دوشنبه بازار
سلام.ببخشید بابت یک روز گم ُ گور شدنم.
جاتون خالی نبود.
چون رفته بودم بیمارستان فوق تخصصی حمایت از کودکان سرطانی
که همه به اسم محک میشناسینش.شاید هم نشناسینش.اما من
مبنا رو میذارم به اینکه میشناسینش.چقدر میشناسینش؛نمیشناسینش


کلی بخور بخور کردیم اونجا.
یک سالاد الویۀ تپل زدیم
تو رگ.
یک ظرف متوسطش 7هزار تومان.البته فقط سالاد الویه
نبود.سه تا انتخاب میتونستی داشته باشی که الویه یکی از انتخابهای
من بود.سالاد مرغ هم انتخاب دوم و نان و پنیر و تربچه انتخاب سوم.
طعمشون بی نظیر بود.همینکه رسیدیم اونجا بلافاصله من از جماعت
جدا شدم و رفتم یک راست سر الویه.مادرم منو پیدا کرده میگه:الآن که
وقت غذا نیست.گفتم مهم نیست.هرجا که الویه باشه منم اونجام.


بعدش رفتم برای خرید.یک کراوات خوشگل خریدم به قیمت 5هزار تومن.
مادرم پرسید چی خریدی؟کراوات رو نشونش دادم.میگه:آخه دیوونه.
قابل توجه دیوونه.فقط شما دیوونه نیستی.من هم به جمع دیوونه ها
پیوستم.

تو این همه تو خونه کراوات داری.گفتم:اونها سرجای
خودشون.خرید این کراوات یک لذت دیگه ای برام داشت.غیر قابل توصیف.
یک سنجاق سینه خریدم که روش نوشته من؛پایینش عکس یک قلب
کشیده بود و پایین قلب هم نوشته بود محک.یعنی قلب من به عشق
محک میتپه.خیلی زیباست.ساده اما تأثیرگذار.بعد یک تی شرت خریدم
لنگه اش رو تو تهران دیدم زده 15 هزار تومن.اما من برای خریدنش چقدر
هزینه کردم؟35هزار تومان.دو کتاب شعر بسیار زیبا گرفتم 8هزار تومان.
10 هزار تومن انداختم تو صندوقش.دو تا قلک گرفتم.وای.خوردن عدسی
رو نگفتم.یک عدسی ای خوردم که تا عمر دارم مزّش زیر زبونم میمونه.
پدرم لوبیا خورد و مادرم آش رشته.چه هات داگها و پیتزاهایی.کلأ اونجا
از حیث شکمی خوب به آدم میرسن.
پدرم که تا خود فردیس از
خوب جا افتادن لوبیاهه میگفت.غذای خوب؛تعریف هم داره دیگه.

بیخودی نیست به شکم میگن خندق بلا.
مادرم هم که بیکار
ننشست.بوگیر دستشویی خیلی جالبی داشتند.دو تا گلدون کوچیک
گرفت.پدرم هم دوتا آلبوم موسیقی گرفت.خانوم پوری بنایی؛هنرپیشۀ
محبوب ما هم اومده بود.یک کار جالبی که مردم انجام میدادند این بود
که از غرفۀ عروسک عروسک میخریدند و میرفتند تو بخش،و اون
عروسکهارو تقدیم میکردند به بچه های سرطانی.خیلی کار جالب و
زیبایی بود.
یک چیزی هم برای فروش آورده بودند که خیلی جالب بود.دستگاهی
که با اون ضربان قلب جنین رو مادر میتونه گوش بده.به من پیشنهاد
دادند که یکیشو بخرم.گفتم کجای کارید؟به ریشم که داره سفید میشه
نگاه نکنید.من نامزد هم ندارم.چه برسه به زن.

اما خوب.
شمارشو برداشتم.برای روز مبادا شاید به کار اومد.

این بود
خلاصه ای از سفر یک روزۀ من به محک.تنها جایی که نه فقط مادرم؛
بلکه تمام خانومهایی که میان اونجا با میل و رغبت پول اضافه هم میدن.
مثلأ روغن شتر مرغ آورده بودند که قیمت پایه 15 هزار تومان بود.
اما کسی 15 هزار تومان نمیخرید که.همه 20 هزار تومان تا 50
هزار تومن میخریدن.فقط نسبت به قبلش کوچیکتر شده بود.غرفه ها
هم کمتر اومده بودند.وقتی مادرم بهشون گفته بود امسال چرا از
سالهای قبل کمتر اومده اند میگفت ما رو خیلی اذیت میکنن.اجازۀ
برگزاری این جشنها رو هم با هزار بدبختی میگیریم.من که واقعأ
خیلی وقتها ناراحت میشم که چرا تو ایران دنیا اومده ام.اگه تو
شاخ آفریقا دنیا میومدم حداقلش این بود که تنها ناراحتیم گرسنگی
است.اما اینجا هزار جور درد داریم.اینکه دولت نه تنها به این
بیمارستان فوق تخصصی که فقط به درمان کودکان بی گناه سرطانی
میپردازه کمک مالی نمیکنه؛بلکه مزاحم اونها هم هست.از
بیماران دیستروفی حمایت نمیکنه.حداقل هزینۀ ماهیانۀ درمانی
برای یک بیمار دیستروفی،با دفترچۀ بیمه ماهیانه 800هزار
تومان میشه.آخه کی داره که همچین پولی رو برای خرج بچش
بده.با حقوق ماهی نهایتأ 600هزار تومان.یا آلزایمر و ام اس.
که اینها هم همین مشکل رو دارن.من نمیدونم از دید مسئولین
عزیز چه بیماری ای بیماری خاص حساب میشه؟بگذریم.
دیگه داره گله نامه میشه.برای اینکه از گله گذاری خارج بشه
یکی از اشعار طنزم رو هم ضمیمه میکنم.امیدوارم همیشه
لبتون خندون باشه.
شیخ و درویش
شنیدم یکی شیخ والامقام
به همراه درویش یاهوزنی
به راهی شدند؛همره ُ هم کلام
به رودی رسیدند ُ دیدند زنی!!
..........................................
زن بینوا تا که دید آندو را
بگفت:((رود؛طغیان نمودست؛دوش
بُود ممکن آیا؛برای شما
بگیرید مرا در بغل؛یا به دوش
.............................................
نهاده؛بَریدم به آن سوی رود؟!!))
بگفت اینچنین؛شیخ والامقام
بگیر خواهشت را تو پس؛زود ِ زود!!
ندانی که بر من تو هستی حرام؟!!
.................................................
ندانی که در مسلک ُ کیش ما
بُود لمس زنها گناهی بزرگ؟!!
بشو همسر عقدیم ابتدا
که در بین مردان؛زیاد است گرگ
.........................................
پس از اینکه گشتی زنم؛بی گمان
تو را روی دوشم نهم نازنین!!
به آنسوی رودت برم؛بعد از آن
تو را روی دوشم برم تا به چین
))
.................................................
غضب کرد آن زن؛سه گامی به پیش
نهاد ُ بگفتا چنین:((بی ادب!!
تو سنّت فزون گشته از شصت ُ شیش
برو چند گامی؛به سمت عقب!!
.....................................................
گرفتی مرا بی حیا؛اشتباه!!
مرا شوهری باشد ُ بچّه ای!!
خودت را نمودی کنون؛روسیاه
ز ریشت خجالت بکش ذرّه ای

.................................................
برو آنطرفتر؛تو ای شیخ چاق!!
نخواهم که باشی به نزدیک من
مجرّد بمانی تو با این سیاق!!
نصیبت نگردد؛نه دختر؛نه زن))

...............................................
پس از آنکه شد سرشکسته قلی
بیامد جلو،همدم شیخ ما
بگفت یاهو ُ با دو تا یا علی
به دوشش نهاد او؛زن قصّه را
...........................................
برفتند با هم؛به آنسوی رود
چو درویش؛پایش رسید بر زمین
بشد زن پیاده؛تشکّر نمود!!
ببوسید پیشانیش؛مه جبین
...........................................
از آن واقعه؛چند روزی گذشت
مجدّد؛شدند آن دوتن؛هم مسیر
به روزی قدم میزدند؛توی دشت
که ان شیخ؛ناگه برآورد نفیر!!
......................................
به درویش بیچاره با داد گفت:
((شدم گیج ُ سرگشته؛مبهوت ُ منگ!!
نبود آن زن بینوا؛با تو جفت!!
الهی هم اکنون؛بگردی تو سنگ
...............................................
برو توبه از کار زشتت نما
وگرنه؛خداوند جان آفرین
برایت بلا میفرستد بلا
شود باز الهی؛دهان زمین
...................................
وبلعد تو را؛ای همه ننگ ُ عار!!
به خود چون بدادی اجازه؛سخیف!!
که آن زن شود روی دوشت سوار؟!!
تو یک آدم پستی ُ؛من شریف
))
..................................................
چو آن شیخ؛حرفش به اینجا رسید
به اوگفت؛درویش نیکو نهاد!!
((چرا این سخن از دهانت پرید؟!!
تو که با کمالاتی ُ باسواد!!
............................................
درست است نهادم ورا؛روی دوش
رها کردمش لیک؛آنسوی آب!!
بگو شیخ!!تا کی خوری حرص ُ جوش؟!!
ز فکرش رها شو!!تو راحت بخواب!!))
...................................................
گذشته؛گذشت دم ُ لحظه است!!
که در آن زیاد است؛درد ُ شکست
گذشته؛همان راه طی گشته است
گذشته گذشته؛نیاید به دست!!
....................................................
و آینده راهی که در پیش روست
ندارد خبر کس؛ز فردای خویش!!
مرور گذشته اگرچه نکوست
ولیکن نباید بسان سیریش!!
.................................................
بچسبی به آن!!کُن رهایش؛رها
بُود زندگی در گذشته خطا
غنیمت بدان؛این دم ُ حال را
در قلب خود؛روی شادی گشا
......................................................
شعر از بهنام منصوری
به این امید که لب همتون خندون و دل همتون شاد باشه.
سلام به دوستان عزیز.خوبید؟پست قبلی واسم خاطره ساز شد.خیلی
جالب بود.555مین پست رو گذاشتم و آخرین نظر؛نظر 3355بود.از این
تقارنها خیلی خوشم میاد.
بعد یک چیز دیگه.آخرش دیدم نمیتونم
شعر شب اول قبرمو نذارم.پس این شما و این هم شعر شب اول قبر بهنام
منصوری


شب اول قبر بهنام منصوری
دیشب اومد توی خوابم
ملک الموت ُ به من گفت:
((وقت رفتن شده بهنام!!
میکشی تا کی؛نفس مُفت؟!!
................................................
سنّت از چهل گذشته!!
نداری نه زن؛نه اولاد!!))
گفتمش:((خودت چی!!داری؟!!
نمیخواد به من بدی یاد
..............................................
تو که همسنّ جهانی
و شده سنّ تو بیلیارد!!
تو برو فکر خودت باش
که نه زن داری؛نه اولاد))
..............................................
الغرض!!کل کلی افتاد
بین من؛با ملک الموت!!
آخرش نتیجه این شد
او برنده؛بنده ناک اوت
..........................................
جامی از طلا به من داد
با خودم گفتم:((چه چیزیسیت!!))
یکدفعه دادم در اومد!!
گفتم:((ای وای!!این که چینیست!!
.......................................................
ای خدا!!ترسم از اینه
قیر ُ هیزم جهنّم
یا که حوریای جنّت
همه چینی باشن از دم
..................................................
اینجوری قبول ندارم!!
برو جامت رُ عوض کن
یا بکن اسمتو چانگ وو
برو نامت رُ عوض کن
))
..............................................
گفت به من:((چی میگی جونم!!
جنس چینی مفته؛آره!!
شربت داخل این جام
طعم خیلی خوبی داره!!
..............................................
وقتمو خیلی گرفتی
کلّی جون مونده بگیرم!!
بی خیال مارک چین شو
شربتو بخور ببینم!!))
..........................................
جام شربتو به من داد
اوّلش؛یک کم چشیدم
چون دیدم؛عالیه طعمش
جام مرگو سرکشیدم!!
......................................
یکدفعه دیدم که مُردم!!
روح من؛جسممو ول کرد!!
نه به راحتی!!به سختی!!
زور زدُ زور زدُ جون کند!!
...................................
بعد از اون دیدم رسیده
اولین شب رهایی!!
توی گور خوابیده بودم
که یهو؛اومد صدایی!!
.................................
اسممو پرسید ُ گفتم:
((گوپالا؛پولاندایاردی!!))
با تعجّب اینچنین گفت:
((این جوابه که تو دادی؟!!
.......................................
این زبون قوم ماده
یا زبون قوم تاتار؟!!))
گفتمش:((نبوز ِ نیچی))
گفت:((حالیت نمیشه انگار!!
.........................................
تو بده جواب من رُ
به زبون آدمیزاد!!))
گفتمش:((مهینه نومَج
رَس ِ نَم؛زَنَن هُتِی داد!!
))
..............................................
الغرض!!هرچی که پرسید
جواب سربالا دادم!!
یکدفعه دادِش در اومد!!
گفت:((خدا!!برس به دادم!!
..............................................
این چرا هرچی که میگه
من نمیفهمم خداجون؟!!
دیگه دارم کم میارم
دیگه داره جوش میاد خون!!
.............................................
یه سوالی از تو دارم!!
این بشر؛اهل زمینه؟!!
فکر کنم؛مرّیخی باشه
خودشه!!جواب همینه!!))
...........................................
یکدفعه؛اومد صدایی
که تنم به لرزه افتاد!!
اون صدا با خنده میگفت:
((سر این بنده؛نزن داد!!
........................................
بیخیال!!تنها تو نیستی
که نفهمیدی؛چی گفته!!
رو زمین؛جزو خواص بود
این بشر که اینجا خفته
....................................
نام این جنازه؛بهنام
منصوری؛فامیلی ِ اوست!!
رو زمین شعرایی گفته
که نداره هرکسی؛دوست!!
..................................
رو زمین؛حرفایی میزد
که فقط خاصّ ِ خودش بود
من که خالق زمینم
من نفهمیدم
بیا زود
......................................
اینطرف؛بذار بخوابه!!
هرچی که جوابتو داد
تو بگو؛آره!!درسته!!
بگو آفرین!!نزن داد!!
.........................................
تو کتابشو نخوندی؟!!
((قهوه تلخ؛با شهد لبخند؟!!))
از زمون خلق آدم
این سوالو کردی دلبند!!
.........................................
وقتی دید سوال؛زیادی
شده تکراری؛عوض کرد
واسه تو سوالو امّا
بدون قصد ُ غرض کرد!!
......................................
این سوالهای جدیده!!
بکن اون برگه رُ پاره
که آقا منصوری واست
سوالای تازه داره

))
.......................................
شعر از بهنام منصوری
اگه ایراد فنی میبینید به بزرگی خودتون ببخشید.یک توضیح هم دربارۀ
زبونی که جواب انکر رو دادم بدم.اسم که به طور ناگهانی به ذهنم اومد
ترکیبی از زبان ترکی و حروف بی معنی بود.اما در مورد جوابهایی که
به انکر دادم باید بگم زبونی بود که من با خواهرزاده هام درست کرده
بودیم.برای اینکه کسی حرفهایی که به هم میزنیم رو نفهمه.


زبون ما هم اینجوری که بود که حروف جمله ها رو به هم میریختیم
و با باهاشون یک چیز بی معنی درست میکردیم.اما در اصل باید
حروفی رو که خواهرزاده ام میگفت رو جدا میکردم و جملۀ اصلی
رو از توش استخراج میکردم.مثلأ تو این شعر:((نبوز ِ نیچی))
به هم ریختۀ زبون چینی است.
یا ((مهینه نومَج))به هم ریختۀ
همینه جونم.یا ((رَس ِ نَم؛زَنَن هُتِی داد))به هم ریختۀ چیه؟دیوونه
درست گفت
بله.یعنی سر من نزن تو هی داد


البته الآن که این زبون لو رفته باید یک فکری بکنم و یک زبون جدید
بخلقم.


زندگی با همۀ خوب ُ بدش
مثل یک رود روان میگذرد
وقت مردن که رسد امواجش
از سر پیر ُ جوان میگذرد
.....................................
ملک الموت؛فقط مأمور است
بهر او فرق ندارد؛آن جان
که قرار است بگیرد؛آن شخص
هست نوزاد؛مسن؛یا که جوان
.......................................
او فقط مجری دستور خداست!!
میدهد امر خدا را انجام
مثل شیطان که فقط مأمور است
بنهد بر سر راه ما؛دام!!
......................................
این جهان هست؛قطاری سرکش
که همه مردم دنیا؛با آن
عازم مقصد از پیش مشخّص هستند
هرکسی هست؛به دستش چمدان!!
..............................................
چون به مقصد برسد هرشخصی
ملک الموت؛شود دست به کار!!
مُهر باطل بزند؛روی بلیط
و شود شخص؛پیاده ز قطار!!
...........................................
هرکسی،در چمدانش دارد
چیزهایی که به کارش ناید!!
چیزهایی که ندارد لازم
بهر او؛بار اضافی باشد!!
........................................
سنّ ِ ما؛هرچه رود بالاتر
میشود بار سفر،سنگینتر!!
بهر مرد است؛زن ُ خانه ُ باغ
بهر زن؛بچّۀ ناز ُ شوهر!!
.......................................
بهر مرد است؛حساب بانکی
بهر زن؛خورد ُ خوراک کودک
به تو معصومه؛کنون میگویم
کودکان را چمدان است؛کوچک!!
............................................
چمدانی چو پر کاه؛سبک!!
این درست است که او رفته ولی
یاد او زنده بُود در دلتان
یاد تاتی تاتی ِ ممّد علی!!
........................................
جای زنده کردن آن صحنه
زنده کن؛صحنۀ شادیهایش!!
صحنۀ قهقهۀ از ته دل
صحنۀ لی لی ُ بازیهایش
.........................................
او به دست تو امانت بوده
وقت پس دادن آن؛بود آنوقت!!
من نگویم که کُنم حالت درک!!
کس نداند که چه سخت است!!چه سخت!!
........................................................
لیک؛گویم به تو اکنون اینرا!!
بی محمّد علی ِ ناز ُ قشنگ
زندگانیّ ِ تو در جریان است
لحظه ای هم نکند مکث ُ درنگ!!
......................................................
پس تو اینکار بکن؛معصومه!!
با غم ُ غصّه نکن همراهی
که ندانی به چه میزان دگر
به جهان؛عمر تو باشد باقی
.................................................
شعر از بهنام منصوری
خواهشأ گیر ندید به من که بخواید بگم معصومه کیه ها.عمرأ از من
چیزی بیرون کشیده نمیشه.


سلام.ببخشید بابت این تأخیر چند روزه.یک مدتی گرفته بودم روزه


میخواستم مثل مستر اکو سریال لاست بشم.وقتی دو نفر رو کشت
چهل روز روزۀ سکوت گرفت.
البته من هنوز کسی رو نکشتم.
باور کنید.با توجه به اینکه امروز روز مادر هستش؛در درجۀ اوّل این روز
رو به همۀ مادرها و تمام خانومهای ایرانی تبریک میگم.آمّااااااااااااااااااا


بله.آمّا داره.
یک شعر در بارۀ مادر دارم که فکر میکنم خیلیهاتون خونده
باشیدش.اما چون در زمینۀ اشعار مناسبتی تنبلم به همین خاطر
دوباره این شعر رو میذارم.البته دو بیت به این شعرم اضافه شد.
مدح مادر
تویی بخشنده چون حاتم
منم همچون گدای تو
تو سلطان هستی ای مادر
سر ُ جانم فدای تو
....................................
تویی تابنده چون خورشید
منم همچون زمین ُ ماه
که میمیرم بدون تو
تو هستی زین سخن آگاه!!
..................................
بمان ای مهربان با من
ندارم طاقت دوری
تو هستی نور چشم من!!
بدون تو منم کوری!!
...................................
نباشد این سخن از من
بُود این جمله از قرآن
که باشد زیر پای تو
بهشت ُ روضۀ رضوان
.................................
اگر جان قابلت را داشت
به تو میدادم آن را زود!!
تو هستی همچو اقیانوس
و من؛چون قطره ای از رود!!
......................................
مرا کُن خاک ُ خاکم را
بنه یارب؛سر راهش!!
که وقتی پا نهد بر من
ببوسم من؛کف پایش!!
...................................
خدایا مرگ مادر را
نمیخواهم ببینم من!!
بکن عمر مرا کوتاه
و یا کُن عمر او؛یک قرن!!
................................
شعر از بهنام منصوری
شرمنده اگه تکراری شد.اون قبلی رو به زودی میحذفونمش.


یک تشکر ویژه هم بذارید داشته باشم از دیوونۀ عزیز که واقعأ با
نظراتش و اون طنز بی نظیر ُ نابی که استفاده میکنه حالمو جا میاره.
همینطور خورشید خانوم با اون سبک نگارش منحصر به فردش.
جدیدأ هم که نهان عزیز افتخار میده و میاد گاه گداری یک سر میزنه
و چایی دوّم رو نخورده میره.

یکی دیگه از آرزوهایی رو که
به آرزوهام اضافه شده اینه که شاهد چاپ کتاب دیوونه و نهان و
خورشید خانوم باشم و بخونم و لذت ببرم.به خود دیوونه گفته ام
به نظر من بهترین طنز پرداز کشوره.استعداد خدادی و ذاتی ای
در خلق جملات ناب ُ طنز داره.به حدی بار مثبت داره نوشته هاش
که حتی اگه از شکلک محبوب من هم استفاده نکنه؛باز هم نوشته هاش
پتانسیل شاد کردن خواننده هاشو داره.نهان هم مثل نوازش نسیم
زیبا مینویسه.البته نوازش نسیم نوشته هاش احتیاج به تفکر زیاد
داره که بتونی بفهمی حرف اصلیش چیه.البته شاید فقط من اینجوری
باشم.ولی نهان خیلی روون مینویس.تشبیهات زیبایی رو خلق میکنه.
خورشید خانوم هم که واقعأ جای حرف و حدیثی باقی نذاشته.
روز و روزگار بر همگی خوش.یک چیز دیگه که فراموش کردم.فراگربه نکردم.


پنج شنبه و جمعۀ این هفته در بیمارستان محک؛جشن
خیریه برپاست.اگه کسی ساکن تهرانه و یا جاهای دورتر و میخواد تو
این کار خیر و عام المنفعه شرکت کنه بیاد و با خریدهاش کمک کنه
به این بیمارستان فوق تخصصی که تمام هزینه هاش توسط افراد
خیر و برگزاری اینگونه مراسم تهیه میشه.محک رو که دیگه همه
میشناسید و نیازی نیست که معرفیش کنم.
شبی در خواب خوش بودم که ناگاه
سرم دردی گرفت؛آنسان که از درد
ز جایم جستم و خوردم مسکّن
ز لبهایم زدود آن درد؛لبخند!!
...........................................
بسان مار زنگی؛یا که افعی
بپیچیدم به خود از درد؛آری!!
تو گویی گشته ام یک مرد معتاد
که میخواهد زند داد از خماری
........................................
چنان زندانی دربند ُ محبوس
بکوبیدم سر خود را به دیوار!!
به دیوار آنقدر با سر زدم که
بشد همسایه مان از خواب؛بیدار

.....................................................
به چشمانم نیامد خواب؛تا صبح
برفتم سوی درمانگاه شافی
برفتم داخل ُ رفتم پذیرش
بپرسیدم:((کجا باشد منافی؟!!))
....................................................
صدایم را شنید دکتر منافی
جلو آمد؛سلامی کرد ُ خندید
به لبهایش ولیکن خنده شد خشک
که من را در چنان وضع اسف دید
...............................................
بپرسید اینچنین:((اکبر؛چطوری؟!!
چرا داری گره؛بر ابروانت؟!!))
بگفتم اینچنین:((مُردم من از درد!!))
بگفت:((اکبر!!الهی؛از دهانت
................................................
نیامد در!!بنابراین نمیری!!
بیا داخل؛بگو درد تو از چیست؟
بگردد درد تو؛با نسخه ای خوب!!
برای هر مرض؛جانم؛دواییست!!))
................................................
سوالات فراوانی ز من کرد
سپس گفت اینچنین:((اکبر؛ندانی؟
چه باشد مشکلت؟!!))گفتم:((ندانم!!))
بگفتا:((مشکلت باشد؛روانی!!

..................................................
به جای قرص ُ شربت؛یا که آمپول
برایت مینویسم نسخه ای مفت!!
بدون پول ُ مجّانی شوی خوب!!))
بزد لبخند ُ آنگاه اینچنین گفت:
............................................
((به هر صبحی که پا میشی ز بستر
برو یک سر؛درون پارک ملّت!!
بکن نرمش؛پس از آن هم؛پیاده
برو چیزی حدود ربع ساعت!!
................................................
نمی آید دگر؛دردی سراغت
اگر ورزش شود؛عادت برایت!!))
بگفتم اینچنین:((دکتر!!تشکّر!!))
روان گشتم به سوی پارک ملّت
........................................
عمل کردم به آن نسخه؛به دقّت
برفتم پیش او؛صد روز دیگر
ز احوالات من پرسید ُ گفتم:
((همانگونه که لولاهای یک در
.........................................
شود فرسوده ُ جیر جیر نماید!!
همانسان پای من؛تق تق نماید!!
به این منوال اگر؛اوضاع رود پیش
رسد روزی که پا؛بالا نیاید!!
............................................
شدم همچون کتابی کهنه ای دوست
که پاشیده ز هم؛شیرازۀ آن!!
بیا مانند صحّافان؛عمل کن
بکن این درد پایم را؛تو درمان!!
.................................................
دو دستانم به دامانت منافی!!
از آن سردرد بد؛منرا رهاندی!!
برای این یکی هم؛نسخه ای پیچ
که تو بیهوده درس طب؛نخواندی!!
..............................................
کُنم تعریف تو؛هرجا نشینم!!
رسیده شهرتت؛تا شهر اهواز!!))
بشد با حرف من؛نیشش ز هم باز

دوباره پرسش ُ پاسخ؛شد آغاز!!
..................................................
بپرسید از من ِ بدبختِ مفلوک
((پیاده میروی؛روزی چه مدّت؟!!))
بگفتم:((ساعت شش؛تا نه صبح!!
رها گشتم من از؛زندان عزلت!!
.........................................
درون پارک ملّت؛با تنی چند
ز پیران؛آشنا گردیده ام من!!
شکست آخر؛طلسم بی عیالیم!!
و افتادم به دام عشق سوسن!!))
................................................
به من گفت اینچنین:((اکبر!!عزیزم!!
نگفتم من به تو؛یک ربع؛آیا؟!!
خودت کردی زمان را ده برابر؟!!
چرا با من نکردی مشورت!!ها؟!!
...............................................
بدان این را؛چه در ورزش؛چه در درس
چه در کار ُ چه در تفریح؛ای یار!!
مخلّ ؛افراط ُ تفریط است؛آری!!
عزیزم!!این دو را؛یک گوشه بگذار!!
............................................
بدان این را؛که مرز بین این دو
بُود خطّی که آن؛باریک چون موست!!
به تو گویم هم اکنون؛نام آن را
تعادل نام آن خط است؛ای دوست!!
....................................................
به هر کاری؛رعایت کن تعادل
وگرنه سمت چپ افتی؛و یا راست!!
نمودم با تو؛من اتمام حجّت!!))
سپس از پشت میز خود؛به پا خاست
...................................................
شعر از بهنام منصوری
بگفتا پادشاهی با وزیرش
سه پرسش مینمایم از تو حالا!!
سه تا پرسش که باشد مشکل ُ سخت
دهم مهلت به تو؛تا صبح فردا!!
.................................................
تو که یزدان پرستی!!گو خداوند
چه چیزی میخورد؟پوشد چه چیزی؟!!
چه کاری میدهد دادار انجام؟!!
اگرچه نزد من؛خیلی عزیزی!!
................................................
ولی باید بگویم؛گر نگویی
جوابش را؛شوی عزل از وزارت!!
اگر هم پاسخ آن را بگویی
نمایم ملک ری را؛من به نامت!!
...........................................
سه پرسش کرده ام مطرح برایت
ز تو خواهم سه پاسخ؛صبح فردا
چرا اینجا نشستی؟!!وقت تنگ است!!
به پا خیز ُ برو!!غر غر نفرما!!))
..................................................
به اینسان شد روان؛سر در گریبان
بیامد منزل ُ ؛بنشست در هال!!
غلامش تا که دید اورا بگفتا:
((چرا ارباب من؛باشد به این حال؟!!))
...................................................
سه پرسش را مجدد کرد تکرار
غلام اینگونه گفت:((پاسخ ندانی؟!!
سوالاتت زیادی سهل ُ سادَست
جوابش را بگویم زود ُ آنی!!
...................................................
جواب پرسش اوّل بُود این!!
غم ما مردمان را میخورد او!!
خدا گوید:شما را آفریدم
برای قرب خود؛در خُلد ُ مینو
.................................................
جهنّم را چرا برمیگزینید؟!!
جواب پرسش دوّم بُود این
خدا پوشد عیوب مردمان را!!
خدا هرگز ندارد کار؛با دین!!
............................................
بپوشد او؛عیوب مسلمین را!!
همانگونه بپوشد عیب ترسا
بپوشد عیب زرتشتی؛یهودی!!
بپوشد عیب هم کیشان بودا!!))
...........................................
بشد شادان وزیر؛از آن دو پاسخ
ز خوشحالی دوید ُ رفت؛دربار
دو پاسخ را بگفت؛امّا ندانست
جواب پرسش سوّم؛به ناچار
...........................................
مجدد؛او به منزل بازگشت ُ
بگفتا:((ای غلام بادرایت!!
جواب پرسش سوّم بگو تا
بریزم هرچه خواهی؛زیر پایت!!))
......................................
غلام اینگونه گفت:((گویم جوابش
ولیکن شرط دارد؛گفتن آن!!
بُود این شرط آن؛اوّل ردایت
درآور از تنت؛بر من بپوشان
..........................................
پس از آن بر تن خود کن؛ردایم
سپس من را به روی اسب؛بنشان!!
ببر من را پس از آن؛نزد حاکم
که در دربار؛گویم پاسخ آن!!))
................................................
بگفت اینگونه:((حتمأ!!هرچه گویی!!))
نه با رغبت؛که گفت از روی اجبار!!
ردایش را بپوشاند بر تن او
نشاندش روی اسب؛آنگاه افسار
..................................................
به دستانش گرفت ُ شد روانه
چو دید حاکم وزیرش را به آن ریخت!!
بزد قه قه؛بگفت اینگونه با او!!:
((گمان کردم گدایی!!قلب من ریخت!!


.................................................
تو را باید نشانم؛جای دلقک!!
به دنیا آمدی؛دلقک تو انگار!!
بگو این کار تو؛دارد چه معنا؟!!))
غلام اینگونه گفت:((شاه جهاندار!!
...................................................
بپرسیدی از او؛کار خدا چیست؟!!
بُود کار خدا؛این شاه شاهان!!
غلامی را وزیرش مینماید!!
وزیری را کند؛همچون غلامان!!))
..................................................
بزد قه قه؛بگفت:((احسنت!!احسنت!!
کسی با هوش تو؛جایش همینجاست!!
دو فکر از یک؛بُود بهتر همیشه!!
دلم دائم وزیری چون تو میخواست!!
......................................................
نمایم ملک ری را؛من به نامت!!
تو را من مینمایم صدر اعظم!!
وزیر!!از کف بدادی ملک ری را!!
ولی ماندی وزیر!!))این است عرضم
....................................................
زمین همواره میچرخد عزیزان!!
زمین هرگز؛ز گردش وانماند!!
بچرخاند زمین را؛دست تقدیر
و هرکس را؛سر جایش نشاند.
.............................................
شعر از بهنام منصوری
((گفتم:غم تو دارم))گفتی:بابات؛به من گفت!!
گفتم بیا به پیشم؛گفتی:نزن؛حرف مفت!!
گفتم:مگر چه گفتم؟!!اینسان شدی پریشان؟!!
کردی مرا تو با اخم؛از گفته ام پشیمان!!
گفتی:اگر تو خواهی؛من نزد تو بیایم
باید گذر نمایی؛از هفت خوان رستم
اصلی ترین خوانهاست!!یک؛خوان خواستگاری
بگذار قدم در این خوان؛گر قلب شیر داری
در خوان دوّم از تو؛پرسش کنند؛ای یار
داری چقدر درآمد؟داری چه پیشه ُ کار؟!!
این خوان سوّمین است؛پرسش ز پول ُ منزل
باید ببندی خالی!!گر بسته ای به من دل!!
در خوان چارم آیند؛کابین کنند تعیین
صدها هزار سکّه!!این است رسم ُ آیین!!
بیرون اگر بیایی؛زاین چهارخان سرافراز
آنوقت خوان پنجم؛گردد برایت آغاز
دانی چه باشد این خوان؟خوان خرید باشد
وقت خرید دو پایت؛لرزان چو بید باشد!!
خوان ششم عزیزم؛تعیین وقت جشن است
چاپّ ِ کارت عروسی؛دعوت ز مرد ُ زن است!!
تالار هم مهم است؛شامش مهمتر از آن
تالار در ولنجک؛شام هم،مرغ بریان!!
سالاد فصل ُ میوه؛ازنوع وارداتی
باید برنج باشد؛از نوع باسماتی!!
آغاز خوان هفتم؛باشد پس از عروسی!!
با یک دوجین بچّه!!با چشمهای طوسی!!
از مشکلات این خوان؛گویم سخن فراوان
زیرا که مشکلاتش؛بی حد بُود به قرآن!!
این را بدان که بچّه؛خرج زیاد دارد!!
در هشت ماه اوّل؛بس جیغ ُ داد؛دارد
چون هفت ساله گردد؛باید رود دبستان!!
این را بدان که حرف است؛تحصیل مفت ُ ارزان
چون سن هجده آید؛بحث کلاس کنکور!!
پول تو همچو ماهی!!آنها بسان یک تور!!
شهریه های هنگفت؛با این درآمد کم!!
ماهی دوصدهزاری!!پشت تو را کند خم!!
گفتم:بس است؛ای یار؛من اشتباه کردم
کردی مرا تو آگاه؛من سربه راه گشتم!!
اکنون به من شد اثبات؛عشقم به تو دروغیست!!
زیرا به نزد عاشق؛این مشکلات؛دوغیست!!
دانی چه باشد این عشق؟!!((ع))ش بُود علاقه
((ش))ش بُود ز شدّت؛((ق))ش ز قلب پاره
عشق حقیقی آن است؛کز عمق دل بخیزد
ور نه هوای نفس است؛از عمق دل نخیزد!!
از عشق ُ مشکلاتش؛گر پشت؛خم بگردد
باید ز عشق به همنوع؛یکذره کم نگردد
..........................................................
شعر از بهنام منصوری
1=عینش؛شینش؛قافش
2=چهار معمولأ در لفظ عامیانه به صورت چار گفته میشود
خدایا؛سال کهنه رفت،از بین
هم اکنون آمده،فصل بهاران
بکن یخهای قلبم آب؛یارب
خداوندا؛دلم را سبز گردان
........................................
خداوندا؛جلا ده قلب من را
دلم را صاف؛چون آیینه گردان
عطا کن قدرت بخشش به بنده
دل من را؛به دور از کینه گردان
.......................................
در این سالی که می آید؛خدایا
به ملّت؛ثروت و شادی عطا کن
شفا ده؛هرکه در بستر مریض است
خدایا؛درد بیماران دوا کن
.................................................
خداوندا؛بخشکان ریشۀ ظلم
گرفته کل دنیا را تباهی
بجز آوردن مهدی موعود
خداوندا نمانده؛هیچ راهی!!
......................................................
خداوندا؛خدایا؛بارالها
غفوری تو؛تو ستّارالعیوبی!!
گناهانم ببخش ُ عفو فرما
که گشته وزنشان؛هم وزن کوهی!!
.....................................................
بُود این؛آرزوی آخر من
هرآنکس هست؛زندانی ّ ُ دربند
بکن آزاد ُ جای گریه زاری
به لبهاشان نشان؛گلهای لبخند
................................................
دعای تحویل سال؛از زبان بهنام منصوری.سال سراسر شادی را
برایتان آرزو دارم.همه از دم.
یک نفر؛با من این حکایت گفت
درزمانهای پیش از این؛ای یار
حاکمی بوده مستبد؛جبّار
حاکمی؛عشق درهم ُ دینار
...........................................
فکر ُ ذکر جناب حاکم بود
این!!که چون میشود ز یک قانون!!
استفاده نمود ُ مردم را
چون گدایان نمود ُخود قارون!!$
............................................
یک شب گرم داغ تابستان
رفت حاکم؛به خواب بعد از شام
آنچه اورا کند؛چنان قارون
توی خوابش؛به او بشد الهام!!
...........................................
چون بشد صبح ُ پاشد از بستر
گفت:((قانون تازه این باشد
هر که در هیکلش؛بُود عیبی
زو ستانید؛درهمی با شدّ))$$
..........................................
روزی از روزها؛یکی گزمه
پیرمرد عصا به دستی دید
سوی آن پیر بینوا رفت ُ
زد سر پیر؛داد ُ با تهدید
.........................................
اینچنین گفت:((چون تو هستی لنگ
طبق قانون تازه یک دِرهم
باید از تو؛به زور؛بستانم))
چهرۀ پیرمرد؛شد دَرهم!!
........................................
اینچنین گفت؛گزمه با آن پیر!!
((ازچه رو؛چهرۀ تو شد دَرهم؟!!
اخم ُ تخم ُ؛گره بر ابروهات
گشت باعث؛دهی دوتا دِرهم!!))
.........................................
گفت اینگونه پیر بیچاره:((
چ ِ چِچِچ ِ چِچِ چِچِ گفتین؟!!))


شد مشخص؛هم او بُود الکن
هم بُود گوش بینوا؛سنگین!!
.........................................
گزمه گفتا:((چهار درهم شد!!))
پیرمرد حرف گزمه چون فهمید!!
شد غضبناک ُ اینچنین فرمود:
تَ تَتَتَ تَتَ تَتَ تهدید!!
.....................................
میکنی من؛مَمن؛مَمن؛منرا؟!!
من نمیدم به تو؛پوپو؛پولی!!))
گفت گزمه:((مگر بُود با تو؟!!
گیرم این پول را؛ز تو زوری!!))

........................................
یقۀ پیرمرد را؛بگرفت
گزمه ُ شد به پا؛یکی دعوا!!
آمد او؛دست گزمه گیرد گاز
کُلَه افتاد؛از سرش امّا!!
........................................
شد مشخص؛کچل بُود آن مرد!!
اینچنین گفت:((پیرمرد!!شد پنج!!

تو بده پنج درهم ُ؛بگریز
خفته ای پیرمرد؛مگر بر گنج؟!!))


......................................
او به سرعت دوید ُ حین فرار
پای چوبین او؛عیان گردید!!
تا بدید گزمه پای چوبینش
ریسه رفت؛قه قهی زد ُ خندید!!
.......................................
گفت:((از جای خود؛نخور تو تکان
که تو حکم دفینه را داری!!))

این حکایت برای تو گفتم
تا دهم پند؛اینچنین؛آری!!
.....................................
بعضی از مردمان؛چنان هستند
طالب کشف عیب ُ ایرادات
که تو گویی؛به او دهند کاپی!!
این بُود؛جزو بدترین عادات!!
.......................................
چون تو هستی به موضع نُقصان
در پی کشف عیب افرادی!!
ور تو باشی به موضع قدرت
کِی ز عیب کسان؛کُنی یادی؟!!
.................................
شعر از بهنام منصوری
$=در این مصراع؛فعل نمودن محذوف است.یعنی چگونه میشود مردم را فقیر
کرد و خودش را مثل قارون کرد
$$=در این مصراع هم باشد اول همان باشد است و باشد دومی رو باید
مشدد تلفظ کرد.یعنی با شدت عمل و تهدید
با توام؛با توام؛با تو عزیزم با تو که خوبی؛مثل فرشته
تو خودت میدونی؛اینو عزیزم که با تو جهنّم؛مثل بهشته
.........................................
وقتیکه تو هستی؛توی دل من مثل خورشید؛پر از نور امیده
ولی وقتیکه تو؛نیستی کنارم بدتر از غروبه؛واسم سپیده
...............................................
وقتیکه تو نیستی؛بهشت شدّاد واسه من نداره؛فرق با جهنّم
وقتیکه تو نیستی؛توی دل من پر غصّه میشه؛میشه پر از غم
........................................
وقتیکه تو هستی؛توی دل من شادیه،رولبم؛همیشه لبخند
وقتیکه:((عزیزم؛دوسِت دارم رُ تو میگی،میشه آب؛توی دلم قند
..........................................
پازل عشق من؛ناقصه بی تو ولی با تو پازل؛بی عیب ُ نقصه
کنارت میکنم؛امنیتو حس ولی وقتی نیستی؛دل پر ترسه
.....................................
خدا رُ هزار بار؛من میکنم شکر که تو رو قرار داد؛بر سر راهم
اگه من رگ باشم؛تو مثل خونی تویی تاج سرم؛من اگه شاهم
.........................................
اگه زنده بودن؛میخواد دلیلی واسه من دلیل ِ؛بودن تو هستی
قلب من میتپه؛فقط به عشقت نمیدم یه تار ِ؛موت ُ به هستی
.........................................
کاریکه تو کردی؛با دل سنگم خلیل الله نکرد؛با با عظمی
حضرت محمّد؛شیکوند چهار بت هبل ُ لات ُ؛منات ُ عزّی
.............................................
منهدم شد؛بت ظاهری امّا بت اصلی؛بت ِ درون ما بود
تو زدی شیکوندی؛بت درونم بت خودبینیمو؛تو کردی نابود
..........................................
آرزو میکنم؛باشی کنارم کنار تو بودن؛میخواد سعادت
آرزو میکنم؛نشی تو بیمار تا نفس میکشم؛باشی سلامت
...............................................
شعر از بهنام منصوری
این ترانۀ من بود.حالا ایراداتی که ازم گرفته رو بخونید.خوشحال میشم شما
جوابشو بدید.
1=نمیدم یه تار ِ؛موتو به هستی یعنی چه؟
2=کنارت میکنم؛امنیتو حس یعنی چه؟
3=بدتر از غروبه؛واسم سپیده یعنی چه؟
4=تومیگی،میشه آب؛توی دلم قند یعنی چه؟
5=میگه؛فرق با جهنم؛باید بشه فرقی با جهنم.و اونوقت هیچ اهمیتی هم
به ایرادی که در خوندن پیدا میشه نمیده.
6=میگه:با تویی در مصراع دوم؛باید بشه با توام؛حالا میخوام بدونم
تویی منظورو بهتر میرسونه و آوای بهتری داره یا توام
7=دل پر ترسه رو میگه باید بکنیش؛دلم پر از ترسه.
8=کاریکه تو کردی با دل سنگم؛میگه این بند وسط شعر عاشقانه چی کار میکنه.
حالا من چیزی نمیگم.میخوام نظرات شما رو فوتو کپی بگیرم و ببرم پیشش.
به نظر شما این بند اینجا و در این شعر چه نقشی به عهده داره و آیا
اگه این بند نباشه؛به شعر و معناش لطمه میخوره یا نه؟!!
9=یک ایراد فوق خنده دار دیگه که گرفته اینه:شما تو بند منهدم شد
بت ظاهری اما؛اثری از پند و اندرز میبینید؟برای من نوشته نصیحت
نکن تو شعر
10=توی بند آخر هم اومده و این اصلاحیاتو برام داده.
10-1آرزو میکنم باشی کنارم؛میگه باید اینجوری بنویسی؛آرزو میکنم؛کنارم باشی!!
10-2میخواد سعادت؛باید بشه سعادت میخواد.بگذریم که توجه نکرده این
مدل نوشتن وزن شنیداری رو خرابش میکنه.
10-3باشی سلامت رو هم گفته که باید بنویسیش سلامت باشی.
11=و گفته:اگه زنده بودن میخواد دلیلی؛باید به صورت اگه زنده بودن
دلیلی میخواد.
12=دور پازل رو خط کشیده و نقش پازل رو تو اون بیت درک نکرده.
حالا خوشحال میشم جوابشو بنویسید تا 4شنبه
برم کپی بگیرم و براش ببرم.جالب اینجاست که استادمون هم گفتش
تو نفهمیدی شعرت ایراد وزنی داره؟من که نفهمیدم.شما فهمیدید؟
این هم فایل صوتی ضمیمه.گوش بدید و نظر بدید.
آن زمانی که شود قدرت عشق
غالب ُ عشق به قدرت مغلوب
آن زمان است که دنیا گردد
عاری از جنگ ُ بلا؛از آشوب
..........................................
عاری از خدعه ُ نیرنگ و فریب
دل مردم؛بری از کینه شود
هرچه دل؛چرک ُ غبار آلودست
صاف ُ شفّاف؛چو آیینه شود
..........................................
آن زمان است؛که دیگر نشود
صحبت از بمب اتم؛یا موشک
به جهان؛صلح بگردد حاکم
اندر این گفته؛نمیباشد شک
..........................................
این بدان؛عشق به قدرت هرگز
نبُود تا به ابد؛جاویدان
قدرت عشق؛ولی پایندست
این سخن نقل شده؛از پیران
............................................
شعر از بهنام منصوری
تا کی بزنی حرف ٍ دهی وعدۀ فردا؟!!
کس را خبر از؛یک دم بعدیش؛نباشد
یا وعده نده؛یا چو دهی؛زود عمل کن!!
شاید که مرا؛عمر به شب؛بیش نباشد
.................................................
شاید که اجل؛مهلت این را ندهد؛تا
بینم رخ ِ خورشید ِ دل افروز ِ جهان تاب!!
شاید که اجل؛دست مرا گیرد ُ جسمم
درگور شود؛عکس رُخم هم بشود قاب!!
.......................................................
دیدار من عاشق دلخسته بیا زود!!
تا من نفسی میکشم ُ؛جان به تنم هست!!
زیرا چو شوم قاب ُ روم؛سینۀ دیوار
سودی نبُود؛روی مزارم بکشی دست!!
.............................................................
شعر از بهنام منصوری
شنیدم کدخدای ده؛به ملّا
بگفت اینگونه:((مهمان منی؛شام!!
مهیّا کرده ام؛بهر تو شامی!!
شراب ارغوانی؛داخل جام!!
...............................................
بساط عیش ُ شادی؛رو به راه است
بساط چایی ُ؛کیک ُ کلوچه
بیا تا مثل ایّام گذشته
در آن دوران؛که با هم؛توی کوچه
....................................................
دوان بودیم ُ شاد ُ خرّم ُ خوش!!
نشینیم ُ؛از آن دوران بگوییم
بیا تا با نوا ُ؛ساز مطرب
کدورت را؛ز دلهامان بشوییم))
...................................................
بناگه نیش ملّا؛باز گردید(اینجوری

))
بگفت اینگونه:((حتمأ؛کدخدا جان!!))
روان شد سوی منزل؛با چنین فکر
((خورم امشب غذا؛مرغ ُ فسنجان!!))
...................................................
به منزل رفت ُ تن پوشش؛درآورد
به جای آن؛لباس نو؛به تن کرد
رسید ُ جای کوبه؛زد به در؛سنگ
بزد مشت فراوان؛در ز جا کند.

.....................................................
بیامد نوکر ُ؛در باز گردید!!
دل خودرا؛بزد صابون از آغاز!!
ولیکن شد شدید؛حالش گرفته
چو دید آنجا؛نباشد مطرب ُ ساز!!
................................................
بیامد کدخدا؛با پوزخندی!!
که ملّا؛تا ته آن قصّه را رفت


بگفتا کدخدا:((شرمنده گشتم!!
شدم من رو سیَه؛چون قیر ُ چون نفت


............................................................
یکی آمد بگفت:((امشب عروسیست!!
بلاشک گیرت آید؛پول بسیار!!
بیا مطرب!!گروهت هم بیاور!!
که امشب تا سحر؛هستیم؛بیدار!!
............................................................
بگیر این کیسۀ زر را؛تو از من!!
بُود این کیسه تنها؛یک ودیعه!!
دهم من باقیَش؛بعد از عروسی
پس از برچیدنِ؛میز ولیمه!!))
......................................................
به اینسان مطربان؛رفتند عروسی
بساط عیش ما؛برچیده گردید!!
ولی عیبی ندارد؛وقت شام است!!))
در این دم کدخدا؛ناجور خندید!!

...................................................
بیاوردند ُ چیدند؛سفرۀ شام!!
چه شامی نازنین!!از آن چه گویم؟!!
ز دست کدخدا؛خندیدم آنقدر
که گلگون گشته اکنون؛رنگ ِ رویم!!
......................................................
برای بینوا؛ملّای بدبخت
بیاوردند برنجی؛توی بشقاب!!
برنجی خشک ُ خالی؛ته گرفته!!
بگفت بیچاره ملّا:((آب کو؟!!آب!!
.......................................................
خورش کو؟!!پس خوراک مرغ؛چی شد؟!!))
دودستش کدخدا؛بر هم زد آنگاه
بگفت با داد:((خوراک مرغ؛چی شد؟!!
نمیبینی چسان؛ملّا کشد آه؟!!))


.............................................................
درون یک عدد؛بشقاب چینی
برای او؛بیاوردند؛بلغور!!
بلی!!بلغور؛خوراک مرغ باشد!!
بگفت ملّا به خود:((جفتِ چشات کور!!


............................................................
تو میدانستی از آغاز؛ملّا
که باشد کدخدا؛دلگیر از تو!!
گمان کردی به تو؛او میدهد شام؟!!
ندانستی بُود؛این مرد؛ناتو؟!!

.........................................................
بخور بلغور؛جیکّت در نیاید

که هر چیزی کنون؛از او بخواهی
برایت آورد؛یک چیز دیگر!!
تو را او مینهد؛نبش دوراهی
))
.............................................
بخورد ُ بعد از آن؛شکر خدا کرد
بپرسید کدخدای باکرامت!!:
((بگو ملّا!!چطور بود؟!!سیر گشتی؟!!))
بگفت ملّا:((دو صد لعنت؛به شامت!!

......................................................
چنین شب را؛نمیدیدم به کابوس!!
دو صد لعنت به تو!!این هم غذا بود؟!!
مرا با ماکیان؛کردی تو همسنگ؟!!))

غضب کرد کدخدا؛آنگاه فرمود!!:
........................................................
فلک آرید ُ چوب ِ ترکه؛تا من
دهم اکنون به او؛درسی اساسی!!
به شام من؛چرا توهین نمودی؟!!
ندانستم تو؛اینسان بی کلاسی!!))
................................................
بزد چون ترکۀ اوّل؛به پایش
سوالش را مجدّد؛کرد تکرار
بگفت ملّا چنین؛با داد ُ فریاد:
((غذایت افتضاح بودست؛آن بار!!

.......................................................
ولیکن؛گر خورم آن را دوباره
شود طعمش لذیذ ُ دلنشین؛مرد!!
برای من؛همان یک ترکه بس بود!!
ولم کن؛من ندارم طاقت درد))
.......................................................
بخندید ُ به خنده؛کدخدا گفت:
((تو ای ملّا!!عجب حاضر جوابی!!
نمودم با تو شوخی؛شام اصلی
مهیّا گشته اکنون؛جرعه آبی!!
............................................
بنوش ُ دست ُ صورت را؛بشویش!!
برای حمله؛خودرا؛کُن مهیّا

غذایی میدهم اکنون؛به خوردت!!
که تا حالا؛نخوردی مثل آن را!!
.............................................
به تو دادم؛یکی پند اساسی!!))
بخندید ُ سپس؛اینگونه فرمود!!:
((اگر حاکم به جایم بود!!تا حال
بدون شک؛سرت از تن؛جدا بود!!
.............................................
تو قبل از اینکه حرفت را بگویی!!
سبک سنگین بکن اوّل؛ببین او!!
چگونه آدمیست!!با ظرفیت هست؟!!
سپس بگشا دهان ُ؛حرف خود گو!!
................................................
اگر داری به جان خود علاقه!!
بکن پند مرا؛آویزۀ گوش!!
دهانت را بکُن؛با احتیاط باز!!
و یا ملّا؛بشو خاموش!!خاموش!!
............................................
شعر از بهنام منصوری
دوستان عزیز.محتاج اسم زیبا هستم.زیبا که رفت؛اسم زیبا رو هم با خودش
برد.


شنیدم قصّه ای؛نغز ُ فرح بخش
که با لبخند؛لب را آشنا کرد
برای مدّتی؛هرچند کوتاه
دلم را؛از غم ُ غصّه،رها کرد
................................................
کنون آنرا؛برایت میکنم نقل
که گردی مثل اینجانب؛دمی شاد
شروع قصّۀ ما؛بود از اینجا
که یک مُفلِس؛که نامش بود؛فرهاد!!
.............................................
سکونت داشت؛در تهران پردود
در آنجا داشت؛شغل کارمندی!!
سه ماه از سال؛میدیدی به جیبش
نشان از پول؛ولی نه ماه بعدی!!
..........................................
که بود تا آخر آن سال؛باقی
نمیدیدی به جیبش؛ردّی از پول!!
در ایّامی که بود؛تعطیل و بیکار
به شغل دوّمی هم؛بود مشغول!!
.........................................
نمیشد دخل او؛با خرج؛یکسان
از این مطلب؛دل او بود؛پر خون
کباب ُ جوجه بودند؛مثل لیلی
و آن بیچاره عاشق؛مثل مجنون


.................................................
یکی آمد؛کبابی کرد؛تأسیس
دو کوچه آنطرفتر از اداره
بدید ُ تازه شد؛داغ دل او
توقّف کرد ُ کرد؛آندم نظاره!!
...............................................
نگاهی کرد؛سوی بابزنها
بدید در یک سری؛گوجه فرنگیست
درون مابقی؛شیشلیک ُ چنجه
و یا جوجه کباب ُ بختیاریست!!
............................................
نگاهی هم به منقل کرد ُ آنگاه
کشید آهی ز حسرت؛از ته ِ دل
بگفتا اینچنین:((یا رب!!تو دانی!!
که بی پولی؛بُود بسیار مشکل!!
...........................................
نمانده اسکناسی؛در ته جیب!!
دلم بهر کباب؛لک زد خدایا!!
به این جوجه کباب ُ بختیاری
چگونه میشود تک زد؛خدایا؟!!


............................................
بنه یارب؛تو راهی پیش پایم!!
که از بوی کباب؛پایم شده سست!!
ندارم از خودم؛دیگر اراده!!
برفت اندر کبابی؛دست خود شست

......................................................
سفارش داد؛اوّل بختیاری!!
به سرعت خورد؛آنرا ُ پس از آن
سفارش داد کباب برگ مخصوص!!
بخورد با ماست ُ با دوغ ُ سه تا نان!!
................................................
درون معدۀ او؛شد سرازیر
پیاز تند؛با یک سیخ؛جوجه!!
برای پرس آخر؛داد دستور
بیارند بهر او؛شش سیخ؛چنجه!!
..............................................
پس از آن؛گشت عازم،سوی صندوق
بگفت اینگونه:((ای مرد نکونام!!
ز تو دارم سوالی؛گر زمانی
یکی آید به اینجا؛موقع شام
..............................................
و از شیشلیک ُ چنجه؛یا که جوجه
خورد آنسان؛که گردد معده اش پُر!!
ولی در جیب او؛پولی نباشد!!
عرق ریزد ز شرم؛پیش تو شُر شُر!!


............................................................
چکارش میکنی؟!!گو؛ تا بدانم!!
چه میگیری به جای پول؛از او؟!!))
گرفت آن مرد صندوقدار؛مطلب!!
بداد اینگونه پاسخ:((مرد پررو!!
.............................................
نمیدانی؟!!بگویم تا بدانی!!
زنم بر وی؛چک ُ اردنگ ُ تیپّا!!
بلایی بر سرش آرم که دیگر
گذار او نیفتد؛اینطرفها!!
...........................................
بگفت فرهاد قصّه:((من همانم

بزن تیپّا به من؛هرقدر؛خواهی!!
ولی این را بدان؛تقصیر من نیست!!
حقوقم اندک است؛ای یار جانی!!))
................................................
خلاصه؛بینوا؛فرهاد بدبخت
علاوه بر کباب؛از آن کبابی!!
کتک خورد ُ ولو؛روی زمین شد!!
ولی پررو؛به جای گریه زاری!!
...........................................
ز جا برخاست؛با خنده چنین گفت:
((بُود نرخ غذایت؛عادلانه


اگر این؛نرخ هرروز تو باشد
نخواهم رفت دیگر؛شام؛خانه


.....................................................
من از اُملت خوری؛بیزار گشتم
پس از این؛شام را؛اینجا کُنم صرف
شدم من؛مشتری،از نوع ثابت
به روی حرف من؛دیگر نزن حرف.


....................................................................
شعر از بهنام منصوری
پی نویس:بابزن؛نام دیگر سیخ کباب است.قابل توجه دوستان جدول حل نکن

سلام.جواب شما خیلی نزدیک به سوال بود.اما یک اشکال کوچولو داشت.
یکی از دوستان گفته بود با زبون.

به این میگن ایدۀ خلاقانه.
دیوونه هم گفته بود که یک نقطه میذاریم وسطش و به دو قسمت
تقسیم میشه.اما من گفته بودم که چجوری خطو کوچیکترش کنیم.نه اینکه
چجوری خطو نصفش کنیم.واما جواب سادۀ این مسئله.بالای همین خطی
که کشیده شده یک خط بزرگتر رسم میکنیم.اینجوری بدون اینکه به خط
دست زده باشیم؛خطو کوچیکترش کرده ایم و اینجوری نه از دستمون
برای پاک کردن استفاده کرده ایم و نه از تخته پاک کن.جالب بود.نه؟

و اما یک شعر گفته ام که توش نهان و دیوونه و خورشید خانوم حضور
دارند.میگید چجوری؟شعرو بخونیدش.
خارکن و ازرائیل
شنیدم پیرمردی؛خارکن بود
که سنش بوده هفتاد ُ چهار سال
کچل گردیده بود؛مانند آن شیر
که در پیری؛بریزد یال ُ کوپال


...................................................
حدود شش دهه؛کارش همین بود
به صحرا رفته ُ؛با پشته ای خار
روان میشد به سمت ده؛که شاید
درآرد از فروشش؛چند دینار
..............................................
به روزی؛پشته ای از خار،بردوش
نهاده؛سوی آبادی روان بود
که ناگه پای او؛سر خورد ُ افتاد!!
غضب کرد ُ به حق؛اینگونه فرمود:
...........................................
((خدایا!!خسته گشتم!!این چه وضعیست؟!!
گذشته سنّ ِ من؛اکنون ز هفتاد!!
سیاتیکم گرفته؛بارالها!!
ز دردش تا به کی؛باید زنم داد؟!!


............................................................
ز دست این زمانه؛بسکه خوردم
غم ُ غصّه؛شدم درگیر غمباد
و از سوی دگر؛پایم شده سست!!
بیفتم بر زمین؛با اندکی باد!!
........................................................
بریده آرتروز؛یارب؛امانم!!
نمانده در دهانم؛هیچ دندان!!
بلرزد هر دو دستم؛آنچنانکه
نماند قطره آبی؛توی لیوان
.....................................................
نماند زین سپس؛چیزی در این یاد
به زودی میکنم گم؛راه خانه!!
نمانده تار مویی؛بر سر من!!
شده با این سرم؛بیگانه شانه
...................................................
خداوندا!!جوانم کن دوباره!!
و یا جانم بگیر ُ ؛کن خلاصم!!
به ازرائیل بگو؛تا پیشم آید!!
گمان کردی ز مردن؛می هراسم؟!!))
..................................................
همینکه این سخن را گفت؛آن مرد
بپوشاند ابر تیره؛آسمان را!!
((نهان))شد پشت ابر تیره؛((خورشید))!!
و شد ظاهر به ناگه؛یک هیولا!!
................................................
به یک دستش تبر؛در دست دیگر
گرفته گرز ُ آن را؛چرخ میداد!!
دوگوی آتشین؛جای دو چشمش!!
بگفت اینگونه ازرائیل؛باداد!!:
.............................................
((مرا کردی صدا؟ای پیر فرتوت؟!!))
بگفت آن پیرمرد؛باترس؛((آری!!
ز پشتم؛پشتۀخارم بیفتاد!!
اگر بیکاری ُ؛کاری نداری!!
..............................................
تأمل کن کمی!!لطفأ کمک کن.!!
کمک کن تا نهم؛آنرا به پشتم

))
چو ازرائیل رفت؛پیر اینچنین گفت:
((خداوندا!!خودم را بنده کُشتم!!

...................................................
حدود شش دهه؛کردم تمرکز
به روی آنچه بوده؛آرزویم!!
چه گویم من از این؛پنجاه ُ شش سال؟!!
کدامین آرزویم را؛بگویم؟!!
.......................................................
برایم پرسشی؛مطرح شد اکنون!!
خداوندا!!تو هم؛آیا خسیسی؟!!
ز تو؛من خواستم؛هرآرزو را
فزون از یک هزار ُ یکصد ُ سی!!
.........................................................
طلب کردم ز تو؛امّا ندادی!!
نشد یک آرزوی من؛مُحَقَّق!!
شدم حسرت به دل؛یکروز آید
و کوبد شانس بر در؛تق تتق تق


.........................................................
بگفتم هی بده؛امّا ندادی!!
شدم ((دیوانه))در حسرت بماندم!!
ولی تا گفتمت؛این جان من را
بگیرش!!بی تأمّل؛در هماندم!!
..........................................................
فرستادی تو ازرائیل؛تا او
ستاند از من بیچاره جان را!!))
یکی از دوستان؛با من چنین گفت:
((نگو هرگز؛خداوندا!!خدایا!!
............................................................
بکن این آرزویم را مُحَقَّق!!
به تو گویم هم اکنون؛بنده رازی!!
طلب کن از خدا؛آنسان که کودک!!
بخواهد از پدر؛اسباب بازی!!
...................................................
از او هرگز نخواه؛بلکه اجازه
بده؛تا حق دهد؛آنکار؛انجام!!
چرا؟چون ایزد منّان؛همیشه
بُود آمادۀ انجام؛بهنام!!
...........................................................
شعر از بهنام منصوری
ز یک تاجر بپرسیدم:((سبب چیست؟
که دائم برلبت؛نصب است لبخند؟!!
بگو تا من بدانم علتش را))
به من؛تاجر چنین فرمود:((فرزند!!
...................................................
برایت علّتش را؛میکنم فاش
که گردد راز آن؛بر تو،هویدا
سه سال قبل از این؛رفتم به اتریش
که آن کشور؛به غایت؛هست زیبا
....................................................
در آن دوران،ز من؛دُختم چنین خواست:
((برای من بیار؛لطفأ عروسک!!))
بگفتم اینچنین:((حتمأ عزیزم!!
گلم!!شیرین زبانم!!ای ملوسک!!))
.........................................................
رسیدم!!کار خود؛انجام دادم
و از آن کار؛بردم سود سرشار!!
به شاگرد؛ده دلار؛انعام دادم
بشد شاگرد او؛شادان از آن کار
.......................................................
نمودم طی؛مسیر تا هتل را
پیاده؛مثل ایّام جوانی!!
بیفتادم به یاد ِ؛حرف دُختم
به یاد حرف آن؛ابرو کمانی!!
.......................................................
بدیدم یک عروسک؛در فروشگاه
که من از آن؛خوشم آمد فراوان
چو داخل گشتم؛آمد پیشوازم
زنی خوشرو ُ خوش برخورد؛ساسان!!
.....................................................
سلامم داد ُ زد لبخند؛آن زن!!
گرفتم من؛از آن لبخند؛انرژی!!
خریدم من؛به غیر از آن عروسک
چهار جفت باتری ِ؛مارک سینرژی!!
.......................................................
اتوی مو خریدم؛بهر خواهر!!
برای خود؛خریدم جاسوئیچی
برای همسر خوب ُ عزیزم
که سرچین است؛خریدم رنگ ُ قیچی!!
......................................................
نگاهم سمت در افتاد؛دیدم
که آن زن؛با همان لبخند زیبا
به هر شخصی که از آن در؛درآید
خوش آمد گوید او!!این شد معمّا!!
...........................................................
به سویش رفتم ُ؛پرسیدم:((ای زن!!
چرا دائم به لب؛لبخند داری؟!!))
بگفت:((لبخند زدن؛شغلم بُود؛مرد!!))
بگفتم با تمسخر:((وَه!!چه کاری!!
...........................................................
برایم این سوال؛مطرح شد اکنون
بُود دیوانه صاحبکارت؛ای زن؟!!
و یا کردی گمان؛کم عقل هستم
سر ِ کارم؟!!))بگفت زن اینچنین:((من!!
...........................................................
زنم لبخند ُ با لبخند؛ای مرد
کُنم کار مفید اقتصادی!!!))
تعجّب کردم ُ پرسیدم:((آخر
مگر ممکن بُود؟!!))فرمود:((آری!!
...........................................................
به روی هر که می آید به اینجا
زنم لبخند ُ با لبخند من؛او
شود شاد ُ؛خرد با میل ُ رغبت
ز من باتری؛عروسک؛یا که جارو!!
......................................................
شود لبخند من؛باعث؛که مردم
اعم از هم وطن؛یا اینکه توریست
شوند شاد ُ؛بیایند باز؛اینجا
تو فهمیدی که لبخند من از چیست؟!!
........................................................
قدم وقتی نهند اینجا دوباره
فروش بالا رود؛بی شک ّ ُ تردید!!
فروش وقتی رود بالا؛حمایت
شود از آنکه هست؛در کار تولید!!
......................................................
حمایت کردن از؛قشر ِ مولّد
بُود یک سوی آن؛تولید بسیار
و سوی دیگرش؛پول است ُ ثروت
که گردد سوی جیب ما روان؛یار!!
.....................................................
هر آن شخصی؛که جیبش پر ز پول است
نگردد گرد دزدی؛گرد سرقت!!
چو از وی؛مالیاتش را بخواهند
دهد او؛مالیاتش را؛به سرعت!!
.....................................................
نماید دولت ما؛استفاده
ز پول مالیات شهروندان
برای ساخت ُ تجهیز هتلها!!
برای بار ُ رستوران گردان!!
.......................................................
بسازد رستوران؛در پیست اسکی
که چون گردشگر آید؛جان قربان!!
برد لذّت؛بگوید:((وَه!!چه جاییست!!
ندیدم تا به اکنون؛لنگۀ ان!!))
................................................
چو برگردد به شهر ُ؛موطن خویش
کُند تعریف ِ اینجا را؛به یاران!!
به این صورت؛شود گردشگر افزون
بیایند از هلند ُ هند ُ ایران!!
...............................................
بیایند از طرابلس؛مصر ُ لیبی
بیایند از دُبی؛قبرس؛ولبنان
بیایند از مجارستان ُ از چین
ز پاکستان بیایند ُ؛ز یونان!!
...............................................
چو گردشگر شود؛افزون ُ بسیار
شوند سرمایه داران؛جذب اینجا!!
تجارت میشود آغاز؛اینسان
شوند اجناس ما؛محبوب دنیا!!))
.....................................................
چو حرف اینجا رسید؛گفتم به آن زن:
((بس است لطفأ؛دگر کافیست!!کافیست!!
چقدر عالی به من؛توضیح دادی!!
کنون فهمیدم این؛لبخندت از چیست!!))
........................................................
همان موقع؛به خود گفتم:((سلیمان
بزن لبخند از این پس؛مثل این زن!!))
از آن زن؛من گرفتم درس؛ساسان!!
بزن اکنون تو هم؛لبخند؛چون من!!))
....................................................
به یک لبخند زیبا؛میتوانی
کُنی خود را؛درون قلبها جا!!
ولی با اخم ُ تَخم ُ؛ترشرویی
برون افتی ز دل؛ با ضرب تیپّا


.........................................................
دیگه ایرادات فنّیشو به بزرگی خودتون ببخشید.مثل خورشید بدرخشید.


یکی گفت این حکایت؛دوش؛با من
که در یک روز زیبای بهاری
بشد از خواب ناز؛بیدار،عبّاس
که بوده منزلش؛در شهر ساری!!
..........................................
کشید خمیازه ُ؛پا شد به اکراه
گرفت دوش ُ؛بزد ریش ُ سبیلش!!
بخورد صبحانه؛کت شلوار،پوشید
به پا کرد کفش؛برداشت؛پیپ ّ ُ کیفش!!
.....................................
بلیط در دست بود ُ منتظر؛که
گرفت رگبار ُ شد خیس؛مثل یک موش

خودش را کرد لعنت!!اینچنین گفت:
((چرا باید شود،چترم فراموش؟!!))
...............................................
کنار ایستگاه؛یک جوی آب بود
که شد از آب پُر!!لبریز گردید!!
به زیر سایه بان دکّه ای رفت
که بوده صاحب آن؛حاج فرشید!!
..........................................
درین بین؛چند جوان عشق سرعت
به سرعت از کنار او؛گذشتند!!
نمودند هیکل اورا؛گِل آلود!!
زدودند از لب عبّاس؛لبخند!!
..........................................
به سر میزد و میگفت:((بارالها!!
دلم را کردی از اندوه؛لبریز!!
چرا باید بیارم بد؛هماره؟!!
همیشه؛دم به دم؛یک بند ُ یکریز؟!!
..............................................
تو خود دیدی؛که من دیروز گرفتم
کت ُ شلوار را؛از خشک شویی!!
شده خیس؛هیکلم؛از پای تا سر!!
روم اکنون اداره؛با چه رویی؟!!


......................................................
قرار بود؛من بگیرم وام؛امروز!!
کنم تقدیم موجر؛چونکه دیروز
تمام شد مهلت یک سالۀ من!!
ز بس چانه زدم؛افتادم از پوز


......................................................
تورّم؛پشت من را خم نموده!!
دمار از روزگار من؛در آمد!!
نمیدانم؛چگونه میشود کرد
هزینه را؛برابر با درآمد؟!!
.................................................
تورّم بارالها؛همچو شیر است!!
حقوق من ولی؛چون بچّۀ موش!!


شدم همچون خر وامانده در گل!!


خدایا!!حرف من را هم؛بکن گوش!!))
.......................................................
خلاصه!!گشته بود مانند مجنون!!
بد ُ بیراه میگفت؛زار میزد!!
طناب مفت،اگر میداد شخصی!!
خودش را در خیابان؛دار میزد


......................................................
شنید این حرفها را؛شاعری!!گفت:
((بده چشمان خود را شستشو!!مرد!!
به اطرافت نگه کن؛تا ببینی
زند باران؛به روی سبزه لبخند!!
.........................................................
اگر بینی بروید لاله از خاک!!
بُود از لطف باران بهاری!!
هر آنچیزی؛که زیر خاک باشد!!
شود زنده؛به باران بهاری!!))
.....................................................
بگفت عبّاس:((آری!!لیک؛ای دوست!!
زنم هم،خفته در خاک است!!دانی؟!!
اگر آن زیر؛هرچیزی که باشد
شود زنده به باران بهاری!!
............................................
ز باران؛زین سبب؛بیزار هستم!!
نمیخواهم شود زنده؛دوباره!!
ز غرغرها ُ نق نق های این زن
شده بود این دل من؛پاره پاره!!
..............................................
خداوندا!!تو دانی بهتر از من!!
نمیخواهم شود زنده؛سمیرا!!
در این ده سال؛نخوردم دست پختش!!
به من میداد هی؛کالباس ُ پیتزا


..........................................................
خداوندا!!بکن تو قطع؛باران!!
مبادا همسر من؛زنده گردد!!
اگر او زنده گردد؛من بمیرم!!
نکن احوال من را؛بدتر از بد!!


........................................................
شعر از بهنام منصوری
به وبلاگی؛بخواندم این حکایت
که باعث شد بخندم؛شاد گردم
برای مدّتی؛هرچند کوتاه
ز فکر ُ درد ُ غم؛آزاد گردم
...........................................
شروع این حکایت؛اینچنین بود
در آمریکا؛یکی شوی نگونبخت!!
لمیده روی مبل؛آواز میخواند!!
که ناگه،گشت وارد؛ضربه ای سخت

........................................................
پرید برق سه فاز؛از کلّۀ او

نفهمید ازکجا؛خورد َست؛ضربه

زنش آمد جلو!کفگیر در دست!!
زنان را غالبأ؛این است حربه

..........................................................
تعجّب کرد ُ گفت اینگونه:((ای زن!!
چرا من را زدی؟!!جای سوال است!!
سوالم را بده پاسخ؛هم اکنون!!))
بگفت زن اینچنین:((ای مردک پست!!
.......................................................
رسیده کار تو؛اکنون به جایی!!
که میخواهی سرم آری؛هوویی؟!!
برایت من؛چه چیزی کم نهادم؟!!
تو هستی چشم سفید!!بی چشم ُ رویی!!
))
................................................................
بگفت اینگونه آن،شوی نگونبخت:
((چرا کردی؛چنین فکری،عزیزم؟!!
اگر گیرم زن دوّم؛بلا شک
کُنی مانند سبزی؛ریز،ریزم


...............................................................
مگر از جان شیرین؛سیر باشم!!
که خواهم بر سرت؛آرم هوویی!!
برایم سیلویا؛جای سوال است
چه باعث شد؛چنین چیزی بگویی؟!!))
...................................................................
بگفتا سیلویا:((فهمیدم از این!!
از این کاغذ؛که نامی روی آن است!!
کنارش هم شده؛حک یک شماره
سوال!!آیا مری؛خیلی جوان است؟!!
))
..........................................................
بگفت دیوید!!:((عزیزم!!سیلویا جان!!
مری آدم نباشد!!بلکه اسب است
ندارد او؛رقیبی داخل پیست!!
به روی زینش،این اعداد؛نصب است!!
......................................................
ببستم شرط،رویش سیلویا جان!!
بگفتم با خودم؛حتمأ برند َست!!
ولی از بخت بد؛آنروز؛آن اسب!!
زمین خورد ُ دو دستش؛سخت؛بشکست!!))
........................................................
بگفت زن اینچنین:((شرمنده هستم!!
ببخش لطفأ مرا دیوید!!خواهش!!
چسان باید کنم جبران؛خطایم؟!!
بیا!!زیر سرت؛بگذار،بالش
))
...................................................
دوروزی میگذشت؛از آن شب تلخ
که درآمد؛صدای زنگ گوشی!!
تلیفون را،زنش برداشت؛آنگاه
بناگه سیلویا؛گردید جوشی!!

.............................................
بگفت دیوید:((عزیزم!!پشت خط کیست؟!!))
فرود آمد هماندم؛ضربه ای سخت

به قدری ضربه محکم بود ُ کاری!!
که رفت از حال ُ شد بیهوش؛بدبخت

...........................................................
پس از اینکه بهوش آمد؛نگه کرد
به بالای سر خود!!دید؛دیوید!!
زن خود؛سیلویا را؛با یکی بیل!!
بشد وحشتزده؛چون بید؛لرزید!!
.........................................................
زنش گفت اینچنین با خنده:((دیوید!!
مری؛اسبت؛سه ربعی پشت خط بود


صدای اسب تو؛بس دلنشین است


مری باشد جوان؟!!پاسخ بده زود!!

...........................................................
حقیقت را بگو اینبار؛ورنه!!
درآرم هر دو چشمت را؛ز کاسه

که گردی کور!!نه!!جانت بگیرم!!
به درگاه خدا؛کُن استغاثه

....................................................
بشو آمادۀ مردن؛عزیزم!!
سزای شوهر خائن؛جز این نیست!!
به تو گویم؛کجا دفنت کنم من!!
کنم تابوت تو؛من دفن؛در پیست

))
...............................................................
دروغ ای نازنین؛یک توده برف است!!
که با هر غلت؛گردد حجم آن؛بیش!!
دروغی را که گویی؛نازنینم!!
نمایی با دروغ بعد؛مخفیش!!
.......................................................
به پشت هر دروغ؛آید دروغی!!
بلی یاران!!دروغ؛اینگونه زاید!!
حقیقت مَه؛دروغ ابر است!!حقیقت
همیشه پشت ابر؛باقی نماند!!
................................................................
شعر از بهنام منصوری
سلام.طراح جلد؛زحمت کشیدند و برای کتاب شعرم که به زودی
آماده میشه؛دو تا جلد طراحی کرده اند.میخواستم ببینم به نظر
شما؛کدومیکی از این طرحها بیشتر به درد روی جلد میخورند؟


درآن دوران؛که مکتبخانه بوده
به جای کودکستان ُ دبستان!!
در آن دوران که بوده؛چوب ُ ترکه
به جای آفرین!!ای جان قربان!!
...........................................
از آن دوران؛شده این ماجرا نقل
که یک شب؛کودکی با نام مهران
پرید از خواب ُ ناگه؛گریه سر داد
پراند خواب؛از سر بابا ُ مامان
...........................................
حدود ربع ِ ساعت؛اشک میریخت
تنش؛همچون درخت بید؛لرزان!!
بگفت مادر:((چه شد مهران؟!!عزیزم!!
نبینم من تو را؛اینگونه گریان!!
.............................................
نترس مهران!!نترس!!کابوس دیدی!!
بکن تعریف؛کابوست چه بوده؟
مگر دیدی چه کابوسی؟عزیزم!!
برای سنّ تو؛کابوس،زوده!!))
.................................................
بگفت مهران چنین؛با ناله ُ آه:
((نه مادر!!اشتباه برداشت کردی!!
نبوده علّت این گریه،کابوس
نبوده علّت این گریه،دردی!!
....................................................
به این علّت بریزم اشک؛اکنون!!
که دیروزم گذشت؛تنها به بازی!!
نبودم؛فکر مکتبخانه دیروز!!
نبودم فکر تمرین ریاضی!!
.........................................
معلّم؛گر ز من،پرسش نماید
و من گویم:ندانم،پاسخش چیست!!
بُود در انتظار من؛فلک؛وای!!
کسی را؛طاقت درد فلک نیست!!
..................................................
ولی،تنها نباشد مسئله؛درد!!
من از فردا؛شوم اسباب خنده!!
سرم را؛من چسان بالا بگیرم!!
شوم خجلتزده؛شرمنده بنده!!))
............................................
چو اینرا گفت،مهران؛ناگهان دید
که بابایش؛بزد نعره؛بزد داد!!
بزد بر سر!!دوید از خانه بیرون
ندید تا صبح؛شیما؛روی فرهاد!!
..........................................
پس از برگشتن فرهاد؛شیما
از او پرسید:((ای شوی عزیزم!!
چه شد دیشب!!؛چه آمد بر سر تو؟
بشین؛تا من برات؛چایی بریزم!!))
............................................
بگفت اینگونه آن شوی دلارام:
((برایم گفتنش،سخت است؛شیما!!
بگو اکنون به من!!من با چه رویی!!
به تو گویم؛دلیل ُ علّتش را؟!!
..............................................
اگر چه،گفتنش سخت است؛امّا
به تو گویم؛بُود این؛علّت آن
از آن وقتی که مهران گفت؛از چیست
دلیل گریه اش!!ای جان قربان!!
.................................................
به خود لرزیدم ُ؛گفتم که:ای وای!!
بشو بیدار!!تا کی؛خواب غفلت؟!!
تو در روز قیامت؛حالت این است!!
سرت پایین بُود؛از شرم ُ خجلت!!
...................................................
به این علّت؛زدم بر سر!!زدم داد!!
به این علّت؛زدم از خانه بیرون!!
مرا گفتار مهران؛اینچنین کرد!!
وگرنه؛بنده فرهادم!!نه مجنون!!))
........................................................
بُود دنیا؛بسان زنگ تفریح!!
که زنگ بعدیَش؛زنگ حساب است!!
نباشی گر به فکر زنگ بعدی
بدان!!زنگ حساب؛چشمت پر آب است!!
..........................................................
شعر از بهنام منصوری
سلام به دوستان عزیز.خوبید؟عید غدیر مبارک.عید غدیر مبارک
به کیک ُ نون خامه ای.آرام زنیـــد؛پاتک

این هم خواهش
همیشگی.به نظر من اسم خوبی برای شعرم انتخاب نکرده ام.
از دوستان خوش ذوق ُ خوش سلیقه خواهش میکنم مرا در این
امر خطیر؛یاری رسانند.



چنین پرسید؛استادی ز شاگرد
((ز تو دارم سوالی سخت؛فرهاد!!
چرا وقتی که انسان؛خشمگین است
سر فرد دگر؛هی میزند داد؟!!
.................................................
تفکر کن؛پس از یک ربع ساعت
بگو؛تا من بدانم،علّتش چیست!!
بدان این را؛اگر گویی جوابش
نصیبت میشود؛یک نمرۀ بیست!!
..............................................
ز صد شگرد؛پرسیدم ولیکن
نشد پیدا؛یکی گوید جوابش
بپرسیدم من از؛((آوا)) ُ((شیما))
بپرسیدم من از؛((مهران آتش))
.............................................
بپرسیدم سوالم؛از((فریبرز))
بپرسیدم من از؛((شهرزاد)) ُ((آرمین))
((امیر)) هم؛پاسخ آن راندانست
همینطور؛((آوش)) ُ((ماهان)) ُ((کاترین))
................................................
نپرسیدم من از؛((بابک سعیدی))
و یا از((هومن خلعتبری))؛چون
که هر دو؛از اساتید بنامند!!
بدانند پاسخش بی شک!!هم اکنون
...................................................
زمان فکر کردن؛گشت آغاز
به دریای تفکّر؛غوطه ور شو
تفکّر کن؛تفکّر کن؛تفکّر!!
پس از یک ربع؛تو زاین دریا؛به در شو!!))
...................................................
بگفت فرهاد:((ای استاد دانا!!
جوابش را بگویم؛تا بدانی!!
سوالت هست؛همچون آب خوردن
جوابش را بگویم؛زود ُ آنی!!
................................................
زمانیکه؛شود شخصی غضبناک
دهد خونسردیش؛آن شخص؛از دست
ندارد کنترل بر روی اعصاب
جواب پرسشت؛بی شک همین است!!))
...................................................
بگفت استاد:((پاسخ ناصحیح است!!
تو هم؛چون دیگران؛دراشتباهی!!
تو هم دادی؛جواب دیگران را
تو هم دادی جوابی اشتباهی!!
....................................................
درست است اینکه انسان غضبناک
دهد خونسردیش از دست؛فرهاد!!
ولیکن این؛دلیل آن نباشد
که گوید حرف خود؛با داد ُ فریاد!!
..................................................
چرا وقتی دومتری؛بین آنها
نباشد فاصله؛هی میزنند داد؟!!
جوابت اشتباه است؛فکر کن باز!!))
پس از چندی؛بگفت فرهاد:((استاد!!
...............................................
سوال تو؛به ظاهر هست؛ساده
ولی سخت است؛آنگونه که این مخ!!
نموده هنگ ُ افتادست؛از کار


نمیدانم چه گویم!!چیست پاسخ؟!!))
...................................................
بگفت اینگونه با فرهاد؛استاد!!:
((بگویم تا بدانی؛علّتش را!!
اگر گردم؛ز دست تو؛غضبناک
بگیرند فاصله؛دلهای ماها!!
...................................................
به آن میزان؛که گردد خشم؛افزون
همان میزان؛شوند دلهایمان دور!!
به قدری میشود؛دلهایمان دور
که گردم عاقبت؛وادار ُ مجبور
................................................
بگویم حرف خود؛با داد ُ فریاد!!
که شاید این دلت؛حرف دلم را
تواند بشنود!!این است،علّت
گرفتی تو؛((جواب))ِپرسش آیا؟!!))


.....................................................
ز تو من خواهشی دارم خدایا!!
بکن دلهایمان؛لبریز شادی
بکن کاری که در دلها نماند
برای خشم ُ نفرت؛جای خالی!!
......................................................
پ.ن.کاترین؛ماهان؛آوش؛فریبرز؛آرمین؛آوا؛شیما؛امیر؛شهرزاد؛مهران آتش؛
هر ده نفر شرکت کنندگان مسابقۀ گوگوش آکادمی هستند.بابک سعیدی
یکی از بهترینها در زمینۀ تدوین موسیقی است و هومن خلعتبری؛یکی ازبهترینها
در زمینۀ آموزش موسیقی است و یکی از بهترین رهبرهای ارکستر که
شاید دهها سال طول بکشه که مثل هومن خلعتبری و بابک سعیدی
پا به عرصۀ هنر موسیقی بذارن.عاشق اخلاق ماهشون هستم.استاد هم
کسی نیست به جز شاه ماهی آواز ایران؛خانوم گوگوش؛که ارادت خاصی
به ایشون دارم.انشاالله که صد سال دیگه هم عمر با عزت داشته باشند.
پ.ن.2=جواب هم که نیازی به توضیح نداره.یکی از برنامه های زیبای کانال
من ُ تو 1 است.با اجرای بسیار زیبای رها اعتمادی که خیلی دوستش دارم
قول دادی؛که باشی با من
ولی قولت رو شکستی
منو ول کردی ُ رفتی
دل به یک؛غریبه بستی
.......................................
وقتی دیدم تو رو با او
شدم از غصّه؛دیوونه
به خودم گفتم:((محاله!!
این مثل قصّه میمونه!!))
..........................................
وقتی دیدم اون غریبه
دستتو؛گرفته دردست
به خودم گفتم که:((ای وای!!
دادی زندگیتو؛از دست!!))
.....................................
به خودم گفتم که:((ای کاش
این فقط؛باشه تو کابوس!!))
ولی بود تو واقعیت!!
ای دو صد حیف ُ؛صد افسوس!!
.......................................
یادته؟گفتی یه روزی
با تو تا آخرش هستم!!
تو چشام؛زل زده بودی
دستاتم بود؛توی دستم!!
........................................
یادته؟به من میگفتی
وقتی دیدم تو رو از دور!!
دل من به تاپ تاپ افتاد
مثل ماهی؛داخل تور؟!!
.................................
یادته؟به من میگفتی!!
من دیگه؛نداره معنا؟!!
ما باید با هم بدوزیم
چشم امّیدو؛به فردا؟!!
....................................
یادته؟به من میگفتی
زندگی؛بی تو محاله؟!!
نمیدونستم؛که حرفات
همه چرت ُ ضدّ ِ حاله!!
.......................................
تو میگفتی زندگیمون
باید از پایه بناشه!!
نمیدونستم؛قراره!!
چند سال از عمرم؛حروم شه!!
..........................................
تو بجز؛عشق ُ علاقه!!
از من عاشق؛چی دیدی؟!!
چی دیدی؛از من عاشق
که ازم؛اینجور بریدی؟!!
..........................................
مگه من؛چه کرده بودم؟
که با من؛کردی تو اینکار؟
واسه تو چی کم گذاشتم؟
که شدی تو؛یار اغیار؟
.......................................
به خدا روزی هزار بار
میکنم دعا؛بمیرم
یا برم یه شهر دیگه
که دیگه تو رو نبینم!!
....................................
وقتی بودی؛جای گریه
خنده نقش صورتم بود!!
تو دلم شادی زیاد بود!!
غصّه ُ غم؛خیلی کم بود!!
.....................................
اما حالا؛یک چِشَم اشک
چشم دیگم؛پر خونه!!
جای شادی؛غم ُ غصّه
تو دل من؛کرده خونه!!
........................................
میدونم؛میشی پشیمون
یه روز از کاری که کردی
آرزو میکردی ای کاش
ترکم اصلأ؛نمیکردی
........................................
اما اون روز؛دیگه دیره!!
واسه ابراز ندامت!!
تو دل منو شیکوندی!!
تو خودت؛بکن قضاوت!!
................................
یه زمانی تو دل من
پر بود از؛مهر ُ محبت
که به تو داشتم؛ولیکن
حالا دارم از تو نفرت!!
..................................
با تموم نفرتی که
دارم از تو؛توی سینه!!
آرزو دارم که باشی
شاد ُ خوش؛با یار دیگه!!
...................................
آرزو دارم؛گل من
نشه اینکار؛واست عادت
که از هرکی؛بدت اومد!!
دلشو؛بشکونی راحت!!
...................................
تو باید؛اینو بدونی!!
کاری که؛تو کردی با من!!
اگه با دوستت میکردی
دوست تو؛میشد یه دشمن!!
........................................
دارم از تو نفرت؛امّا
یادت از ذهنم؛نمیره
رد پات؛مونده تو قلبم
معنی عشق؛همینه.
..............................
شعر از بهنام منصوری
خورشید خانوم.سلام.باز هم نظرات وبلاگتون با من
سر ناسازگاری گذاشته.حالا چرا اینجوری میشه؟
این شعر هم بی مجوز شد
شنیدم پیرمردی شصت ساله
بدید یک دختر جذّاب ُ زیبا
بشد او؛با نگاه اول؛عاشق
میان عقل ُ دل؛گردید دعوا!!
........................................
ز یک سو؛عقل میگفت:((عشق؛خوب است!!
نه در این سنّ ُ سالی که؛تو داری!!))
ز یکسو دل؛سر عقل؛داد میزد
و میگفت:((عشق را؛با سن چه کاری؟))
.......................................................
خلاصه؛اندر این بحث ُ کشاکش
بشد دل غالب ُ؛شد عقل مغلوب!!
روان شد پیرمرد؛دنبال او تا
بیابد آدرس آن یار محبوب!!
..............................................
پس از آن؛مدّت شش ماه؛هرروز
فرستاد بهر آن دختر؛گل یاس
به دست یک جوان میداد؛گل را
که بوده شیکّ ُ خوش پوش ُ پراحساس
...................................................
پس از اتمام ماه شش؛به خود گفت:
((کنون باشد زمان خواستگاری!!
دل من که اسیرش بود؛بی شک
دل او هم اسیر گردیده؛آری!!))
.................................................
گرفت یک دسته گل؛از گل فروشی
به سوی منزل یارش؛روان شد
کراوات ُ کت ُ شلوار پوشید
کلاه گیسی سرش کرد ُ؛جوان شد!!
..............................................
به سلمانی برفت ُ زد به موهاش
ژل ُ؛افتاد به جان صورت ُ ریش
ولی غافل از اینکه چین صورت
نمایان میکند؛سنّ ِ حقیقیش.

................................................
خلاصه؛دسته گل؛در دست آمد
و زد زنگ در ُ؛آن دخت زیبا
نمود چادر سر ُ؛آمد دم در
سلامی کرد ُ گفت:((بله!!بفرما!!))
............................................
بداد آن پیرمرد؛گل دست دختر
بگفتا:((من همان هستم که هرروز
برایت میفرستادم گل یاس!!))
کشید آهی!!چه آهی!!آه جانسوز!!
..............................................
پس از آن آه جانسوز اینچنین گفت:
((از آن روزی که من؛دیدم شما را
دل من در درون سینه لرزید
نماند دیگر برایش؛تاب ُ یارا
.....................................................
کنون من آمدم؛تا عشق خود را
کنم اثبات؛با این دستۀ گل
بدان این را؛اگر بله نگویی
خودم را پرت کنم؛از برج طغرل


.........................................................
اگر گویی به من بله؛به پایت
بریزم پول ُ هرچیزی که خواهی
بدان این را!!بدون تو بمیرم
تو چون دریایی ُ؛من مثل ماهی))
..................................................
بگفت دختر:((بس است هرچیز که گفتی!!
دوروز پیش؛گفتم بعله ام را

تو گل میدادی امّا حامل آن
که بود مردی؛به نام احمد آقا
........................................................
دل من را ربود ُ؛مال خود کرد
به فکر افتادی امّا دیر؛افسوس!!
ببخش من را؛نمیدانم چه گویم
روم ماه عسل؛فردا،بلاروس


........................................................
شعر از بهنام منصوری
خوبی وبلاگ به اینه که دیگه وزارت ارشادی نیست که گیرهای الکی بده

شعر دیگری که مجوز چاپ نگرفت
شنیدم قصّه ای؛شیرین چنان قند
که بر لبهای من؛بنشاند لبخند
دراین قصّه؛یکی انسان معتاد
که الکل؛روز ُ شب؛میخورد یک بند
..............................................
بشد خسته؛زالکل خوردن ُ گفت
به خود اینگونه:((من؛باید کنم ترک!!
بجز اکبر؛که باشد یار دیرین
نخواهد کرد؛حالم را کسی درک!!
..............................................
کنون؛باید روم،پهلوی اکبر
که او خود،یک زمان؛بودست معتاد!!
زمانی مثل من؛درکوی ُ برزن
تلو میخورد ُ میکرد؛داد ُ فریاد!!
.....................................
از او باید کنم پرسش؛چگونه
توانسته؛کند ترک؛اعتیادش؟))
به سوی منزل اکبر؛روان شد
بزد زنگ ُ بگفت اینگونه،آرش:
..........................................
منم آرش!!به اکبر خان بگویید
هم اکنون آمدم؛از بهر دیدار!!))
بگفتند:((او بُود در خواب))فرمود:
((کنید اورا؛ز خواب ناز؛بیدار!!))
........................................
صدای یار دیرین را؛چو بشنید!!
بشد بیدار ُ از بستر؛برون شد
چو دید آن یار دیرین را؛به آن حال
نمیدانی که آن بیچاره؛چون شد!!
...........................................
سلامی کرد ُ شد؛دیدار تازه
بگفت اینگونه:((آرش!!این چه وضعیست؟!!
چه آوردی سر خود!!))گفت:((اکبر!!
شدم معتاد الکل؛چاره ام چیست؟!!
...................................................
گمان کن دکتری!!من هم مریضت!!
برای من بگو؛از راه درمان!!
تو که خود،مثل من،معتاد بودی
چگونه ترک کردی؟!!))گفت:((آسان!!
...................................................
هرآنوقتی که کردی،میل الکل
به جای آن بخور؛یک سیب قندی!!
که باشد خاصیت؛بسیار در آن!!
چه شد آرش؟چه باعث شد بخندی؟!!))
..........................................................
بگفت با خنده آرش:((نیست ممکن!!
برای من؛خطرناک است؛این راه

بدان!!با این روش؛گر من کنم ترک!!
نخواهم زنده ماند؛افزون ز یک ماه

.......................................................
به هر ساعت،بنوشم من،سه بطری!!
بُود هر بطر الکل؛پنج لیوان!!
شود بالای صدبطری؛به هر روز!!
چسان باید خورم؛صدسیب را؟هان؟!!

.....................................................
شود یک ماه آن؛نیمی ز یک باغ!!
دوماه آن؛شود یک باغ کامل


چه کس در روز؛خورده صد عدد سیب؟!!
شوم من منفجر؛ای یار عاقل

......................................................
ز تو؛من؛خواستم راه مداوا!!
تو راه خودکشی؛دادی نشانم؟!!

به قدری شاکیم از دست تو؛من
که خواهم بر رُخت؛مشتی نشانم

))
.............................................................
بُود این پند؛پنهان در حکایت
((اگر در حیطه ای؛دانش نداری!!
نکن بیهوده اظهار نظر؛چون!!
فقط ماند برایت،شرمساری
......................................................................
شعر از بهنام منصوری
شعری که مجوز نگرفت
یکی گفت:((مثبت اندیشی چه باشد؟))
بگفتم:((یعنی ار؛روزی لباست
کثیف شد با فضولات پرنده
کنی شکر خدا را؛چند ساعت
.......................................................
بگویی:ای خدا!!صدها هزار شکر
تو بشناختی خر ُ؛شاخش ندادی!!
چه خوب شد گاو؛پر پرواز ندارد!!
که دارد او؛فضولات زیادی

.......................................................
اگر میریخت فضولات یکی گاو
ز اوج آسمان؛بر پیکر من
دگر چیزی ز من؛باقی نمیماند!!
ما میدید کفن پیچ؛همسر من

.........................................................
کُنم شکرت؛خدای پاک ُ سبحان!!
که بی حکمت نبوده؛هیچ کارت
برای اینکه گاوان پر ندارند
کُنم شکر تو را؛من؛بینهایت.

.........................................................................
شعر از بهنام منصوری
پ.ن.ار؛مخفف اگر است؛نه نیم صدای خر

شنیدم در زمانهای گذشته
برفت شخصی؛به دیدار سلیمان
سلیمان دید؛آن مرد نگونبخت
هراسان است ُ همچون بید؛لرزان!!
................................................
بدید از ترس؛او در حال مرگ است!!
تو گویی در پِیَش؛دیوان روانند!!
بدید از ترس؛رنگ او پریده
سلیمان اینچنین فرمود:((ای مرد!!
................................................
نترس!!اینجا تو در امن ُ امانی!!
بگو اکنون به من؛از چیست؛ترست؟!!
بگیر این جام را؛تا ته بنوشش!!
تنفس کن عمیق!!احسنت!!احسنت!!
...............................................
بشد بهتر عزیزم؛از تو اکنون
بخواهم؛علّت ترست بگویی!!
که آن را میبرم از بین؛آنی!!))
جوان گفت:((ای سلیمان!!با چه رویی!!
...................................................
بگویم علّت ترس خودم را؟!!
ولی گویم!!جوانم بهر مردن!!
جوانم!!آرزو بسیار دارم!!
و عزرائیل؛باشد در پی من!!
...................................................
به راه خانه بودم؛دیدم او را!!
نگاهم کرد؛با چشمان خونبار!!
نگاهش لرزه بر اندامم افکند!!
نگاهی؛بس غضبناک ُ شرربار!!
................................................
کنون من؛عاجزانه از تو خواهم
دهی اکنون به باد؛اینگونه فرمان!!
برد من را به هند؛با سرعت باد!!
که تو؛قادر به این کاری،سلیمان!!))
................................................
به اینسان؛گشت آن مرد،عازم هند
دو روزی میگذشت؛از رفتن مرد!!
که عزرائیل؛آمد توی دربار
سلیمان نبی؛اورا صدا کرد
.....................................................
کشید او را کناری!!گفت آرام:((
ز تو؛من پرسشی دارم؛بگو زود!!
چرا وقتی که میخواهی بگیری
ز شخصی؛جان شیرین؛خشم آلود!!
..................................................
نگاهش مینمایی؟!!علّتش چیست؟!!
تو زاین طرز نگاهت؛دست بردار!!
به عنوان نمونه؛یک جوانک
دو روز قبل؛آمد توی دربار!!
................................................
چنان ترسیده بود؛از آن نگاهت!!
که میلرزید؛دستان ُ دوپایش!!
نگه میکرد هی؛اینسو؛وآن سو!!
و لرزان گشته بود؛حتی صدایش!!
.................................................
شدم مجبور؛اورا من فرستم
به سوی هند؛چون از من؛چنین خواست
چه شد؟رفتی سراغ آن جوانک؟!!
بگو!!آیا هنوز؛عمرش به دنیاست؟!!))
......................................................
بداد اینگونه عزرائیل؛پاسخ:((
سراغش رفتم؛امّا جالب اینجاست!!
مکان مرگ او؛در هند بوده!!
نه اینجا!!من تعجّب کردم اینجاست!!
......................................................
نگاهش کردم امّا با تعجّب!!
نبود طرز نگاه من؛غضبناک!!
تعجّب را؛غضب برداشت کرد او
که او بودست؛یک انسان ناپاک!!))
.......................................................
بلی ای دوست!!آید مرگ؛بی شک
ولیکن کِی؟کجا؟آنرا ندانی!!
خدا آن را مشخص کرده ای دوست!!
بنابراین؛بکن از این زمانی
...................................................
که داری تا دم مرگ؛استفاده!!
دگر غصّه؛دگر غم؛هست کافی!!
بخند ُ زندگی کن؛شاد میباش
که هر لحظه؛بُود گنجی طلایی!!
..................................................
الیزابت؛تمام ثروتش را
برای یک دم ُ؛یک لحظه میداد
بکن کاری که وقتی مرگ،آید
نگویی:((وااسف؛ای داد بیداد!!
..............................................
بیامد مرگ ُ من؛کاری نکردم!!
تبه کردم به غفلت؛زندگی را
به پای غصّه ُ غم؛ذبح کردم!!
خوشیّ ُ شادی ُ؛سرزندگی را!!))
.................................................
ببر دست خودت؛سوی تلیفون!!
بزن زنگی؛به اقوام ُ رفیقان!!
عیادت کن؛ز بیماران بدحال
برو یکروز؛سرای سالمندان!!
...................................................
دوروز زندگی را؛زندگی کن
کتاب زندگی را؛خوب بنگار!!
که وقتی دیگران؛آنرا بخوانند
بگویند اینچنین:((احسنت ای یار!!))
..............................................
نگویند:((این کتاب؛ارزش ندارد!!
ندارد ارزش یک بار؛خواندن!!))
بگویند:((این کتاب؛آنقدر عالیست
که باید در کتابخانه؛نهادن!!))
..................................................
شعر از بهنام منصوری
پ.ن.شرمنده که شعر اینقدر طولانی شد.
شنیدم دختری،مه روی ُ زیبا
ببُرد از یک جوانک،دل به یغما
جوانک گفت،با خود:((وه،چه زیباست
در اندامش نباشد؛نقصی ُ کاست
دلم لرزید؛اندر محبس تن
خداوندا!!شود او،قسمت من؟!!))
به سوی دخترک رفت ُ،بگفتا:
((سلامت میکنم؛ای ماه سیما!!
مزاحم نیستم!!خیر است قصدم!!
به تو ای نازنین؛من دل ببستم!!
همینکه من تو را دیدم؛به یک آن
شدم من عاشقت؛ای جان قربان!!
کنون از تو؛نمایم خواستگاری
امیدوارم جوابت؛ باشد آری!!
به پای تو بریزم؛هرچه خواهی
که تو چون آبی ُ؛من مثل ماهی!!
برای من؛تو مانند هوایی!!
برای آتش عشقم؛چو آبی!!
دلم را آتش عشق تو سوزاند!!
گرفتی امتیاز از من؛در این راند


بگو دیگر!!به من،آری بگو زود!!))
در اینجا،ماه روی قصّه فرمود:
((تو که چشمان آبیت؛همچو دریاست!!
تمام حرفهایت؛نغز ُ زیباست!!
اگر چه،من بَر ُ رویم؛قشنگ است!!
ولی زیباتر از من؛دختری هست!!
که دارد میشود؛از پشت،نزدیک
خوش اندام است ُ هم زیبا ُ هم شیک!!
به زیبایی،ببسته دستم از پشت!!))
به پشت مرد؛اشارت کرد،به انگشت
جوانک،تا به پشت خود،نگه کرد
بگفت اینگونه آن مَه رو؛به آن مرد:
((مشخص شد که تو؛هستی هوسباز!!!
که با حرفم،بشد نیشت ز هم باز

اگر حوری پری؛باشد کنارش!!
نبیند مرد عاشق؛غیر یارش!!
برو دست از سرم؛بردار،لطفأ!!
به تو بله بگویم بنده؟عمرأ!!

..........................................................
شعر از بهنام منصوری
با سلام.حالتون چطوره؟لطفأ اسم پیشنهاد کنید.به کسی که بهترین اسم رو
پیشنهاد کنه؛یک کادو تعلق میگیره.
شنیدم این حکایت را؛کلاغی
به روی تک درختی؛بود ساکن
ز صبح تا شب؛نمیکرد هیچ کاری!!
به معنای حقیقی؛بود ساکن
.........................................
نمیکرد باز؛هرگز بال خود را
نمیکرد او؛تلاشی بهر پرواز
سر خود زیر پر میبرد ُ قارقار
نمیکرد ُ؛نمیکرد نوک ز نوک باز
..........................................
به روزی،یک عدد خرگوش،آمد
به زیر آن درخت ُ؛دید کلاغ را
بپرسید:((ای کلاغ!!حالت چطور است؟
چه کاری میدهی انجام؛آنجا؟!!))
..........................................
کلاغ اینگونه گفت:((لطفأ مزاحم
نشو؛دست از سرم بردار،خرگوش!!
که دارم مینمایم استراحت
برو لطفأ؛به حرف من،بکن گوش!!))
............................................
ولی خرگوش نرفت؛پرسش نمود باز
((ندارد عیب؛من همچون تو،اینجا
نشینم مدتی؛بر هم نهم چشم؟!!
به زیر سر نهم؛دستان خود را؟!!))
.................................................
کلاغ اینگونه گفت:((عیبی ندارد!!
به روی هم بنه؛چشمان خود را!!))
به زیر سایه؛آن خرگوش،خوابید
دو چشمان خودش را بست؛امّا
...............................................
ندانست آن کلاغ،جایی نشسته
که آنجا؛هست ایمن از خطرها!!
ولی خرگوش؛با خوابیدن،آنجا
فراتر از گلیم خود نهاد؛پا!!
.............................................
از آنجا گرگ خونخواری گذر کرد
پس از چندی که رفت خرگوش؛در خواب!!
بدید خرگوش را؛در خواب غفلت!!
خودش را روی خرگوش؛کرد پرتاب!!
..............................................
بخورد ُ سیر شد؛شکر خدا کرد
سپس آن گرگ؛سرخود کرد بالا!!
تشکر از خدا کرد ُ سپس گفت:
((بگو آخر چه میشد بارالها!!
................................................
به جای کار ُ کوشش؛نیمۀ روز
همه خرگوشها؛درخواب بودند؟!!
اگرچه؛آرزوی من محال است!!))
پس از آن؛بر لبش بنشست،لبخند
.............................................
پس از این؛گشت رایج؛بین مردم
به جای خواب غفلت؛خواب خرگوش!!
نرو در خواب خرگوشی عزیزم!!!
بکن این پند را؛آویزۀ گوش
..............................................
اگر خواهی نمایی استراحت
بسان این کلاغ،از صبح تا شب
بُود لازم؛بگیری ابتدا اوج
که تو زیر درختی؛لقمه ای چرب!!
...........................................
شعر از بهنام منصوری
پ ن:ی درختی در مصراع آخر معنای بودن میدهد.یعنی تو زیر درخت؛
یک لقمۀ چرب هستی.
سلام.آخرین شعرمو تقدیم خواننده های خوب وبلاگم میکنم.امیدوارم
مورد توجهشون قرار بگیره.
شنیدم این حکایت را ز یک دوست
که باعث شد بخندم؛از ته دل
حکایت اینچنین آغاز گردید
((یکی بانو؛که بود،بسیار خوشگل
..............................................
به شویش اینچنین میگفت:((عبّاس!!
شده نزدیک سال نو؛عزیزم!!!
ز تو؛من خواهشی دارم؛هم اکنون
نگو نه!!گر برای تو عزیزم!!!
..................................................
نمیخواهم ز تو؛شلوار ُ مانتو
ز تو؛شیرینی ُ؛آجیل نخواهم
چو گردد سال نو آغاز؛ای شوی
ز تو من؛هفت سین تازه خواهم!!
.................................................
برای سین اوّل؛((سمعک))ی نو
سفارش ده؛که با آن،بشنوی خوب
بُود معروف آن؛نامش اُتیکُن
به دنیا؛این برند،گردیده محبوب
....................................................
برای سین دوّم از تو عبّاس
بخواهم یک((سفر))هشتاد روزه
که گردم دور دنیا را ببینم
و با این کار؛دل جاریم،بسوزه


....................................................
بخواهم سین سوم((سینه ریز))ی
ز الماس ُ زمرّد؛یا ز یاقوت!!
که وقتی جاریم؛آنرا ببیند
دو چشمانش شود گرد ُ؛زند سوت


...........................................................
برای سین چارم((ساختمان))ی
که باشد وسعتش؛مانند یک کاخ
که وقتی جاریم؛آید به آنجا
ز حیرت بر سرش؛روید دوتا شاخ


.................................................................
ز تو خواهم برای سین پنجم
((سوییچ))یک عدد ماشین زیبا!!
برندش گرکه باشد بنز؛بی شک
گرفته میشود؛حال فریبا

))
............................................................
در اینجا کرد مکث ُُ ؛گفت اینجور:
((عزیزم!!من کم آوردم؛کمی هم
به ذهن خود فشار آور!!کمک کن!!))
دراینجا؛کرد شویش؛چهره درهم
.........................................................
بگفت اینگونه آن شوی نگونبخت
به تو گویم دوسین آخری را
سه تا ((سکته))برای سین شیشم


که گردم راحت از دستت؛سمیرا


.............................................................
برای سین هفتم((سنگ قبر))ی
سفارش ده؛برای من؛تو حالا


بشد تکمیل؛اکنون؛هفت سینت
کنون باید بخوانم؛اشهدم را


.................................................................
شعر از بهنام منصوری
شنیدم آبراهام لینکلن؛یک روز
به مجلس گفت اینگونه:((اگر ما
سگی را در نظر گیریم ُ آنوقت
به جای دُم؛به دُم؛گوییم ما،پا!!
..........................................
به من گویید؛این سگ،چند پا است؟))
همه گفتند:((بی شک؛پنج پا هست!!))
در اینجا؛گفت لینکلن اینچنین:((نه!!
غلط گفتید؛پاسخ اشتباه است!!!
..................................................
کُند دُم؛کار دُم را؛ای عزیزان!!
به صِرفِ نام دُم؛دُم؛پا نگردد!!
بنابراین چهار پا دارد این سگ!!))
پس از آن؛بر لبش بنشاند،لبخند!!
................................................
بُود این نکته پنهان،در حکایت
لقب؛تنها لقب میباشد ُ بس!!
مراقب باش؛در اعطای القاب
نشاید هر لقب؛دادن به هر کس!!
.................................................
بسا آدم؛که تنها ظاهر او
و روی هر دو پا راه رفتن اوست!!
که از حیوان؛جدا میسازد اورا!!
که انسان هم؛چو حیوان؛هست از پوست!!
.......................................................
به ظاهر آدم است!!!در اصل؛امّا
بُود درّنده تر؛از ببر بنگال!!
به نزد او؛همه چون موش هستند!!
و او هم هست گربه؛تیز چنگال!!
..............................................
و یا خونخوار باشد؛همچو خفّاش!!
و یا باشد چنان روباه؛مکّار!!
روا هرگز نباشد؛نام آدم
نهی بر روی این موجود؛ای یار!!
..............................................
کنون بشنو ز من؛گفتار آخر
بدان این را؛که باشد اسم،همچون
قطار ُ؛هرلقب واگن عزیزم!!!
ببین دارد قطارت؛چند واگن؟!!
.............................................
قطاری را که واگن؛هست بسیار
به آن میزان شود کم؛سرعت آن!!
اگر ترمز ببرّد در سرازیر
سرراهش؛کُند هر چیز؛ویران!!
..............................................
نماید کنترل؛گفتار ُ کردار
هرآنکس را لقب؛بسیار باشد!!
ولی وقتی شود غرّه به القاب
دگر چیزی؛جلودارش نباشد!!
.............................................
بنابراین بترس؛از آن زمانی
که گردی غرّه بر؛القاب واهی!!
که این یعنی؛تو هستی در سرازیر!!
بکن پشت سر خود را؛نگاهی!!
..............................................
بِنِه القاب خود را؛یک کناری!!
ببین بودی که ُ؛اکنون که هستی!!
ببین پشت سرت را!!!بعد هر اوج
نمودی طی؛سرازیریّ ُ پستی!!
...............................................
شدی پیروز ُ وقتی،غرّه گشتی
شکست آمد؛که گوید این سخن را:
((همانقدری که در دنیا؛بُود اوج
همان میزان بُود؛پستی به دنیا!!))
..............................................
تو را سعی ُ تلاش ُ کوشش ُ جهد
رسانده تا به اینجا؛نِی لقبها!!!
روا باشد نوشتن؛با زر ناب:
((نگردد دُم؛به صِرفِ نام پا؛پا!!!))
.................................................
شعر از بهنام منصوری
رفیقی این حکایت گفت:((روزی
لئو تولستوی،قدم میزد به یک راه
به دریای تفکّر؛غوطه ور بود
سر او؛رو به پایین بود؛ناگاه!!
............................................
بدون اینکه باشد عمد،درکار
تنه فنّی؛به یک بانو بزد او
غضب کرد آن زن ُ گفت اینچنین:((هُی!!!
حواست از چه رو؛پرت است یابو؟!!!
..............................................
نمیبیند دوچمان تو آیا؟!!
بگو تا من بدانم؛کور هستی؟!!
مرا با این بزرگی؛چون ندیدی؟!!
و یا شاید عرق خوردیّ ُ مستی!!!))
...................................................
خلاصه؛هرچه فحش ُ ناسزا بود
و خود بودست لایق؛بهر آنها!!
حوالت داد؛سوی آدمی که
بُود معروف ُ نامی؛او به دنیا!!
......................................................
پس از اتمام فحش ُ ناسزاها
کلاه از روی سر؛برداشت تولستوی!!
نمود او معذرت خواهیّ ُ فرمود:
((لئو تولستوی مرا نام است؛نی هُی!!))

.......................................................
بشد شرمنده آن زن؛اینچنین گفت:
((شدم شرمندۀ روی تو حالا!!
ز خجلت؛رنگ من گردیده گلگون!!
چرا اوّل نگفتی نام خود را؟!!
....................................................
ببخشید!!این سخنهایی که گفتم!!!
همه از روی خشم ُ از غضب بود!!
تمام فحشهایی را که دادم
بسان یاوه های وقت تب بود!!
...................................................
بگو حالا به من؛علّت چه بوده؟
که نامت را نگفتی؛بعد برخورد؟!!
دلم خواهد بدانم علّتش را
بگو لطفأ به من؛آن علّتش تند!!))
................................................
لئو ،تولستوی چنین پاسخ به زن داد!!
بگفت اینگونه:((من شرمنده ام؛یار!!
دلم میخواست گویم نام خود؛لیک!!
به من اصلأ ندادی؛وقت اینکار!!
...................................................
گرفتی فرصت اینکار؛از من!!
نشد فرصت؛دهانم را کنم باز!!

شما اول بگفتی؛نام خود را!!
زدی مانند بلبل؛زیر آواز!!))


...............................................
بدان ای دوست؛هر حرفی بگویی
معرّ ِف بهر تو؛آن حرف باشد!!
نگو وقت غضب؛حرف ُ کلامی
که در آن حرف؛خیری می نباشد.!!
...............................................
در آنوقتی که گردیدی غضبناک
سخن را در دهان خود؛نگهدار!!
که باشد آن سخن؛مانند آتش
مشو آتش بیار معرکه؛یار!!!
.........................................
شعر از بهنام منصوری
نمیخواهم بیایی بعد مرگم
غبار از روی قبر من؛بروبی
مشو از رفتنم غمگین؛ازیرا
طلوعی هست؛بعد از هر غروبی!!
............................................
نمیخواهم بیایی بعد مرگم
سر قبرم؛گریبانت کُنی چاک!!
نمیخواهم بیایی بعد مرگم
سر قبرم؛بریزی بر سرت خاک!!
..........................................
نمیخواهم پس از مرگم بیایی
به آب دیده گورم را بشویی!!
نمخواهم پس از مرگم بیایی
به من؛حرف دل خود را بگویی!!
.........................................
چه سود از اینکه آیی؛بعد مرگم
کُنی پرپر؛به روی قبر من گل؟!!
پس از مُردن؛درست مانند این است
تو آنور باشی ُ من؛اینور پل!!
........................................
بده تحویل من؛لبخند شیرین
به جای دادن خرما؛سر خاک!!
به وقت زنده بودن؛دیدنم آی
نه آنوقتی که رفتم؛سوی افلاک!!
..........................................
شعر سنگ قبر بهنام منصوری


هنوز که نمرده ام.خیالتون راحت.
اینقدر هم این شعر طولانیه که فکر کنم
طول قبرم باید سه متر و نیم بشه.


واما یک مسئله.خورشید خانوم.امروز اومدم رمز رو میزنم میگه رمز اشتباهه.
رمز رو عوض کرده اید یا این یک اشتباه موقتیه؟
سلام به دوستان عزیز.این شعر؛از اون شعرهایی که خودم هم یک
کلمه اش هم یادم نبود.

خیلی وقت پیش بود که این شعر رو
به درخواست ویراستار و ناشر خوب کشورمون؛یعنی خانوم دفتری؛به
ایمیلشون فرستاده بودم.وقتی اونجا بودم ازم پرسید شعر جدید چی گفتی؟
گفتم:همونی که براتون میل کرده بودم.بعد به ای میلش مراجعه کرد و من
فهمیدم یک شعر دیگه رو با این شعر اشتباه گرفته بودم.حتی یک کلمه از
این شعر رو هم یادم نبود.وقتی داشتم میخوندمش؛مثل این بود که دارم
شعر یک شاعر دیگه رو میخونم.

علامت پیریه دیگه.

این هم همون شعره.گفتم تا دوباره یادم نرفته بنویسمش.به حافظۀ من
که اعتباری نیست.
جایزه میدم به هر کی که بگه این شعر پایینی
از کیست.

دوبیتیهای پندآموز؛از نسل دیروز؛برای نسل امروز
نکن شکهای خود را؛باور ای دوست
به باورهای خود؛هرگز نکن شک
اگر باور کنی؛شکهای خودرا
کُنی در اصل؛باورهای خود؛دک
........................................................
نگو:((این آرزو؛خیلی بزرگ است))
نگو هرگز:((بُود این؛از محالات))
اگر گویی؛شود دنیا؛علیهت
شده این مسئله؛بربنده اثبات
.....................................................
برنده این سخن گوید:((بُود سخت
ولی ممکن بُود))بازنده گوید:
((بُود ممکن؛ولی سخت است))آری!!
یکی فکرش بُود خوب ُ؛یکی بد
.................................................
اگر پیش آمده مشکل؛برایت
بگرد ُ راه حلّش؛کُن تو پیدا
نگاهت گر کند تغییر؛بی شک
بگردد راه حل؛بر تو هویدا
.................................................
تو در این زندگانی؛باش چون تمبر!!
هدف را هم؛بسان نامه ای دان!!
بچسب چون تمبر؛برآن نامه ای دوست!!
و آن نامه؛رسان بر مقصد آن!!
....................................................
ریچارد کارسون؛بگفت این جملۀ نغز:((
نباشد زندگانی؛دشمنت،دوست!!!
ولی گویم که طرز فکر ناجور
تورا دشمن بُود؛نه!!بدتر از اوست!!!))
.................................................
دوبیت آخری؛گویم زچرچیل
که گفته این سخن؛بسیارزیبا!!
((حقیقت؛تا بپوشد چکمه هایش
دروغ؛گردیده یک دور؛دور دنیا!!!))
...............................................
شعر از بهنام منصوری
دلم بگرفته از نامردمیها!!
چرا؟آخرچرا؟آخرچرا؟ها؟!!
چرا آنها که در ظاهر رفیقند!!
زنند از پشت سر؛خنجر به ماها؟!!
...............................................
چرا با من همه؛هستند دشمن؟!!
جوابش را که میداند؟!!بگوید!!
ز بس جُستم؛شده خست.که گفته؟!!
که:((جوینده؛بُود یابنده))،فرزند؟!!
..................................................
خداوندا؛خداوندا؛خدایا!!!
دلم بگرفته از نامردمیها
ترک خورده؛هزاران تکه گشته!!
چرا اینگونه گشته؛رسم دنیا؟!!
..........................................
به هرکس میکنی خوبی؛به جایش
نصیبت میشود؛دشنام ُ دشنه!!!
به ظاهر با تو هستند یار ُ غمخوار!!
به خون تو ولی؛هستند تشنه!!
..............................................
اگر در اوج باشی؛دشمنت نیز
مجیزت گوید ُ؛مدحت نماید!!!
ولی وقتی به زیر اُفتی؛تو از اوج
به پیشت یار هم؛دیگر نماند!!
...........................................
خدایا!!!رسم دنیا را عوض کُن
ویا کُن؛این دل من را؛تو از سنگ!!!
در این دنیا که در هر گوشۀ آن
شده برپا هم اکنون؛آتش جنگ!!
..........................................
در این دنیا که مردم؛جای یک رنگ!!
مُلوّن گشته اند؛مانند حَربا!!!
سر پست ریاست؛مثل بچّه!!
کُنند با هم قطاران؛جنگ ُ دعوا!!
............................................
در این دنیا که دیگر در جوانان
نمیبینی اثر؛از شادی ُ شور!!
در این دنیای ماشینی؛که مَردم
به روی هم زنند لبخند؛با زور!!!
..........................................
خداوندا!!قضاوت کن؛دلی که
بُود از شیشه ُ؛از آبگینه!!
چگونه میشود؛سالم بماند!!
زدست سنگ نامردی؛به سینه؟!!
..........................................
بنابراین بکُن؛قلب من از سنگ!!
و یا کُن؛قلب مردم را،زشیشه!!
اگرچه!!آرزوی من؛محال است!!
نیشه؛وَر بشه؛یارب چی میشه!!!


.........................................................
این شعر رو سه شب پیش گفتم.اگه مشکل داشت ببخشید.راهنمایی برای
اونهایی که اهل حل جدول نیستند.
حربا؛همون آفتاب پرست خودمونه.
فقط اسمشوعوض کرده.


یک از هزار انسان
یابد شفای کامل
زیرا که ام من یجیب
او را شدست؛شامل
..................................
ام من یجیب؛ای دوست
مخصوص آن کسی است
کاو را نمانده امّید
تسلیم شدست؛دربست
...................................
وقتی امید آن شخص
تنهاست؛خدای شافی
وقتی بگوید آن شخص
یارب؛مراست؛کافی
...............................
وقتی رسد به این درک
دکتر؛دوا؛ویا پول
هستند وظیفه؛آنوقت
گردد دعاش؛مقبول
................................
آری رفیق؛ای دوست
تنها خداست؛توانا
در این سخن نکن شک
از او بخواه شفا را
....................................
شعر از بهنام منصوری
سلام.من یک قولی به بانو داده بودم و اون هم جوابیه ای بود برای شعر سیب
مصدق.که انصافأ هم شعرزیبا و تاثیرگذاری هم هست.من که هر چند وقت
یکبار اونو زمزمه میکنم.میگم زمزمه.چون صدام خوب نیست.
پریشب
نشسته بودم که دیدم خود به خود داره شعره میاد.به قول هومن که میگفت:
شعر باید خودش بیاد.

من هم پیرو همین ظابطه ام.اما با اجازه از بانو
اول میخوام اصل شعر به علاوۀ جوابیه هایی که بانو زحمت کشیده و پیدا
کرده رو بذارم.درآخر هم جوابیۀ خود من خواهد بود.با تشکر از بانو که
اجازه دادند از وبلاگشون هنر کپی پیست انجام بشه.
سیب
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.
(حمید مصدق)
جوابیۀ فروغ فرخزاد.
من به تو خندیدم چون نمی دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
ونمی دانستی
باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد ،اگر
باغچه کوچک ما سیب نداشت
جوابیۀ مسیحا جوانمرد
در دلم شعله ی این آتش جانسوز، نهانی پیداست
به زبانم سخن ناله و افسوسِ آن عشق نروییده هنوز پابرجاست
که چرا کوزه ناکامی عشق دو انسان
به سر من بشکست؟
من بیچاره به عشق تو و آن کودک معصوم چکار؟
من گم گشته ی دیروز به فردا شدن روزِ دو مظلوم چکار؟
من در آن روز همانجا بودم
در پی کاشتن سیب دگر
در پی کندن آن هرزه علف ها زخاک
که به قامت عمریست
تن خود را به آن کهنه درخت می پیچند
که بود سبز شودش پیکر منحوس
اما
هدفش در باور،
کشتن آن سیب است.
سیب اما به خودش می بالد، می خندد
به همان عشق که او را به رسیدن برساند
به همان « نه » که آن هرزه علف ها بنوشتند و نخواند.
هفته ها رفته از آن روز ولی در ذهنم
این سخن گام زنان می دهد آزارم
بر لبم مانده و دیریست بر این گفتارم
" که چرا عشق دو کس
ز نگاه نگران دگران
ـــ که در این حادثه ناگه مثلش من بودم ــــ
ز هم می گسلد، می پاشد ؟ "
من که چیزی به لبم نامده بود.
قهر و خشمی به نگاه نگرانم که نبود.
تو چرا ترسیدی؟
او چرا می ترسید؟
مگر آن سیب که از دست تو افتاد به خاک،
من مقصر بودم؟
من که خود را به باغ بغلی پیچیدم !
من که گفتم به جز سیب در آن باغ دگر هیچ ندیدم !
...
سالها می گذرد از من و این باورِ دور
که برآنم هنوز
آفرین بر دل روینده سیب
که نرویید جز اینکه برسید.
و من اندیشه کنان غرق این پندارم :
ما ز چه می ترسیم ؟
از ازل همت انسان که کم از سیب نداشت ...
ناگفته های باغبان
ناگفته های باغبان:
من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟
من گمانم این بود
که یکی بیگانه
- با دلی هرزه و داسی در دست -
در پی کندن ریشه از خاک
سر ز دیوار درون آورده
مخفی و دزدانه...
تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت
و فکندم بر تو نگهی خصمانه!
من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست
غیر این سیب و درختان در باغ
به دلم بود هراسی که سترون ماند
شاخ نوپای درخت خانه...
و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب
دختر پاکدلم، مستانه!
من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»
هان مبادا که برند از باغت
ثمر عمر گرانمایه تو،
گل کاشانه تو،
آن یکی دختر دردانه تو،
ناکسان، رندانه!
و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست
بعد افتادن آن سیب به خاک...
بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در قلب من آرام آرام
خون دل می جوشد
که کسی در پس ایام ندید
باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...
جوابیه از زبان سیب
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
و امّا جوابیۀ بهنام منصوری از دید درخت سیب


تو به او خندیدی؛و نمیدانستی
که با این کارَت
اوّلین قصّۀ این گیتی را
باز نویسی کردی!!!
قصّۀ آدم ُ شیطان ُ بهشت!!
قصّۀ میوۀ ممنوعۀ سیب!!
توی این قصّۀ دیرین ُ قدیم
که همه میدانند!!
آمد ابلیس،بسان ِیک مار
کرد او،وسوسه آدم را؛تا
بخورد از آن سیب
تا بفهمد که چه طعمی دارد!!!
آنقدر وسوسۀ طعم جدید
دلنشین بود،که آدم آمد
و بخورد،از آن سیب.
اینچنین بود،که از خلد برین،شد اخراج
و تو امروز،دوباره،آنرا
اینچنین باز،نمودی اجرا!!
تو ز من،میوۀ ممنوعه طلب کردی ُ من
با سخاوت به تو آنرا دادم
لیکن از بخت بدم
من نمیدانستم
پدر پیر تو هست،گل پیرا*
تو به او،میوۀ ممنوعه تعارف کردی
و بسان ِشیطان
خنده کردی،و شدی باعث آن
که زند گاز،آنرا
تو نمیدانستی؟!!
او بُود عاشق تو،ای دختر؟!!
تو نمیدانستی؟!!
خنده و لبخندی
که نشیند به لب معشوقه
میتواند به دل هر عاشق
بنماید قند،آب؟!!
تو نمیدانستی؟!!
بودن معشوقه
به کنار عاشق
مثل بودن به بهشت است؛کنار حوری؟!!
آری آری؛تو بهشتش بودی!!
لیک،با این عملت
گشت آن عاشق بیچاره ز کاشانۀ خود،آواره
تا نیفتد ز خجالت،چشمش
به دو چشم پدرت!!
این وسط،بود مقصّر،چه کسی؟!!
تو که از باغچۀ همسایه
سیب را دزدیدی؟!!
یا گناه از پدرت بود،که کرد
تا دم درب؛شما را تعقیب؟!!
یا گناه از من بود؟!!
که به تو،دادم سیب؟!!
نه.نه.هیچکدام!!
این وسط،صاحب باغچه است مقصّر،ای دوست!!
او هوس کرد ُ مرا آنجا کاشت!!
جای من،سرو اگر کاشته بود
یا چناری سرسبز
یا سپیدار؛آنوقت
تو نبودی قادر؛که بدزدی سیبی!!!
باغبان هم،عوض تعقیبت
تا که میدید تو را
جای دعوا،میکرد
بوسه باران،رُخ ِزیبای تو را!!
جای چشم غرّه به عاشق رفتن
مینشاند او،به لب خود،لبخند
تا که میدید شما
عاشق ُ و واله ُ شیدای همید.!!!
آری ای دوست؛اگر سرو به جای من بود
آخرِاین قصّه
ختم میشد به عروسی ُ وصال!!
نه به دوریّ ُ شکست ُ هجران!!
لیک تقدیر،چنین بود،که من
داخل باغچه باشم؛تقدیر!!!
ای امان از تقدیر!!!
ای فغان از تقدیر!!!
...........................................................
گل پیرا معادل فارسی باغبان است.
با عذر خواهی از حمید مصدق که برای شعر زیباشون جوابیه نوشتم.
بگفت دایی منوچهر؛این حکایت
که او را دوست دارم من؛فراوان
شروع این حکایت بود،اینطور
که یک کفّاش؛با نام نریمان
...........................................
به چهار سوق محلّه؛حجره ای داشت
به ساخت کفش ُ گیوه بود؛مشغول
گرفته بود،کار ُ بارش،آنسان
که هر شب؛کیسه اش پر میشد از پول
..............................................
به روزی،شیر خونخواری گذر کرد
از آن بازار؛امّا لنگ لنگان
روان بود از دو چشمش،رودی از اشک!!!
ز شیر پرسید،اینگونه نریمان:
...........................................
((سلام ای شیر؛ای سلطان جنگل!!
چه باعث شد بریزی اشک؛اینسان؟!!
چرا لنگان شدی؟!!مشکل چه باشد؟))
جواب اینگونه داد آن شیر:((انسان!!
.............................................
درون پای من؛خاری خلیده
همان خار به ظاهر خرد ُ کوچک
درآورده دمار از روزگارم
مرا گریان نموده؛مثل کودک!!!))
......................................
نریمان خنده کرد ُ گفت؛اینطور:
((نباشد راه حلّ مشکلت؛سخت!!
درآرم خار پایت را،سه سوته!!
خیالت تخت؛بنشین روی آن تخت!!))
..........................................
درآورد خار را؛از پای آن شیر
وشیر راحت شد از؛آن درد جانکاه
تشکّر کرد با لبخند؛از آن مرد
روان شد سمت جنگل؛مثل یک شاه!!
..........................................
بیامد روز بعد؛آن شیر،بازار
که از کفّاش؛نماید قدردانی
بدید کفّاش را؛با یک غریبه
که میخوردند با هم؛قند ُ چایی
..........................................
نریمان تا که دید آن شیر را؛گفت:
((علی جان!!این همان شیریست که گفتم!!
نمیکندم اگر آن خار؛دیروز
ز شب تا صبح؛نمیخوابید یکدم!!
................................................
به جای گریه بر لبهای این شیر
نشاندم من؛گل لبخند،آری!!
به من مدیون بُود؛این خواب خوش را!!
نبودم من،چه میکرد او خدایی؟!!))
.................................................
بشد شرمنده آن شیر نگونبخت!!
به خود گفت:((بهتر است،فردا بیایم
که امروز آبرویم،رفت اینجا
بشد امروز،سوژه،خار پایم

................................................
ندیدم هیچ مردی؛مثل اورا!!
نگردد دردهانش خیس؛آلو!!

که گفته زن نباشد،حرف نگهدار؟!!
زده او؛روی دست هرچه بانو!!!
................................................
خلاصه!!رفت آن شیر نگونبخت
درون جنگل ُ،فردا بیامد
ولیکن،باز شد ای قصّه تکرار!!
ولی اینبار بود،محمود نعلبند
............................................
و روز بعد از آن،عبّاس بقّال
و روز دیگرش،محمود و ایمان!!!
خلاصه!!این خبر،در شهر پیچید
کمک کرده به شیر؛آقا نریمان!!!
............................................
خلاصه!!!شیر بیچاره،غضب کرد
چرا؟چون دید یک جو آبرو نیز
برای او نمانده؛بین مردم
به او خندند،عبدالله ُپرویز!!
..........................................
خدا آن روز را،هرگز نیارد
که از این حرف؛گردد زاغ،آگاه!!
که باشد زاغ؛حیوانی خبر چین
بگوید حرف را؛با گرگ ُروباه!!
........................................
پس از آن هم؛زنش آگاه گردد!!


به این علّت؛به سرعت رفت،بازار!!
درون حجره رفت ُ نعره ای زد
بگفت:((شمشیر خود؛ای مرد؛بردار!!!
................................................
درآور از نیام ُ بر سرم زن!!
که از دستت شدم،بیتاب،اکنون!!
اگر شمشیر خود را؛برنداری!!
شود با خون تو؛این حجره گلگون!!))
...............................................
نریمان دید؛دیگر چاره ای نیست
بزد بر تارک آن شیر؛شمشیر!!
دوید آن شیر زخمی؛سمت جنگل
تو گویی دیده صیدی را،به نخجیر
............................................
پس از یک ماه؛که از این قصّه بگذشت
بیامد شیر بیچاره؛دوباره!!!
نریمان گفت،با خود:((وای!!ای داد!!
هم اکنون میشوم من؛تکّه پاره
))
.............................................
ولیکن شیر؛جای حمله کردن
ز مرد اینگونه پرسش کرد:((آیا
اثر میبینی از آن ضرب شمشیر؟
نترس ای مرد؛راحت باش،با ما!!!
))
...............................................
نگاهی کرد ُ گفت اینگونه:((نه!نه!
تعجّب آور است ُ حیرت آور!!
نمانده جای زخمی؛بر سر تو!!
چسان این را نمایم بنده باور؟!!))
..........................................
در اینجا گفت؛آن شیر نگونبخت:
((درست است؛جای حیرت دارد،امّا
بدان ای مرد؛اینرا؛زخم شمشیر
شود با باند ُ با مرهم؛مداوا!!
......................................
ولی زخم زبان؛شمشیر روح است
که روحت را کُند زخمی؛عزیزم!!
و آن روحی که شد؛با طعنه زخمی
شود پیدا برایش؛سخت؛مرهم!!
........................................
به جرّاحیّ زیبایی؛و با پول
توانی جای هر زخمی؛کنی خوب!!
ولیکن جای زخم روح؛با پول
نگردد خوب؛هرگز؛یار محبوب!!!
..........................................
بنابراین؛زبانت را نگهدار
درون این دهان؛ای مرد عاقل!!
تفکّر کن؛سپس گو حرف؛زیرا
که با حرفی توانی بشکنی دل!!))
..........................................
شعر از بهنام منصوری
پی نوشت ١=چهار سوق؛نام قدیمی بازار است
پی نوشت ٢=نیام؛غلاف شمشیر است
پی نوشت ٣=تارک؛فرق سر است
پی نوشت۴=شرمنده اگه شعر طولانی بود و حوصلتون سر رفت.

با سلام به دوستان عزیز.خوبین؟دیوونه از من؛سراغ دست نوشته هامو میگرفت.به
همین خاطر؛امروز بنا به در خواست دیوونه؛آخرین شعرمو با نام در خت آرزو
براتون میذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
درخت آرزو
شنیدم این حکایت را؛که مردی
بدید اندر بیابان؛تک درختی
ندانست آن درخت آرزو هست!!
به زیر سایۀ آن؛رفت ُبنشست
چراغ چشم او؛گردید؛خاموش
ز فرط خستگی؛گردید بیهوش
پس از چندی؛ز خواب خوش،به پا خاست
کباب ُبرّه ُمرغ؛او دلش خواست
به همراه برنج خوب ویشنا
هوس کرد دوغ یخ؛با نام سارا
هوس کرد؛ماست درزرد خزرشیر
که باشد باب طبع کودک ُ پیر
غذاها؛ناگهان،گشتند ظاهر
همانگونه که بر سن؛شخص ساحر
بزد خیمه؛به روی برّه بریان
گرفت گازی بزرگ؛از قسمت ران
پس از چیزی؛حدود نیم ساعت
بخورد آن برّه را؛آن مرد؛راحت
تو گویی او نخورده گوشت؛تا حال

پس از آن؛رفت سوی مرغ زربال
نماند جز اسکلت؛زان مرغ؛آری
پس از آن؛خورد کباب بختیاری
بخورد بین غذا؛هم دوغ؛هم ماست
بشد سیرُ؛ز جای خود،به پاخاست
چو شد هم سیر ُ هم سیراب؛آن مرد
نشست ُ با خودش؛این فکر را کرد:
به خود گفت اینچنین:((خیلی عجیب است
تمام ماجرا؛خیلی غریب است!!!
برای من؛که اینها را بیاورد؟!!))
بشد از ترس؛رنگ ُ روی او؛زرد
بگفت با ترس:((آیا؛هست ممکن؟!!
که باشد کار؛کار روح؛یا جن؟!!!))
بشد ناگه هزاران جن؛پدیدار!!!
بگفت آن مرد:((خوابم یا که بیدار؟!!!
اگر اینجا؛مرا؛از پا درآرند؟!!
اگر از من؛هم اکنون؛جان ستانند؟!!!
چه خواهد شد؟!!!))چو کرد این فکر؛آن مرد
از او؛جنها گرفتند؛جان چون قند!!!
مراقب باش؛زیرا آرزوها
شوند تشکیل؛از افکار ماها
به ذهنت؛فکر مثبت گر،دهی راه
توانی پا نهی؛بر ماه؛ای ماه!!!
به ذهنت؛فکر منفی گر دهی راه
به جای ماه؛افتی داخل چاه

بُود افکار مثبت؛مثل یک بانک
بُود افکار منفی؛بدتر از تانک
به جای اینکه بنشینی تو؛در تانک
برو بنشین عزیزم؛داخل بانک

.............................................
شعر از بهنام منصوری

سلام به دوستان عزیز.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده
باشید و تا آخرش هم همینجوری باشید.ممنون از دوستان عزیزی که عید رو به من
تبریک گفتند.عید همه مبارک باشه.ببخشید تو این سه روزه نتونستم بیام.چون
قراره
سر من هم شلوغ بشه.
به خاطر همینه که دارم تمرین میکنم کمتر بیام.ولی
همیشه
به یادتون هستم.زحمتهایی رو که برام کشیدید رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.به
خصوص بوی بارون عزیز.دیوونۀ مهربون و دوست داشتنی.بانوی گرامی.و تمام
دوستان دیگه.همه رو نمیتونم اسم ببرم.پیشاپیش عذر خواهی میکنم.آخرین شعرم
رو تقدیم میکنم به تمام خواننده های خوب وبلاگم.
اندر مضرات شایعه پراکنی
الا ای آنکه داری دانش ُ هوش
به حرف ُ شایعات؛تنها بکن گوش
بکن گوش ُ نکن تکرار؛آنرا
چرا؟چون میشوی همدست آنها
تو انسان هستی ُ داری درایت
بگویم؛پیشتر؛زانکه دهانت
شود باز ُ بگویی حرف خود را
تفکّر کن؛سپس گو حرف؛زیرا
که با یک حرف ساده؛میتوانی
یکی را بر زمین گرم نشانی
وبا حرف دگر؛شخصی دگر را
نشانی بر سریر ُ عرش اعلا
اگر با حرف تو؛شخصی ببیند
زیان ُ بر زمین گرم نشیند
نخواهد کرد عذاب وجدان؛رهایت
خودت را میکنی دائم شماتت
شوی از گفتن حرفت پشیمان
به خود؛گویی تو این جمله؛فراوان
چه میشد پیش از آنیکه دهان را
نمایم باز ُ گویم آن سخن را
تفکّر مینمودم؛بارالها!!!
پشیمان ز حرف خویش؛امّا
پشیمانی ندارد هیچ؛سودی
که با حرفت؛برفته آبرویی
کلام است همچو تیر ُ؛زه زبان است
ضرر دیده ز یک حرفی؛جهان است
به عنوان مثال:هیتلر بگفتا
نژاد ما؛بُود یکتا،به دنیا
نژاد مردم دیگر؛بُود پست
نژاد آریایی؛برترین است
سر این حرف او؛جنگی به پا شد
چه گویم؟چون تو میدانی؛چه ها شد
بنابراین؛بکن فکر؛اوّل کار
که در آخر نگردی نادم؛ای یار
........................................
شعر از بهنام منصوری
سلام به دوستان عزیز.آخرین شعرمو براتون مینویسم.طبیعتأ تو کتاب در دست چاپم
اثری از این شعر نخواهد بود.اگه اسم قشنگی پیدا کردید براش؛لطفأ منو هم در
جریان بذارید.البته جریانش جوری نباشه که آب منو ببره ها.


به آفریقا؛زمانی بود،مردی
که بود آسوده از هر؛رنج ُ دردی
ز خود داشت مزرعه؛با میش ُ گوسفند
زنی داشت مهربان؛با چند فرزند
رضایت از خود ُ از زندگی داشت
ولی یکروز؛وقت خوردن چاشت
شنید او این سخن؛از این ُ از آن:
((نمودند کشف؛یک معدن؛که در آن
بُود سنگی،گرانتر از زر ناب
بُود این یک حقیقت؛نیست در خواب
بگو تا کی،به فکر کاشت،هستی؟
به فکر موسم برداشت،هستی؟
برو آنجا؛که خوشبختی در آنجاست
زتو نشنفتن امّا؛گفتن از ماست))
به گوشش آنقدر خواندند؛آنروز
که حرصش بر قناعت؛گشت پیروز
اگر گردد در حرص ُ طمع،باز
قناعت میکند؛زان خانه،پرواز
حراج کرد ُ فروخت؛ملک ُ زمینش
نمیدانست اجل؛هست در کمینش
گرفت او،دست فرزندان خود را
به همراه زن خود؛رفت از آنجا
سوار قایقی شد؛تا که شاید
برای خود،یکی معدن بیابد
به دریا گشت قایق غرق ُ مُردند
بلی.چوب طمع؛اینگونه خوردند
پس از چندی؛خریدار زمینها
بدید در مزرعه؛یک سنگ زیبا
برفت پیش جواهرساز ُ فرمود:
((درون مزرعه؛در بستر رود
نمودم کشف،من،این سنگ زیبا
که برقش،بد گرفته چشم مارا
بگو نامش چه باشد؟قیمتش چند؟))
جواهر ساز گفت؛اینگونه:((فرزند!!
تو هستی؛آدمی بسیار،خوش شانس
چرا؟چون نام این سنگ؛هست الماس
همان سنگی که زر،هیچ است پیشش!!
هر آنکس داردش؛باز است،نیشش!!!

))
پس از چندی،خریدار زمینها
بگشت ُ؛کشف کرد،یک معدن آنجا
که بوده داخلش،دریای الماس
بلی.آن مردک بدبخت ُ بدشانس
به روی گنج؛منزل داشت.امّا
گمان کرد گنج اوست؛آن سوی دریا
طمع کردن؛بُود هم خوب؛هم بد
طمع؛گاهی طناب است؛گاه چون سد
طمع بر نیکورزی؛چون طناب است
طمع بر مهر ورزیدن؛ثواب است
طمع بر مال همسایه؛بُود بد
طمع بر مال ُ ثروت؛هست چون سد
طناب مهر ورزی را؛عزیزان
بگیرید،سفت ُ محکم؛مثل تارزان

روید بالا از آن؛تا آخرین حد
که گردد محو؛زیر پایتان،سد
................................
شعر از بهنام منصوری
یکی پیرزن هفتاد ساله
چراغی کهنه دید؛در ساحل رود
کشید دستی به روی آن؛که ناگاه
بدید؛از آن چراغ؛آمد برون دود
........................................
زترس؛انداخت آن را ُ؛عقب رفت
نگاهش خیره ماندبر دود؛آنسان
که می افتد به مار؛چشمان خرگوش
و یا چون هیپنوتیزم میگردد انسان
..........................................
بدید آن پیرزن؛با ترس ُ وحشت
که شد آن دو؛کم کم؛شکل یک غول
بگفت غول چراغ:((ارباب تازه!!!
چه میخواهی زمن؟ویلا و یا پول؟
..........................................
اگر شوهر نکردی تا به این سن
سراغ دارم برایت؛کیس عالی
فراوان دارد از خود؛پول و ثروت
ولی بهتر؛که سنّش را ندانی.
........................................
و یا شاید بخواهی؛دور دنیا
بگردی ّ ُ عجایب را ببینی!!
دلت خواهد روی؛در کشور هند؟
به پشت فیل؛میخواهی بشینی؟
..........................................
بگو اکنون؛چه میخواهی تو از من؟
هر آنچیزی که میخواهی؛بگو زود!!!
بگو زود ُ نکن تردید؛در آن!!!))
بشد آن پیرزن شاد ُ بفرمود:
..........................................
((الهی من شوم؛قربان شکلت
))
یکی این را نگفت؛این آرزو بود؟
بگفت ُ شد فدای غول؛آری
ز تعارف؛کس نبرده تا کنون سود
..........................................
بُود این پند؛پنهان در حکایت:
((ز تعارف کم کن ُ؛بر مبلغ افزا!!))
تعارف؛خوب میباشد؛ولیکن
نه هر وقت ُ؛نه با هر کس؛نه هرجا.
............................................
شعر از بهنام منصوری
بپرسیدم سوالی را؛ز یک دوست:
((چرا ماندی تو؛تا این سن؛مجرّد؟))
نگاهی غمزده؛بر من بینداخت
پس از مکثی بگفت:((هستم مردّد.
...........................................
خودم هم خسته ام زاین وضع؛ای دوست
به دنبال کسی هستم؛هم آواز
به دنبال کسی هستم؛که با او
کنم یک زندگیّ تازه آغاز
...................................................
ولی ترسم؛من از بعد عروسی
که باشد مشکلاتش؛پیل افکن
به خود لرزم؛من از این مهر سنگین
همی ترسم؛جدا گردد زن،از من))
.............................................
بگفتم:((اشتباه تو؛همینجاست
بگویم اشتباه تو؛چه باشد
تو باید در پی آن فرد باشی
که بی او؛زندگی؛ممکن نباشد))
.......................................
شعر از بهنام منصوری
برگرفته از این پیامک زیبا:((به دنبال کسی نباش که با او
زندگی کنی.به دنبال کسی باش،که بی او،نتوانی زندگی کنی.))
((مشکل خویش؛بر پیر مغان؛بردم دوش))
قدحی داد؛به دستم،وبفرمود:((بنوش.
این فقط؛مشکل تو نیست؛در این شهر،عزیز
که تنی چند بگفتند به من؛آن را دوش
مشکلت گرچه بزرگ است ُ دلت؛زان،ریش است
لیک گویم سخنی؛تا بشوی گنگ ُ خموش
این بدان؛مشکل تو؛بهر خودت چون نیش است
لیک؛پیش دگران؛نیش تو باشد چون نوش
گربه از ترس بلرزد؛چو ببیند یک شیر
لیکن این گربه؛چو شیر است،به نزدِ یک موش
هاتف از غیب؛ندا داد ُ بفرمود به طنز
به جهان؛مشکل ُ درد،هست زیاد؛این هم روش

....................................................
شعر از بهنام منصوری
سلام.میگما.الآن حسابی حافظ از دست من شاکیه.

نوشت؛درنامه ای؛لیلی به مجنون
که من؛گر عشق تو هستم هنوزم
بیا فردا به صحرا؛تا ببینی
غم دوریت؛چی آورده به روزم
....................................
بیا فردا؛کنار آن صنوبر
بگویم؛آن درخت،بیرون شهر است
بیا ای یار دیرین؛دیدن من
در آن وقتی که شمس؛در حال قهر است
............................................
نمیدانید چه حالی داشت؛مجنون
در آن وقتی که دید؛آن نامه در دست
نهاد آن نامه را؛بر روی قلبش
به یاد عشق لیلی؛چشم خود؛بست
............................................
به چشمانش نیامد خواب؛تا صبح
ز شب تا صبح؛در بستر بغلطید
به یاد خاطرات خویش افتاد
زمانی گریه کرد ُ ؛گاه،خندید
.........................................
کنار آن درخت آمد؛ولی صبح
که یادش رفته بود؛هنگام دیدار
ز فرط خستگی؛شد ظهر،بیهوش
ستاره؛چون در آمد؛گشت بیدار
....................................
چو شد از خواب خوش؛بیدار،مجنون
بدید او؛چند گردو؛در کنارش
دو دستش بر سرش کوبید؛زیرا
بفهمید این؛که بوده؛کار یارش
..........................................
به صحرا رفت ُ نالان؛اشک میریخت
یکی دیدش،به او گفت:این چه حالست؟
بگفت مجنون؛دلیل گریه اش را
که داده فرصت دیدار؛از دست
...............................................
بگفت از نامه ُ شب زنده داری
بگفت از وعدۀ دیدار یارش
بگفت از خواب غفلت؛وقت دیدار
به گردو؛ختم کرد؛آخر کلامش
............................................
دودستش باز کرد؛مجنون ُ در آن
بدید آن مرد عابر؛چند گردو
به خنده؛مرد عابر؛اینچنین گفت:
((نمودی اشتباه برداشت؛چون او
..........................................
به حدّی عاشقت بود؛از ته دل
که بیدارت نکرد؛چون دید،خوابی
نهاد گردو کنارت؛تا پس از خواب
خوری آن را؛شکم خالی نمانی))
..........................................
ولی مجنون بگفت؛با آه ُ ناله
((نمودی اشتباه؛ای مرد؛برداشت
که وقت رفتنش؛با چند گردو
برایم اینچنین؛پیغام بگذاشت
..........................................
بُود این؛معنی پیغام لیلی
تو که وقت قرار؛در خواب نازی
بدان؛از عاشقی؛چیزی ندانی
بکن مجنون؛پس از این؛گردو بازی))


شنیدم داستانی را؛که در آن
جوانی کافر ُ بی دین ُ ایمان
نبود آگه؛ز بازیهای تقدیر
مواجه دید؛خود را؛با یکی شیر
چنان آهو؛که باشد صید صیّاد
دوید از ترس جان؛با سرعت باد
به نزدیکیّ خود؛دید او،درختی
دوید ُ رفت از آن؛بالا؛به سختی
به ظاهر جسته بود از مرگ؛لیکن
نبود از بخت بد؛آن نقطه ایمن
سرش را کرد بالا؛دید،یک مار
نفس در سینه اش؛بند آمد این بار
که از چنگ اسد؛بگریخت آن بار
ولی حالا شده؛درگیر؛با مار
هم از بالا خطر بود ُ هم از زیر
ز بالا مار ُ زیرش؛بود،یک شیر
نه راهی بهر بالا رفتنش هست
نه مانده قوّتی؛در پنجۀ دست
به نزدیکیّ وی؛رودی روان بود
خودش را کرد؛پرتاب؛اندر آن رود
رهید از چنگ شیر ُ نیش آن مار
ولی شد؛طعمۀ تمساح،اینبار
تو میدانی چه چیزی بود؛مقصود؟
که باشد مرگ؛حقّ ُ حکم معبود
اگر شخصی؛زمان مرگش آید
ز هر سمتی؛بلا،بر وی ببارد
یکی را میکشد طوفان؛به دریا
یکی را میکشد؛عقرب؛به صحرا
یکی در بیشه گردد؛طعمۀ شیر
یکی هم کشته میگردد؛به یک تیر
عشق از دید انیشتین
ز اینشتن یک نفر،پرسید روزی
چه تعبیری ز عشق داری تو؛استاد؟
چرا هر کس که شد،با عشق،درگیر
شود مانند مجنون،یا چو فرهاد؟
..........................................
جواب اینگونه داد استاد:ای مرد
بدان این عشق،باشد همچو ساعت
ولی از بخت بد؛نوعش قدیمیست
نباشد طرز کارش،سهل ُ راحت
..............................................
بُود نوعش شنی؛قلب را کند پر
ولی مغز را کند خالی،بلاشک
شود وارونه ساعت،بعد وصلت
شود مغز تهی پر،اندک اندک
................................................
شعر از بهنام منصوری
سلام به دوستان عزیز.حال همگی خوبه؟کیفها کوکه؟کیفها پر پوله؟
امیدوارم
همیشه زندگی بر وفق مراد و عباس و اکبر باشه.نه بابا.فیمینیسم نیستم.
حال
قافیه پردازی ندارم.یک خواهش کوچیک از دوستان داشتم.من عکسهامو تو سایتی
آپلود میکردم که این آدرسش بود.www.20upload.comسایت خیلی خوبی هم
هست.منتها چند روزه که میخوام عکسهامو آپلود کنم هی میگه آپلود ناموفق به
دلایل ناشناخته.میخواستم اگه زحمتی نیست هر کدومتون که تونستید یک عکس
رو اونجا آپلود کنید و ببینید که همین پیغامی که به من میده به شما هم میده یا
نه؟چون تا حالا چهار دفعه ازشون خواستم این جمله رو توضیح بدهند.اما تا حالا
که هیچ جوابی دریافت نکرده ام.
با سلام.از دوستان عزیز بلاگفاییم پوزش میطلبم.چون بلاگفا با اون شاهکاری که
انجام داد و وبلاگمو بست؛در نتیجه مجبورم دوباره تمام شعرهامو دوباره نویسی
کنم.
حکایت پارچه خریدن الهام خانوم
ز یک تاجر؛شنیدم قصّه ای را
که لبخندی نشاند؛برروی لبهام
در این قصّه؛یکی دختر،که بوده
نکو روی ُ جوان؛با نام الهام
.......................................
به همراه پدر،رفتند بازار
سراغ حجرۀ بزّاز رفتند
درون حجره چون رفتند؛بزّاز
سلامی کرد ُ زد؛با زور،لبخند
........................................
خوش آمد گفت ُ گفت اینگونه:((به به!!!
نمودید حجرۀ من را مزیّن
قدم رنجه نمودید؛لطف کردید
چه کار ُ خدمتی؛برآید از من؟
................................................
قماشهایی که دارم من؛به اینجا
ندارد هیچ کس؛در کلّ بازار!!))
بگفت الهام قصّه:((شک نباشد
در این گفته؛نباشد جای انکار
...................................................
که من؛بسیار می آیم به بازار
ولی از آن قماش؛جایی ندیدم
گرفته آن قماش؛چشمان من را
بدون آن قماش؛جایی نمیرم!!!
..................................................
بگویید آن قماش؛چند است،متری؟
که طرح ُ نقش آن؛بسیار زیباست
چه باشد جنس آن؟))بزّاز فرمود
چنین:((این پارچه؛جنسش ز دیباست))
...............................................
پس از آن؛گفت با خود:((وقت آنست
بگیرم بهره از؛طبع لطیفم
که با طبع لطیف ُ چرب زبانی
در این بازار تهران؛بی رقیبم!!!))
...............................................
بنابراین به دختر؛رو نمود ُ
بگفت اینگونه:((باشد قیمتش مفت!!!
بُود هر متر آن؛نرخش،یکی بوس!!!))
پدر؛قرمز شد ُ؛ناگه بر آشفت
..............................................
ولی دختر؛خوشش آمد از آن حرف
بخندید ُ بگفت:((ای مرد بزّاز!!!
فراوان آمدم بازار؛لیکن
ندیدم کاسبی؛همچون تو طنّاز!!!
................................................
به حق هم؛قیمت آن،مفت باشد!!!
چه خوب شد یافتم؛من این مکان را!!!
در این بازار؛نیست منصف تر از تو
خدایا!!!حفظ فرما این جوان را!!!
................................................
بده یک توپ؛بگیر صد بوسه اکنون
ز بابای عزیز ُ نازنینم
که باشد زحمتم؛برگردن او
الهی مرگ اورا؛من نبینم!!!
..............................................
که او امروز گفت:بازار رفتیم
نیاور با خودت؛یک صدریالی
که من باید دهم؛پول جهازت!!!
بگو بابا؛کنون،صد بوس داری؟))


.........................................................
شعر از بهنام منصوری
با سلام.با توجه به اینکه این شعر رو تو وبلاگ بلاگفای
جز جیگرزده
گذاشته بودم؛پیشاپیش از دوستان بلاگفایی
عذر خواهی میکنم اگه براشون تکراریه.دوستان عزیزی
که برای بار اولشونه که افتخارمیدن و شعرهای منو مطالعه
میکنند؛جهت ریتمیکی تر کردن شعر؛هر جا که به((و))
رسیدید به صورت( ُ )به حرف ماقبل بچسبونید.اینقدر
هم وصله به ما نچسبونید
که شعرهای بهنام منصوری
ریتم نداره وووووو.
کفرنامه
((اگر دستم رسد؛بر چرخ گردون))
بگویم ای خدا؛گشته دلم خون
بیاید خون؛به جای اشک،از چشم
به جای مهر؛باشد در دلم خشم
همه گویند سخن از عدل ودادت
چه زیبا برقرار کردی؛عدالت
یکی را داده ای،بسیار ثروت
یک را داده ای،فقر و مصیبت
یکی باشد غذایش،نان خالی
غذای آن دگر؛شیشلیک عالی
یکی دیده ز دنیا،نیم آن را
یکی دیگر،ندیده اصفهان را
یکی را منزلی دادی؛چنان کاخ
یکی را منزل دادی؛چنان کوخ
یکی خوابد به ویلا؛در شمیران
یکی خوابد؛به زیر برف و باران
یکی بنز و بی ام و،مرکب اوست
یکی دیگر،سوار اسب و یابوست
یکی چون من ندارد زن،ولیکن
یکی دیگر؛سه زن دارد،سه تا زن
یکی باشد به تهران،صاحب برج
یکی هم منتظر؛آید سر برج
یکی پولش رود؛بالا ز پارو
به جیب من زند؛شیپیش وارو
یکی گیرد ربا و رشوه و باج
یکی دیگر چو من؛بی پول و محتاج
یکی را کرده ای از چشم؛اعما
یکی را چشم دادی؛سبز و زیبا
نباشد نام این؛یا رب عدالت
بُود این،بیشتر،شکل عداوت
در این اوهام بودم غرق؛ناگاه
برآمد از نهاد سینه ام؛آه
به من اینگونه گفت،آن آه جانسوز
چه شد کردی چنین فکری؛تو امروز
بکن شکر خدا را بی نهایت
چرا؟زیرا کنون؛هستی سلامت
بدان قدر سلامت بودنت مرد
که اهدایی بُود از سوی ایزد
یکی خواهد دهد؛دارائیش را
که ماند ساعتی دیگر؛به دنیا
یکی دارد اگرچه،پول بسیار
شود بیمار؛هرچند وقت،یکبار
یکی دیگر؛که جیبش هست،پرپول
خدا داده به او،یک طفل معلول
نباشد هیچ لبخند؛از ته دل
که دارد هر کسی؛صد درد و مشکل
بکن قاضی،دمی،وجدان خود را
نئی آگه؛تو از تقدیر فردا
به این علّت کنون،بی پول هستی
که گیری وقت پولداری،تو؛دستی
به این علت نداری؛خانه از خویش
که فهمی درد مستاجر؛تو از پیش
زمان درد و غم،دیری نپاید
پس از اندوه و غم،شادی بیاید
بُود نیکو،که دردوران شادی
کنی از دورۀ اندوه؛یادی
به تو گویم هم اکنون؛حرف آخر
به حرف آخرم،ایمان بیاور
خدا وقتی دهد پاداش؛آنرا
بپیچد در لفاف درد و غمها
چو غم باشد بزرگ؛پاداش بزرگتر
تو هم با ما بگو؛الله اکبر
...........................................
شعر از بهنام منصوری
دیشب اومد،توی خوابم
رستم دستان ُ سهراب
دل ُچشم هر دوتاشون
پر غصّه بود ُ پرآب
...........................
این بوده؛علّت گریه
چونکه رستم،رخش خود را
فروخته،به جاش خریده
یک عدد،موتور هوندا
...............................
بسکه توی چاله چوله
افتاده،فنرشیکونده
واسۀ اون رخش زیبا
گریه کرده،نوحه خونده
..................................
تو خواب دیشبم اومد
یک نفر،معتاد فرتوت
اونقدر،زار ُ نحیف بود
که می افتاد؛با یکی فوت
..................................
به جای عصا،تو دستش
یک کمان دیدم ُ یک تیر
گفتمش:((شما،که باشید؟))
گفت:((منم!!آرش کمانگیر))
.................................
گفتم:((ای وای!!شدی معتاد؟!!!
امّا آخه،واسۀ چی؟!!!))
گفت:((چون،مامانم نپرسید
که کجا بودی ُ با کی؟
...................................
رفیق ناباب ُنااهل
منو اوّل؛کرد حشیشی
گفت:((بکش،میری تو ابرا
گفت که؛معتادش نمیشی
..................................
هر موقع بخوای؛میتونی
بذاریش راحت،کناری))
امّا هیچ چیزی نگفتند
از عواقب خماری
....................................
بار اوّل که کشیدم
خودمو؛تو ابرا دیدم
بار دوّم،سوّم،امّا
من به ابرا،نرسیدم
......................................
واسۀ اینکه،دوباره
حسّ اوّل رو بگیرم
مصرفم رو؛بالا بردم
امّا خب،به جاش چی دیدم؟
......................................
اینکه من؛آرش کمانگیر
شده ام یک مرد معتاد
که به هنگام خماری
سر مادر هم؛زده داد!!!
....................................
سرتونو درد نیارم
رفیقای لامروّت
اومدند گفتند؛بخور اکس
تا بگیری؛فاز مثبت
.............................
فاز اوّل رو گرفتم
جات خالی!!خیلی باحال بود!!
ولی صد حیف ُ صد افسوس
که رفت از بین؛اثرش زود
.................................
خیلی زود؛کنار گذاشتم
اکس رو هم،مثل حشیشه
کم کم افتادم تو خط ِّ
مرفین ُ کراک ُ شیشه
..................................
اعتیاد؛مثل یه راهه
که نداره انتهایی
توی این راه؛پر چاهه
پر رهزن ُ حرامی))
.................................
وقتی رفت؛آرش کمانگیر
جاش اومد،فرهاد کوه کن
باورم نمیشد،امّا
با خسرو دیدم؛اونو؛من
..................................
هر دو را؛دیدم پریشان
هر دو گریان؛هر دو غمگین
هر دو میگفتند:((افسوس!!
ترکمان کرده است،شیرین!!!
..................................
ترکمان کرده ُ رفته
رفته با،راهزن شروود
نه داده نامه؛نه پیغام
زندگیمون،شده نابود
.................................
کم بوده،برای شیرین
مگه عشق ُ ثروت من؟
چرا برد؛فرهاد ُ از یاد؟
بینوا؛فرهاد کوه کن!!!))
.................................
گفتم:((از کجا بدونم؟
بیوفایی؛بی دلیل نیست
برید فکر کنید،ببینید
علّت اصلیش از چیست!!!
....................................
از کجا میدونید اصلأ
رابین هود؛نبوده عشقش؟
بی خیال ماجرا شید
ماجرا رو؛هی ندید کش))
.........................................
بعد رفتن دو عاشق
خودمو؛دیدم تو یک جنگ!!!
وقتی جنگ؛رسید به اتمام
پیشم اومد؛تیمور لنگ!!!
........................................
کلاه خودش رو،که برداشت
موهاشو دیدم؛شده رنگ
زیرابرو؛برداشته بود ُ
به تنش بود؛زره تنگ
..................................
دو تا چشمام؛از تعجّب
شده بود؛گرد ُ قلمبه!!!
گفتم:((آخه این؛چه وضعیست؟))
گفت به من:((چی میگی دمبه؟!!!
.....................................
مثل اینکه،نیستی تو باغ!!!
این الآن؛مد جدیده!!!))
گفتم:((این مد،چیه دلقک؟
از یه شاه؛چون تو بعیده))
.....................................
یکدفعه؛دیدم که شد،سرخ
شمشیر ُ؛کشید ُ با داد
گفت به من:((زبون سرخت
سر سبزتو؛به باد داد!!!))
.......................................
یکدفعه؛از خواب پریدم
دیدم از عرق؛شدم خیس!!!
گفتم:((این خواب؛دیگه چی بود؟
ای دو صد لعنت،به ابلیس))
........................................
من نمیدونم،چی بوده
معنی کابوسم،امّا
خوشحالم؛چون زنده هستم
میبینم؛خورشید فردا
......................................
میسازه،روز زمین رو
نور این،خورشید پرسوز
ولی روزگارش ُ،من
خوب میسازمش،از امروز
..........................................
شعر از بهنام منصوری
سلام به دوستان عزیز.حال شما چطوره؟اگه اسمشو بشه
گذاشت شعر؛آخرین شعر من بوده.این شعر رو هم؛دیشب
و بعد از دیدن این کابوس سرودم.البته بی ربط به پیامکی
که برام فرستاده بودند؛نبود.
به هر صبحی،که پامیشی،زبستر
خدای پاک ُسبحان را؛ثنا گو
نگو با آه ُ ناله:((باز،شد صبح))
نگو هرگز:((خدایا!!پس اجل کو؟))
.............................................
اجل،وقتی بیاید،در بر تو
شوی حاضر،دهی هر چیز،که داری
که مانی یک دقیقه،زنده امّا
اجل،از کس نگیرد رشوه؛آری!!!
............................................
الیزابت،بگفته این سخن را
که بوده صاحب تاجیّ ُ تختی
چو دید پیمانۀ عمرش،شده پر
بگفت هنگام مردن،او،به سختی
............................................
تمام ثروتم را،میدهم،تا
بمان لحظه ای من،زنده افزون!!!
بلی،ای دوستان؛این زندگانی
بُود شیرین تر از،هر شهد و معجون!!!
..........................................
ولی کو،آنکه قدرش را بداند؟
به یادم آمد اکنون،یک حکایت
که بوده،بی نهایت،عبرت آموز
کنم آن را؛هم اکنون،من،روایت
...........................................
یکی در خواب،رفت،دیدار ایزد
بگفت اینگونه با ایزد:((خدایا!!!
سوالی،ذهن من را،کرده مشغول
بکن لطف ُ؛جوابش را،بفرما
........................................
سوال من،بُود این؛آدمیزاد
چه کارش مضحک است؛پروردگارا؟))
به آن بنده؛خدا پاسخ،چنین داد
بگفت:((حرص و طمع،بر مال دنیا
..............................................
شب و روز،آدمیزاد،در تلاش است
که یک را دو کند؛دو را،کند چار
در این رَه،میخورد هی حرص ُ هی جوش
که گردد عاقبت؛رنجور ُ بیمار
.............................................
تن سالم؛بُود برتر ز یک گنج
کنند آن را عوض،با گنج مادّی
سپس،آن گنج مادّی را؛کنند خرج
که برگردند،شاید،حال عادّی
............................................
اگرچه؛خنده آورتر،بُود این
که از مرگ،میکنند،غفلت همیشه
به دریای گناهان،میشوند غرق
تو گویی،نوبت آنها نمیشه))
.............................................
نگه کردی؛به گورستان،تو تا حال؟
همه در یک کفن،پیچیده گردند
در آن دنیا؛ملاک،ثروت نباشد
به رفتار و به اعمال،دیده گردند
............................................
بنابراین،به جای ناسپاسی
ز جا برخیز ُ،از بستر،برون شو
گمان کن،کار هر کس،مثل عضویست
تو هم،از بهر اعضا؛مثل خون شو
..........................................
بدان این را؛اگر خونی نباشد
پس از چندی؛شود آن عضو،نابود
بنابراین،تو خون شو؛زندگی بخش
که ایزد،گردد از دست تو؛خشنود
........................................
اگر خوشنود باشد،ایزد از تو
به هر چیزی که خواهی،میرسی زود
وگر راضی نباشد از تو،ایزد
به یک آن،میشود هستیت؛نابود
.............................................
شعر از بهنام منصوری
سلام به دوستان گرام.حالتون چطوره؟خوب و خوش
و سلامتید؟امیدوارم همیشه خوب باشید.
من که هر کار کردم نتونستم اسم خوبی
برای این شعرم پیدا کنم.اگه شما اسم
خوبی پیدا کردید خبرم کنید.یک پی نوشت
باید اضافه کنم؛برای دوستانی که شاید اطلاع
ندارند.وقتی کویین الیزابت؛ملکۀ انگلستان
در حال مرگ بود؛وقتی دید که داره نفسهای
آخرشو میکشه،با ناامیدی مشتهایش را تکان
داد و گفت:((تمام ثروتم؛در ازای لحظه ای از زمان))
که به نظر من؛این جمله رو باید با طلا نوشت
تا نظر شما چی باشه.
به دریا؛یک نفر،شد قایقش غرق
بدید او یک جزیره؛رفت در آن
بزد گشت ُ بدید،تنهای تنهاست
بلی؛این بازی چرخ است،عزیزان
................................................
زمانی دور او،پر بود از آدم
ولی حالا کنارش؛طوطی ُ مار
زمانی؛منزلی داشت،گرم ُ ایمن
ولی حالا؛شده منزلگهش،غار
..................................................
زمانی روی میز کار خود؛داشت
یکی تقویم،با چند عکس زیبا
ولی چند تکّه چوب ُ سنگ نوک تیز
شده تقویم او،اینک در اینجا
.................................................
زمانی؛بود لباسش،بهترین مارک
ولی حالا؛لباسش گشته از برگ
زمانی ترس او؛بود از نداری
ولی ترسش در اینجا؛بود از مرگ
..................................................
زمانی بود غذایش؛مرغ بریان
ولی حالا؛غذایش،موز ُ ماهی
گهی بود؛تخم مرغان جزیره
و گاهی،گوشت مردار بود،آری
............................................
به خود گفت اینچنین؛بعد از دو هفته
((بعید است؛قایقی آید،به اینجا))
بنا کرد کلبه ای،با چوب جنگل
که گردد ایمن از،گرما ُ سرما
.................................................
ز بس،در آن جزیره زندگی کرد
که آخر،کاسۀ صبرش،سر آمد
بشد خسته،زبس،آمد به ساحل
نگه کرد ُ ولی؛قایق نیامد
...........................................
شبانگاهی چنین گفت:((بارالها!!
مگر کردم به درگاهت؛گناهی!!
چرا بردی مرا،یکباره از یاد؟
به سوی بنده ات هم؛کن نگاهی!!
.........................................
تو میدانی،چه باشد آرزویم
نمیخواهم ز تو؛گنج ُ دفینه
نیاید سیم ُ زر،اینجا به کارم
نجاتم ده،مرا،از این جزیره
.............................................
دلم خواهد،به شهر خود،بمیرم
نمیخواهم بمیرم من،در اینجا
شده این،آرزوی من هم اکنون
ببینم قایقی،بر روی دریا
...........................................
خداوندا؛دلم خواهد ببینم
رخ زیبای طفل ُ همسرم را
دلم خواهد ببوسم،روی ماهش
نهم بر روی پاهایش،سرم را))
.........................................
خلاصه؛آنقدر نالید ُ نالید
که حتّی ابر هم؛اشکش در آمد!!
بناگه؛آذرخشی کرد بر خورد
به آن کلبه؛و آن را،شعله ور کرد!!
............................................
بگفتا اینچنین آن مرد:((یا رب!!
دل من را زدی آتش،هم اکنون
عوض کردی غم من را؛تو با خشم
دو چشم من شده؛از خشم،پر خون
...................................................
ز تو دارم سوالی،بار الها
همه گویند سخن؛از عدل و دادت
گرفتی سرپناهم را؛هم اکنون
کجای این؛بُود یارب،عدالت؟
...............................................
نمیدانم؛گناه من چه بوده؟
که اکنون؛مستحقّ این بلایم؟
چرا با من،شدی اینگونه دشمن؟
جواب این چرا را؛من ندانم.))
...........................................
کنار آتش آن کلبه،تا صبح
همی داد ناسزا؛بر شانس ُ بر بخت
به سر میزد؛و میگفت:((بارالها!!
چرا باید شوم،اینگونه بدبخت؟))
................................................
گذشت آن شب؛فرو کش کرد،طوفان
ولیکن در دلش،طوفان به پا بود!!
برفت او؛سوی ساحل،با غم و درد
نمیدانست بلا؛لطف خدا بود!!!
..............................................
به خود گفت،اینچنین:((نه!!این سراب است))
نمیکرد آنچه را میدید؛باور
نمیدانست آن قایق،به دریا
بُود لطف خدای حیّ ُ داور!!!
..............................................................
ز خوشحالی،پرید بالا ُ پایین
دودستش را؛هوا برد ُ،تکان داد
ز چشمانش روان شد؛اشک شادی
بگفت آن بینوا؛با داد:((امداد!!!))
................................................
بیامد قایق ُ،او شد سوارش
پس از یک سال و اندی؛رفت از آنجا
پس از آنکه وداع کرد،با جزیره
تشکّر؛بی نهایت کرد،از آنها
...............................................
ز ملّاحان؛چنین پرسید،آن مرد:
((چطور فهمیده بودید،بنده اینجام؟))
بگفتند اینچنین:((از دود دیشب!!
به خود گفتیم؛این دود،هست پیغام))
................................................
بسوزاند کلبۀ آن مرد؛ایزد
اگر چه؛این به ظاهر،یک بلا بود
ولیکن حاصل آن،شد رهایی
که بهر آن نگونبخت؛چون طلا بود!!
...................................................
نگو هرگز،بُود این؛یک مصیبت
که تو آگه نئی؛از حکمت آن
بدان؛هر آرزویی را،بهاییست
چه دانی،این نباشد،قیمت آن؟
......................................
پایان
شعر از بهنام منصوری
امیدوارم این شعر رو،تو وبلاگ بلاگفام نخونده باشید
اگر هم خونده اید؛به بزرگی خودتون ببخشید.
تو هستی،عشق من،ای یار زیبا
تو که زیباتری،از ماه دنیا
اگر با من نباشی،چون خزانم
خزان زیبا بُود،بدتر از آنم
اگر باشی تو با من،چون بهارم
سراسر شادی است،لیل ُنهارم
اگر باشی تو با من،غم نباشد
دگر سیمای من،درهم نباشد
اگر با من نباشی،کلّ دنیا
شود پوچ ُ نخواهد داشت،معنا
وگر باشی تو با من،کلّ دنیا
شود پرمعنی ُ بسیار زیبا
کنار من بمان،ای با محبّت
که هستی بهر من،مانند نعمت
اگر باشی کنارم،یار جانی
شود طی،عمر من،با شادمانی
بدون تو،منم نومید ُ مأیوس
فقط بینم زشب،تا صبح،کابوس
تو هستی،نیمۀ گمگشته ام،یار
شوم من بی تو بس،افسرده ُ زار
از اوّل اینچنین گشته مقدّر
دلم با عشق تو،گردد مسخّر
فراموشم نگردد،اوّلین بار
که دیدم من تو را،ای نازنین یار
نگاهم با نگاهت،کرد برخورد
زدی لبخند ُ لبخندت،دلم برد
بیفتاد در دلم،با دیدنت،شور
دل تاریک من،گردید،پرنور
بیامد عشق ُ بگرفت؛جای نفرت
برید از سینه ام،عشق؛پای نفرت
بُرون کردی ز دل؛اندوه ُ غم را
به شادی اینچنین گفتی؛بفرما!!!
سرم هرگز نکوبیدی ملاقه
به من آموختی؛عشق ُ علاقه
به من آموختی،آن کس که ثروت
زیاد دارد،لزومأ،نیست خوشبخت
زتو آموختم؛من،درس ایثار
ز تو ای نازنین،یار فداکار
شریک شادی ُ رنجم،تو بودی
تو با دستت،نم اشکم،زُدودی
مرا کردی زشب،تا صبح،تیمار
در آن شبها که بودم،سخت بیمار
خدا هرگز تو را،از من نگیرد
که بی تو در دلم شادی،بمیرد
دلم خواهد کنار من،بمانی
تو ای زیبارُخ ُابرو کمانی
تو که صبری،چنان ایّوب داری
امیدوارم،که عمر نوح،یابی
چرا؟چون بی تو من،چون مُرده هستم
تو هستی ریشه ُ من،کنُده هستم
تو چون گنجیّ ُمن،مانند مارم
بسی شادم،که گنجی چون تو دارم
تویی چون کوه ُ من،چون تخته سنگم
تویی دریا ُ من،همچون نهنگم
تویی دریا ُمن،مانند ماهی
نماند بی تو غیر از مرگ،راهی
تویی خورشید ُ من،همچون زمینم
بدون نور عشقت،من بمیرم
تویی شمع،ُ ،منم پروانه،ای یار
تویی نقطه،منم مانند پرگار
تویی چون گل،به گلزار وجودم
منم(1)بلبل صفت،وصف تو گویم
تو گل هستی،ولی عمرت نباشد
چرا؟چون عمر گل،کوتاه باشد
به قربان تو ُ چشم سیاهت
به قربان تو ُ طرز نگاهت
نبینم بر رُخت،زنگار غم را
اگر بینم؛بگویم:((بار الها!!!
بریز درد ُ غمش را،در دل من
نمیخواهم شود غمگین؛گل من
.........................................
شعر از بهنام منصوری
1=منم؛به معنی من هم است
امیدوارم که این شعر هم مقبول شما بیفته و تکراری بلاگفایی نباشه.
تویی،بخشنده چون حاتم
منم،همچون گدای تو
تو سلطان هستی ای مادر
سرو جانم،فدای تو
..................................
تویی تابنده چون خورشید
منم همچون،زمین و ماه
که میمیرم،بدون تو
تو هستی،زاین سخن؛آگاه
..................................
بمان ای مهربان،با من
ندارم طاقت دوری
تو هستی نور چشم من
بدون تو،منم کوری(١)
...................................
نباشد این سخن از من
بُود این جمله،از قرآن
که باشد زیر پای تو
بهشت و روضۀ رضوان
.....................................
مرا کُن،خاک و خاکم را
بنه یارب،سر راهش
که وقتی پا نهد بر من
ببوسم من؛کف پایش
........................................
خدایا؛مرگ مادر را
نمیخواهم ببینم من
بکن عمر مرا،کوتاه
ویا کُن،عمر او،یک قرن
.....................................
دوبیتی نو از بهنام منصوری
برفت از من،قرار و طاقت و هوش
چو دیدم در اتاق خواب خود،موش
زدم جیغی بنفش،کز شدّت آن
در آمریکا،به خود لرزید،جرج بوش
................................................
بیامد همسر من،گفت:((چی شد؟
دل من را،نمودی پر ز تشویش!!!
پراندی خواب را،از چشم یک شهر
شنیده شد صدایت،توی تجریش!!!
..................................................
شنیدی؟این صدای زنگ در بود!!
گمانم موجر بیچارۀ ماست!!!
و یا شاید،بُود عبّاس بقّال
که مدیونم به او،پول سه سطل،ماست!!!
..........................................................
بگو بامن؛چه دیدی؟روح یا جن؟
که گشته رنگ تو،مانند مرده؟))
نشان دادم به او،آن موش بدریخت
به من خندید و گفت:((ای خرس گنده!!
...........................................................
مگر این موش کوچک،ترس دارد؟
ببردی آبروی جنس زن را!!
بیا ای زن،ز روی تخت،پایین
چرا از موش،میترسند زنها؟))
........................................................
خلاصه،گشته بود،مانند لقمان
به من،پند و نصیحت،یاد میداد
بناگه،مثل رستم،نعره ای زد!!
کنار من،به روی تخت،افتاد!!!
..........................................................
بدیدم رنگ او،گردیده چون گچ
تو گویی،دیده ارواح خبیثه!!!
بپرسیدم:((چه شد؟))فریاد زد:((سوسک!!))
برفتم ناگهان،از خنده ریسه!!!
.........................................................
به او گفتم،به خنده:((حال،برگو!
تو خرس گنده ای،یا من؟عزیزم؟
مگر این سوسک کوچک،ترس دارد؟
برو زاین پس،بپوش دامن،عزیزم!!
...........................................................
یکی بازی کند،با شیر و با ببر
یکی بازی کند،با مار زنگی
ولی وقتی ببیند،موش یا سوسک
تو گویی دیده یکصد مرد جنگی!!
............................................................
بلی ای شوی محبوبم؛خداوند
به هر کس،نقطه ضعفی،کرده اهدا
تو هم،چون من،بمان بر روی این تخت
اگر موش؛آید از این تخت،بالا
..........................................................
تو او را میکشی؛ور سوسک آید
دو قسمت میکنم اورا،به یک مشت
نگیر من را به سُخره،دیگر ای مرد
بیا،زاین پس،شویم همراه و هم پشت
...........................................................
نکن من را؛تو زاین پس مسخره،چون
گرفتم من ز تو،آتوی عالی!!
شده رنگ رُخت،همرنگ لاله!!!
بگو تا من بدانم،در چه حالی؟!!!))
...................................................
شعر از بهنام منصوری
| Design By : Pars Skin |
