دوشنبه بازار
دانۀ تسبیح؛ما را حالتی دیگر نداد
بعد از این؛در پای خُم؛انگور باید دانه کرد.
دانی که چرا کنند نهان؛گنج؛زیر خاک؟
یعنی که خاک؛بر سر اسباب دنیوی


درس کمخواری ُ امساک دهی مارا؛لیک
بر سر سفرۀ رنگین؛دمرت میبینم


شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج
نتوان به گریه شست؛خط سرنوشت را
بوسه را در نامه میپیچد؛برای دیگران
آنکه میدارد دریغ از عاشقان؛پیغام را
از همان راهی که آمد گل؛مسافر میشود
باغبان بیهوده میبندد؛در ِ گلزار را
خودنمایی؛کار ما را در گره انداخته است
قطره چون برداشت دست از خویش؛دریا میشود
خنده چون مینای مِی؛کم کن،که چون خالی شدی
میگذارد چرخ؛بر طاق فراموشی تو را
......................................................................
مینا همان جام است؛لیوان شراب.
دراین درگه؛که گَه گَه؛کَه کُه ُ؛کُه کَه شود ناگه
مشو غرّه به امروزت؛که از فردا نئی آگه
جدایی تا نیفتد؛دوست؛قدر دوست؛کی داند؟
شکسته استخوان داند؛بهای مومیایی را
متموّل نشود؛تا نشود اهل فساد
تا که دندان نخورد کرم؛طلایی نشود
- «عیش امروز علاج غم فردا نکند
- مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح»
پذیرای نصیحت نیست؛دل؛اهل تنعّم را
چو کاغذ چرب باشد؛نقش را دشوار میگیرد.
گریه در دنبال دارد؛شادی بی عاقبت
برق،تا گردید خندان؛ابر،باریدن گرفت
خودرا؛چنان که هستی.بنما به عیب جویان
چون پرده ای نداری.کس پرده در نباشد
شد از فشار گردون؛موی سفید و سر زد
شیری که خورده بودم؛در روزگار طفلی
خنده رسوا می نماید، پستۀ بی مغز را
چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش
شاهی که بر رعیت خود میکند ستم
مستی بُود که میخورد از ران خود کباب
هر چه از پیش نظر رفت؛به یادش آرند
یارب آن روز مبادا؛که کنی یاد؛مرا!!!
تو را قدر؛اگر کس نداند؛چه غم؟
شب قدر را؛می ندانند؛هم
داد من گر ندهی؛دست من ُ دامن شب
قطره ی اشک؛کند کار سپاهی؛گاهی
زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس برگردد
هرکه آمد در غم آباد جهان؛چون گردباد
روزگاری خاک خورد؛آخر به خود پیچید ُ رفت
گفتم که سینه را،سپردل کنم؛دریغ
زه را چنان کشید؛که تیر از سپر گذشت

خیز ُ در کاسۀ زر؛آب شررخیز انداز
پیش از آنی؛که شود،کاسۀسر خاک انداز
دل به دست آور؛که حجّ اکبر است
از هزاران کعبه؛یک دل بهتر است
جوانمرد؛چودریاست.بخیل همچو جوی
بُود دُر؛به دریا.به جوی؛دُر مجوی
گر نشان زندگی جنبندگیست
خار در صحرا؛سراپا زندگیست.
سبحه برکف؛توبه بر لب؛دل پر از شوق گناه
معصیت را،خنده می آید ز استغفار ما
یا سبو،یا خُم می،یا قدح باده کنند
یک کف خاک؛در این میکده،ضایع نشود
| Design By : Pars Skin |
