دوشنبه بازار
سلام.من یک قولی به بانو داده بودم و اون هم جوابیه ای بود برای شعر سیب
مصدق.که انصافأ هم شعرزیبا و تاثیرگذاری هم هست.من که هر چند وقت
یکبار اونو زمزمه میکنم.میگم زمزمه.چون صدام خوب نیست.
پریشب
نشسته بودم که دیدم خود به خود داره شعره میاد.به قول هومن که میگفت:
شعر باید خودش بیاد.

من هم پیرو همین ظابطه ام.اما با اجازه از بانو
اول میخوام اصل شعر به علاوۀ جوابیه هایی که بانو زحمت کشیده و پیدا
کرده رو بذارم.درآخر هم جوابیۀ خود من خواهد بود.با تشکر از بانو که
اجازه دادند از وبلاگشون هنر کپی پیست انجام بشه.
سیب
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.
(حمید مصدق)
جوابیۀ فروغ فرخزاد.
من به تو خندیدم چون نمی دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
ونمی دانستی
باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تورا
ومن رفتم وهنوز...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد ،اگر
باغچه کوچک ما سیب نداشت
جوابیۀ مسیحا جوانمرد
در دلم شعله ی این آتش جانسوز، نهانی پیداست
به زبانم سخن ناله و افسوسِ آن عشق نروییده هنوز پابرجاست
که چرا کوزه ناکامی عشق دو انسان
به سر من بشکست؟
من بیچاره به عشق تو و آن کودک معصوم چکار؟
من گم گشته ی دیروز به فردا شدن روزِ دو مظلوم چکار؟
من در آن روز همانجا بودم
در پی کاشتن سیب دگر
در پی کندن آن هرزه علف ها زخاک
که به قامت عمریست
تن خود را به آن کهنه درخت می پیچند
که بود سبز شودش پیکر منحوس
اما
هدفش در باور،
کشتن آن سیب است.
سیب اما به خودش می بالد، می خندد
به همان عشق که او را به رسیدن برساند
به همان « نه » که آن هرزه علف ها بنوشتند و نخواند.
هفته ها رفته از آن روز ولی در ذهنم
این سخن گام زنان می دهد آزارم
بر لبم مانده و دیریست بر این گفتارم
" که چرا عشق دو کس
ز نگاه نگران دگران
ـــ که در این حادثه ناگه مثلش من بودم ــــ
ز هم می گسلد، می پاشد ؟ "
من که چیزی به لبم نامده بود.
قهر و خشمی به نگاه نگرانم که نبود.
تو چرا ترسیدی؟
او چرا می ترسید؟
مگر آن سیب که از دست تو افتاد به خاک،
من مقصر بودم؟
من که خود را به باغ بغلی پیچیدم !
من که گفتم به جز سیب در آن باغ دگر هیچ ندیدم !
...
سالها می گذرد از من و این باورِ دور
که برآنم هنوز
آفرین بر دل روینده سیب
که نرویید جز اینکه برسید.
و من اندیشه کنان غرق این پندارم :
ما ز چه می ترسیم ؟
از ازل همت انسان که کم از سیب نداشت ...
ناگفته های باغبان
ناگفته های باغبان:
من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟
من گمانم این بود
که یکی بیگانه
- با دلی هرزه و داسی در دست -
در پی کندن ریشه از خاک
سر ز دیوار درون آورده
مخفی و دزدانه...
تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت
و فکندم بر تو نگهی خصمانه!
من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست
غیر این سیب و درختان در باغ
به دلم بود هراسی که سترون ماند
شاخ نوپای درخت خانه...
و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب
دختر پاکدلم، مستانه!
من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»
هان مبادا که برند از باغت
ثمر عمر گرانمایه تو،
گل کاشانه تو،
آن یکی دختر دردانه تو،
ناکسان، رندانه!
و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست
بعد افتادن آن سیب به خاک...
بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در قلب من آرام آرام
خون دل می جوشد
که کسی در پس ایام ندید
باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...
جوابیه از زبان سیب
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
و امّا جوابیۀ بهنام منصوری از دید درخت سیب


تو به او خندیدی؛و نمیدانستی
که با این کارَت
اوّلین قصّۀ این گیتی را
باز نویسی کردی!!!
قصّۀ آدم ُ شیطان ُ بهشت!!
قصّۀ میوۀ ممنوعۀ سیب!!
توی این قصّۀ دیرین ُ قدیم
که همه میدانند!!
آمد ابلیس،بسان ِیک مار
کرد او،وسوسه آدم را؛تا
بخورد از آن سیب
تا بفهمد که چه طعمی دارد!!!
آنقدر وسوسۀ طعم جدید
دلنشین بود،که آدم آمد
و بخورد،از آن سیب.
اینچنین بود،که از خلد برین،شد اخراج
و تو امروز،دوباره،آنرا
اینچنین باز،نمودی اجرا!!
تو ز من،میوۀ ممنوعه طلب کردی ُ من
با سخاوت به تو آنرا دادم
لیکن از بخت بدم
من نمیدانستم
پدر پیر تو هست،گل پیرا*
تو به او،میوۀ ممنوعه تعارف کردی
و بسان ِشیطان
خنده کردی،و شدی باعث آن
که زند گاز،آنرا
تو نمیدانستی؟!!
او بُود عاشق تو،ای دختر؟!!
تو نمیدانستی؟!!
خنده و لبخندی
که نشیند به لب معشوقه
میتواند به دل هر عاشق
بنماید قند،آب؟!!
تو نمیدانستی؟!!
بودن معشوقه
به کنار عاشق
مثل بودن به بهشت است؛کنار حوری؟!!
آری آری؛تو بهشتش بودی!!
لیک،با این عملت
گشت آن عاشق بیچاره ز کاشانۀ خود،آواره
تا نیفتد ز خجالت،چشمش
به دو چشم پدرت!!
این وسط،بود مقصّر،چه کسی؟!!
تو که از باغچۀ همسایه
سیب را دزدیدی؟!!
یا گناه از پدرت بود،که کرد
تا دم درب؛شما را تعقیب؟!!
یا گناه از من بود؟!!
که به تو،دادم سیب؟!!
نه.نه.هیچکدام!!
این وسط،صاحب باغچه است مقصّر،ای دوست!!
او هوس کرد ُ مرا آنجا کاشت!!
جای من،سرو اگر کاشته بود
یا چناری سرسبز
یا سپیدار؛آنوقت
تو نبودی قادر؛که بدزدی سیبی!!!
باغبان هم،عوض تعقیبت
تا که میدید تو را
جای دعوا،میکرد
بوسه باران،رُخ ِزیبای تو را!!
جای چشم غرّه به عاشق رفتن
مینشاند او،به لب خود،لبخند
تا که میدید شما
عاشق ُ و واله ُ شیدای همید.!!!
آری ای دوست؛اگر سرو به جای من بود
آخرِاین قصّه
ختم میشد به عروسی ُ وصال!!
نه به دوریّ ُ شکست ُ هجران!!
لیک تقدیر،چنین بود،که من
داخل باغچه باشم؛تقدیر!!!
ای امان از تقدیر!!!
ای فغان از تقدیر!!!
...........................................................
گل پیرا معادل فارسی باغبان است.
با عذر خواهی از حمید مصدق که برای شعر زیباشون جوابیه نوشتم.
| Design By : Pars Skin |
