما به سوی همان قله ها شتابانید

که من زفتح بلندای شان سرازیرم

 

مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!

که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

به نامردمان؛مهر کردم بسی

محبّت نشاید،به هر ناکسی

بسا کس؛که از پا،درافتاده بود

سراسر توان را؛ز کف،داده بود

نه نیروش درتن؛نه در مغز،رای

دو دستش گرفتم؛که خیزد،به پای

چو کم کم؛به نیروی من،پاگرفت

مرا در گذرگاه،تنها گرفت

به حیلتگری؛خنجر از پشت زد

به خونم،به نامردی انگشت زد

ندارم هراسی؛زنیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق کشت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

ابلیس،شبی رفت،به بالین جوانی

آراسته با وضع مهیبی،سر و بر را

گفتا که:((منم مرگ ُ،اگر خواهی زنهار

باید که گزینی تو،یکی زاین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را،بکشی زار

یا بشکنی از خواهر خود،سینه ُ سر را

یا خود؛ز می ناب،بنوشی دو سه ساغر

تا آنکه بپوشم ز هلاک تو،نظر را))

لرزید از این بیم،جوان،بر خود ُ حق داشت

کز مرگ،فتد لرزه به تن،ضیغم نر را

گفتا:((نکنم با پدر ُ خواهرم،اینکار

لیکن به می؛از خویش،کنم دفع،ضرر را))

جامی دو بنوشید ُ چو شد خیره ز مستی

هم خواهر خود را زد ُ هم کشت؛پدر را

ای کاش بخشکد ز بُن،این تاک ُ خداوند

زاین مایۀ شر،حفظ کند،نوع بشر را

................................................

پی نوشت:ضیغم به معنی شیر است

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

امروز را،به باد سپردم

امشب؛کنار پنجره بیدار،مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را؛با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

Design By : Pars Skin