آمارگیر

آمارگیر

قالب وبلاگ


دوشنبه بازار

فیلسوفی نحیف و لاغر را به بردگی فروختند.صاحبش از او پرسید:((تو به درد

چه کاری میخوری؟!!))گفت:((به درد آزادی!!))نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت. عزم سفری کرد.

از بهر او جامه ای سفید بدوخت و کاسه ای نیل به خادم داد، که

هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر

جامه ی او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال

معلوم شود.پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که:

 چیزی نکند زهره که ننگی باشد؟!!      بر جامه ی او زنیل؛رنگی باشد؟!!

خادم باز نوشت که:

گر  ز آمدن خواجه درنگی باشد     چون باز آید؛زهره،پلنگی باشدنیشخندنیشخندنیشخند

 

 

 

 

که البته اگه میسرود: وقت بازآمدنش؛زهره،پلنگی باشد قشنگتر میشد.

نه غلام؟نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

شاه عباس صفوی؛از وزیرش پرسید:((امسال وضع معیشتی مردم چگونه است؟))

وزیرش گفت؛((قربانتان گردم.به لطف درایت شما؛وضع اقتصادی مردم به حدی

خوب است که امسال تمام پینه دوزان؛به سفر حج رفتند!!))شاه عبّاس غضب

کرد و با عصبانیت سر وزیرش داد زد و گفت:((تو عجب آدمی هستی!!اگر

وضع معیشتی مردم خوب بود که باید به جای پینه دوزان؛تمام کفّاشان به

سفر حج میرفتند.چون مردم پول خرید کفش نو ندارند؛به همین خاطر هی

به کفششان پشت سر هم وصله میزنند.به همین خاطر است که اوضاع

پینه دوزان خوب شده.سریع تحقیق کن و ببین که ایراد کار کجا بوده؛تا ما

آنرا اصلاح کنیم.))!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز

بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس
بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه
در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه
در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگ...ه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!
پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه
طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه !
مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ...
صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟
دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده !نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟

بینا : آره

نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟

بینا : تو واقعا" نابینایی ؟!

نابینا : مادرزاد!

بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟!

نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی نیشخندنیشخندنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا

از این درسمی اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در

روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی

قبول ، ولی تونمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا

، نخواهد موشک هوا کندقهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.
ANSWERS OF A BRILLIANT STUDENT WHO OBTAINED 0 But I would have given him 100

Q1. In which battle did Napoleon die?
* his last battle
درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در آخرین جنگش

Q2. Where was the Declaration of Independence signed?
* at the bottom of the page
اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضا شد؟
در پایین صفحه

Q3. How can u drop a raw egg onto a concrete floor without cracking it?
*Concrete floors are very hard to crack.
چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون آن که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

Q4. What is the main reason for divorce?
* marriage
علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

Q5. What is the main reason for failure?
* exams
علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

Q6. What can you never eat for breakfast?
* Lunch & dinner
چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

Q7. What looks like half an apple?
* The other half
چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب

Q8. If you throw a red stone into the blue sea what it will become?
* it will simply become wet
اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد

Q9. How can a man go eight days without sleeping ?
* No problem, he sleeps at night.
یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

Q10. How can you lift an elephant with one hand?
* You will never find an elephant that has only one hand..
چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

Q11. If you had three apples and four oranges in one hand and four apple
and three oranges in other hand, what would you have ?
* Very large hands
اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ

Q12. If it took eight men ten hours to build a wall, how long would it take four men to build it?
* No time at all, the wall is already built.
اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر آن را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

ملا نصرالدین علاقه داشت زیاد خالی ببنده.مثل من.نیشخندنیشخندنیشخندیکروز؛یکی از

دوستانش بهش گفت:((از این به بعد اگه من دیدم داری زیادی خالی میبندی

یک اهن میکنم و تو دست از خالی بندی بردار)).نیشخندملا گفت:((باشه!!)).یکروز

ملا بین چند تا از دوستاش نشسته بود که خالی بندی کردنش گل کرد.نیشخندنیشخند

شروع کرد به خالی بستن که:((بله دوستان.من یک خونه ساخته ام که طولش

هزار ذرعه.نیشخند))در این هنگام رفیق ملا گفت:((اهن))نیشخندیکی از دوستاش پرسید:

((ملا.نگفتی عرضش چقدره!!))ملا گفت:((یک ذرع))دوستاش گفتند:((آخه ملا.این

چه کاریه؟!!چرا عرضشو اینقدر تنگ گرفتی؟))ملا هم به دوستش نگاه کرد گفت:

((خدا تنگ بگیردبر آنانی که بر ما تنگ میگیرند.))نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یکی از غذاخوریهای بین راه؛طرح مبتکرانه ای به کار برده بود

و سردر رستورانش این مطلب را نوشته بود.:((شما امروز هر چیز که

نوش جان کنید؛ما پول آن را از نوه تان میگیریم.))نیشخندنیشخندنیشخندراننده ای

همین که این نوشته رو خواند؛از ماشینش پیاده شد و غذای مفصلی

سفارش داد و خورد و نوشید.بعد بلند شد که برود؛که گارسون،با

یک لیست بسیار بلند بالا؛که باعث میشد مغز آدم سوت بکشد؛از

راه رسید و صورتحساب رو جلوی اون بنده خدا گذاشت.راننده که از

دیدن رقم نجومی صورتحساب سرگیجه گرفته بود گفت:((ببخشید.

اما شما نوشته بودید که پول صورتحساب رو از نوۀ من میگیرید.

مگر غیر از این است؟))گارسون هم با لبخند جواب داد:((آری قربان.

ما هنوز هم سر حرفمان هستیم.اما مسئله اینجاست که این

صورتحساب؛مربوط به پدربزرگ خدا بیامرزتان است.))قهقههقهقههقهقهه

نتیجۀ اخلاقی.این یک بار رو بهتون نتیجۀ اخلاقی نمیدم.نیشخندنیشخندنیشخند

برید خودتون پند اخلاقی از داستان بگیرید.نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی

عطر شیرینی مورد علاقه اش؛از طبقه پایین به مشامش رسید.


او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.


همانطور که به دیوار تکیه داده بود؛آهسته آهسته از اتاقش خارج شد

و با هزار مکافات؛خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در

آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.


او روی میز؛ظرفی حاوی صدها تکه شیرینی مورد علاقه خود را دید؛و با خود

فکر کرد یا در بهشت است؛و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت

کند چقدر شیفته و شیدای اوست را؛انجام داده  و بدین ترتیب او این جهان

را چون مردی سعادتمند ترک می کند.


او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک

تکه از شیرینیها را به دهانش گذاشت؛و با طعم خوش آن احساس کرد

جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد

که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:

دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !قهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

آرتور اش؛قهرمان افسانه ای تنیسهنگامی که تحت عمل جراحی قلب

قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.


طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای

ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"آرتور اش، در پاسخ

این نامه چنین نوشت

در سر تا سر دنیابیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند

شده و شروع به آموزش می کنند.


حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.


از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند


و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند


پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.


پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.


چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.


و دو نفر به مسابقات نهایی.


وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز

نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"


و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم

:"چرا من؟"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر؛به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل

باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور

درآمد سالانۀ من؛یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت

۱۰۰برابر شود؛اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است

آن را تعمیر کنی!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

 

 شاگردی در درس منطق مردود شد ...

به استادش معترض شد که : شما خود منطق به درستی میدانید ؟!

استاد با غرور گفت میدانم؛وگرنه استادت نبودم!

شاگرد گفت : سوالی دارم.اما اگر پاسخ را ندانی، مرا قبول خواهی کرد؟!

استاد فرمان به پرسش داد و فرمود : به یقین !

شاگرد سوال اینگونه پرسید: قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است

ولی قانونی نیست،نه قانونیست و نه منطقی، آن چیست ؟!!

استاد به فکر فرو رفت ، پس از تامّلی طولانی گفت ندانم ، و نمره کامل

به شاگرد داد.

بعد از مدتی؛استاد با بهترین  شاگردش تماس گرفت و همان سوال از او پرسید؟!

شاگرد بلافاصله جواب  داد :

- شما ۶۳ سال دارید و با یک  خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید؛که قانونی است

ولی منطقی نیست!

 - همسر شما یک معشوق ۲۵ ساله دارد که  منطقی است؛ولی قانونی نیست!!!

- این  حقیقت که شما به معشوق همسرتان؛نمره کامل دادید در حالی که

باید  آن درس را ردمیشد نه قانونی است و  نه منطقی !!! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

دختر که از پروتستانهای متعصب بود از داماد پرسید:


((آیا به مسیح و بهشت و جهنم معتقد هستی؟))

 

جوان پاسخ داد:((خیر؛من اعتقاد چندانی ندارم.))


دختر گفت: ((متاسفانه نمی توانم خود را به ازدواج با شما راضی کنم))


جوان پاسخ داد: ((اعتقادات شخصی هر کس مربوط به خود اوست؛ و ربطی

به شما ندارد)).دختر گفت:(( بهتر است با مادرم مشورت کنم)). او با مادرش

مشورت کرد و گفت:(( مادر؛ خواستگار من از همه نظر خوب و پسندیده است

ولی یک نقطه ضعف دارد؛و آن این است که اعتقادی به جهنّم و بهشت ندارد

چه کنم؟))

مادر دختر گفت:((مانعی ندارد. تو با او ازدواج کن. بعدها ما؛عملا وجود

جهنم را به او اثبات خواهیم کردنیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یک روز یک بنده خدایی که ساکن یکی از کشورهای غربی بوده؛کشورشو نمیگم.

وارد مطب یک دکتری میشه.دکتره وقتی میپرسه مشکلت چیه؛مرده اینجوری

میگه:بله آقای دکتر.محض اطلاعتون باید بگم که من تو یک کلوپ شبونه کار

میکنم.صبح که اومدم خونه؛فهمیدم که زنم به من خیانت کرده و یک نفر دیگه

هم تو اتاقش بوده.چون وقت ورودم یک سر و صداهایی شنیدم.دویدم تو اتاق.

اما کسی رو ندیدم.رفتم تو تراس؛پایینو که نگاه کردم دیدم که یک نفر همینجور

که داره میدود؛در همون حال هم داره لباس میپوشه.من هم که خیلی خشمگین

بودم؛یخچال رو از بالکن بلند کردم و پرت کردم روش.فکر میکنم علت

کمردرد من؛همین بلند کردن یخچال باشه.

نفر دوم که میاد تو؛خیلی داغون بوده.نیشخنددکتر میگه:((تو از کدوم جهنمی جون

سالم به در بردی؟))مرده میگه:((آقای دکتر؛محض اطلاعتون بگم که من؛خیلی

وقت بود که بیکار بودم.تا اینکه بالاخره کار پیدا کردم.امروز هم؛اولین

روز کاریم؛تو اون شرکت بود.اما متاسفانه فراموش کردم که ساعت رو

کوک کنم.در نتیجه،خواب موندم.از ترس اینکه اولین روز کاریم رو

دیر برسم؛لباس پوشیده و نپوشیده؛دویدم بیرون و در همون حال داشتم

لباس میپوشیدم که!!!باورتون نمیشه!! امّا؛یک یخچال از آسمون به سر من

بخت برگشته فرود اومد.نیشخندنیشخندنیشخند

سومی که یک جای سالم تو بدنش نبود.دکتره وقتی ازش پرسید که چه اتفاقی

براش افتاده؛جواب میده:((آقای دکتر.من تو یک یخچال قایم شده بودم که....نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر

هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش

و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا

با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با

صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى

نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى

هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان

عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را

بلندتر کنند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

در ایام صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر روزی احتشام الدوله

(خانلر میرزا) عمویناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران

آمد و به حضور میرزاتقی خان رسید.

امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلر میرزا وضع بروجرد چطور است؟


حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که

گرگ و میش از یک جوی آب میخورند !


امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم

آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش

آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور

احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم؛من

نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر

خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را

زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما

حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس

می‏آره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه

رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه

و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟نیشخندنیشخندنیشخند

 

پ.ن.1=خورشید خانوم.نظرات وبلاگتون از کار افتاده.بکن فکری

به حال ما.براتون کادو ارسال کردم.اما هر کاری کردم بین راه

تک زدنشنیشخندنیشخندپ.ن.2=اون دو تا نظر آخر رو خواهشأ حذفش

کنید.وجدان درد گرفتم خفننیشخندنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یکی‌ از شرکت‌های هواپیمایی برای تبلیغ و فروش بلیطهای

پرواز‌های مختلفش، تسهیلات خاصی‌ رو برای تاجرهایی که

همسرانشون رو همراه خودشون به سفر‌های هوائی اون

شرکت میبردن, در نظر میگیره و ۵۰% تخفیف روی بلیط اونها

قائل میشه. بعد از مدتی‌ که می‌بینن این طرح با استقبال خیلی‌

زیادی مواجه شده و اکثر تاجرها؛همسرانشون رو در پرواز‌ها

همراه خودشون میبرن, با فرستادن نامه‌ای به همسران این افراد

, نظرشون رو در مورد سفر‌ها جویا میشن و پاسخی که از تمام

این زنها دریافت میکنند,همین دو کلمه بوده..... کدوم سفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

زن: عزیزم... اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟

مرد: عزیزم! چرا این سوالو می پرسی؟ این سوال منو نگران می کنه!

زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟

مرد: البته که نه عزیزم!

زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟

مرد: معلومه که دوست دارم!

زن:پس چرا دوباره ازدواج نمی کنی؟

مرد: خیلی خب! اگر تو اینطوری میخوای ازدواج می کنم!

زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج می کنی؟

مرد: بله!

زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی می کنی؟

مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!

زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟

مرد: اگه اینطور بخواد خب بله!

زن (با سردی): واقعا“؟ لابد عکسهای منو هم می کنی و عکسهای اونو

به دیوار می زنی!

مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!

زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس اینطور... حتما“ بهش

اجازه میدی بجای من هر شب دست چپتو بغل کنه تا خوابش ببره !

مرد: البته که نه عزیزم!

زن: چراااااااااااااااااااااااا !!!

مرد: چون اون چپ دسته.!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که ای ابوالحسن، خواهی

که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم با

خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سام و تام؛دو دوست جدانشدنی بودند.تا اینکه سام بر اثر بیماری لاعلاجی

در بستر مرگ افتاد.تام که در لحظات آخر؛بالای سر دوستش بود؛گفت:

تام!!من و تو خیلی با هم دوست بودیم و در دوستی؛کسی به پای ما

نمیرسید.الآن که لحظات آخر عمرته؛ازت میخوام که بهم قول بدی؛بعد

از اینکه مردی و رفتی اون دنیا؛بهشت یا جهنم؛فرقی نداره.فقط بهم بگی

اونجا بیس بال هم بازی میکنند یا نه!!

تام هم جواب داد:سام!!من با تو خیلی رفیق بودم.حتمأ این درخواستتو

جواب میدم.

آنروز گذشت و تام به دیار باقی شتافت.چهار روز از مرگ تام میگذشت.

سام از خواب بیدار شده بود که احساس کرد صدایی میشنود.صدا

به او گفت:سلام سام!!منم تامنیشخندنیشخندنیشخندسام گفت:اما تام که مُرده!!

صدا گفت:آره.اما به هر حال من اینجام.و برات دو تا خبر دارم.یکی خوب

یکی بد.کدومشو میخوای اوّل بشنوی؟

سام:معلومه.اول خوبه رو بگو.

تام:خبر خوب اینه که تو بهشت هم بیسبال بازی میکنند.!!

سام:چه عالی!!خوب.حالا خبر بدت چیه؟!!

تام:خبر بدم اینه که چهار روز دیگه مسابقه داریم و اسم تو؛جزو

تیم ما رد شده.نیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

.....................................................................................

عید فطرمبارک.امیدوارم که تو این ماه هر چی دعا کرده اید؛برآورده بشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛

یکی دیگه رفت جلو گفت:


- بب…خشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟


- منظور؟


- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی

پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون

هواپیمایی که اونجاست؛مال شما بود!


- تو سیگار می‌کشی؟


- نه!


- هواپیما داری؟


- نه!


- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی

مال شرکت منه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

استفان کاوی می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات

جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد

قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها

و برداشت‌هایتان را عوض کنید.او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی،

ملموس‌تر می‌کند.

« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم

اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود

و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد

میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند.

یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و

آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن

بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد

و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض

بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما

نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی

دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با

شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم،

مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم

باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش

ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون

این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز

این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه

می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن

مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این

اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از

صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ،

داشت از کلیسا برمیگشت.
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت

 

عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .

خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای

گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست

اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟


گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد


بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می

بینی؟
گفت: خودم را می بینم !

 


عارف گفت:
دیگر دیگران را نمی بینی !


آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه


اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز

شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :


وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.


اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند


تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت

برداری،تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٤ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

در آن دورانی که کسی نمی‌توانست به وجود توالت عمومی

اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را

برنامه‌ریزی کرد.

مهمان‌خانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود

در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در

مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامه‌ای به مدیر مدرسه

سؤال کرد که آیا درمهمانخانهء مزبور  wcوجود دارد یا خیر.


مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان
انگلیسی نداشت. نزد کشیش

محلّیرفت و پرسید که  wcبه چه معنی است. کشیش هم تا آن

زمان نشنیدهبود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این

دو حرف را بیابند ونهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور

طالب

Wayside Chapel

 است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:

خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما می‌رسانم که در 9

مایلی مهمانخانه یک  wcوجود دارد که در میان بیشه‌ای از

درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا

گرفته است. این  wcگنجایش 229 نفر را دارد وروزهای

یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری

درماه‌های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف

بیاورید.. امّا، دراین WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد.

این وضعیت مطلوبی نیست.بخصوص اگر عادت داشته باشید

مرتّباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر

من در  wcازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات

کرد. واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده

نفرنشسته بودند. مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار

دلپذیر بود. از هرزاویه می‌توان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم

بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از

آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البتّه برای او بسیار

دردناک است.

البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را

با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان

بسیار دلپذیر است.دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیایند و

تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم

روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازندۀاُرگ نیز می‌آید و

همراهی می‌کند..جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است

که هر وقت کسی وارد می‌شودزنگ می‌زند. بازاری هم در

آنجا داریم که نشیمن‌گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون

بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین چیزی لازم بوده

است.چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در

جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.


 با احترامات فائقه – مدیر مدرسه


خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البتّه هیچوقت

به هندوستان نرفت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۱ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل

جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد

کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و

دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین

می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به

کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار

بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را

از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد

 

فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه

سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن

پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت

،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد

،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده

بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند

وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .

کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای

رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن

ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند

که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که

می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات

دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او

را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از

چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی

از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به

عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ

.چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و

این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی

جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .

جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف

چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .و به این میگن؛قسمت؛

تقدیررسرنوشت؛یا هر اسم دیگه ای که روش میذارید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری

از حضار؛خندیدند.

 

اومجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

((وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،


پس چرا بارها و بارها؛به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای

مشابه؛ادامه میدهید؟))

 گذشته را فراموش کنید و به افق پیش رو بنگرید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور

شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای

پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا

مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را

بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه

از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین

موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی

که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که

دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ

از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین

افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر

خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند

و هم خودش را از بین می برد.نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر
۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!نیشخندنیشخندنیشخند
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!خیال باطل
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!نیشخندنیشخندنیشخند

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از آنها صلیبی در

جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود. مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو

نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می . کشیشی

که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب

نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد. رفت

جلو و گفت:

«رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یک کشور کاتولیک هست، تازه مرکز مذهب

کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی

دهند، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته

است. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو.» گدای

پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت:

«هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین* بازاریابی یاد بده؟»

* گلدشتین یک اسم فامیل معروف یهودی است

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به

مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟


قرآن.


- از کجای قرآن؟


- انا فتحنا

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.


سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.


نادر گفت: چر ا نمی گیری؟


گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.


نادر گفت: به او بگو نادر داده است.


پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.


می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد.

زیاد می‌داد.


حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.


از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه

گورکانی پیروز شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص

انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد

گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول

کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی

بودند،برد.استاد گفت:

خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:


-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.


-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.


-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟


و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست

دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط

موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود

فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی

یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام

خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و

سالم در کنار من خوابیده است.

...........................................................................................
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او در

خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

...........................................................................................
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم

..........................................................................................

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای

خوردن دارم.

............................................................................................
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار

کردن را دارم.

...........................................................................................
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای

دارم.

...........................................................................................
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن

دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

.........................................................................................
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن

دارم.

.......................................................................................
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای

پوشیدن دارم.

............................................................................................
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز

زنده ام.

..........................................................................................
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات

سالم هستم.

.........................................................................................
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی

دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم. 

............................................................................................

شکر. شکر. خدا را شکر.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در

کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی

آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض

بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه

و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش

را داشت.خانم جوان در دل گفت:

از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد

خیلی خجالت کشیدمنیشخند

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما

افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشتنیشخند

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را

بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم؟نیشخندنیشخند

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات

تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی

بزندقهقههقهقههقهقهه

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم

و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی

می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت

مینامیم.


 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

بچه که بودم برف تا زانو می بارید. پدر برایم تعریف می کرد که زمان او برف تا

زیر گلویشان می باریده طوری مجبور می شدند از زیر آن تونل بزنند. می گفتم:

"بابا، خالی می بندی". این روزها نم برفکی که می زند و قطع می شود پسرم ذوق

می کند. برایش تعریف می کنم زمان ما برف تا زانو می بارید. می گوید:"بابا، خالی

می بندی". احتمالا پسرم به پسرش خواهد گفت:"زمان ما یک چیز سرد و سپیدی از

آسمان به زمین می ریخت" و پسرش خواهد گفت: "بابا، خالی می بندیقهقههنیشخندقهقهه
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زندگی زناشویی  پرسیدند.
جواب داد:

1=اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

2=اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

3=اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =

100
4=اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم

=1000                                         
5=ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

روزی؛چهار مرد کاتولیک و یک زن؛در یک بار؛مشغول صرف نوشیدنی

بودند.یکی از مردها گفت:من؛پسری دارم که کشیش است و مردم هر جا که او را

ببینند؛به او پدر؛میگویند.مرد دوّم گفت:من هم پسری دارم که اسقف است.وقتی به

جایی وارد میشود،همه او را سرورم خطاب میکنند.مرد سوم هم گفت:من هم

پسری دارم که کاردینال است.به هر مجلسی که میرویم،همه او را عالیجناب صدا

میکنند.مرد چهارم گفت:اتفاقأ پسر من؛پاپ است.هر جا که وارد میشویم؛همه او را

قدّیس بزرگ صدا میکنند.در اینجا؛زن حاضر در سر میز به سخن آمد و گفت:من

هم؛دختری دارم.24 ساله.178سانت قد.دور کمر61.چشمان آبی و موهای

بولوند.به هر مجلسی که وارد میشویم؛همه میگویند:اُه.خدای من!!!قهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٧ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

مسافر تاکسی آهسته روی شانۀ راننده زد و گفت:((همین بغل
پیاده می شوم.)) راننده جیغ زد، کنترل ماشین را از دست داد
 نزدیک بود که بزنه به یک اتوبوس. از جدول کنار خیابان
رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی
پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و
مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که
 راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت
این کار رو تکرار نکن. من را تا سر حد مرگ ترساندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یک ضربة
 کوچولو؛آنقدر تو را می‌ترساند"
 
راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه
 که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می‌کنم. آخه من
25
 سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم.قهقههقهقههقهقهه
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود.

پس از مراجعه پرسید:


-
جرج از خانه چه خبر؟


-
خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد


-
سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟


- پرخوری قربان


-
پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟


-
گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد


-
این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟


-
همه اسب های پدرتان مردند قربان


-
چه گفتی؟ همه آنها مردند؟


-
بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند


-
برای چه این قدر کار کردند؟


-
برای اینکه آب بیاورند قربان


-
گفتی آب؟ آب برای چه؟


-
برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان


-
کدام آتش را؟


-
آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد


-
پس خانه پدرم سوخت؟ علتآتش سوزی چه بود؟


-
فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان


-
گفتی شمع؟ کدام شمع؟


-
شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان


-
مادرم هم مرد؟


-
بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت ُ دیگر بلند

نشد.

 
-
کدام حادثه؟


-
حادثه مرگ پدرتان قربان


-
پدرم هم مرد؟


- بله قربان... مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید؛مرد


-
کدام خبر را؟

- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از

بین رفت وحالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من

جسارت کردم قربان. خواستم خبرها راهر چه زودتر به شما

اطلاع بدهم قربان

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا

سی تومن پول احتیاج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی

ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و

بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت این پول چیه ؟

تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو بردم

پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن

هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتوت بودقهقههقهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()


خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر

آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط

به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده

بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می‌روند.


 خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت

سر همسران خود قدم بر می‌دارند و علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان

شادمانه سنت قدیمی‌را پاس می‌دارند.
خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می‌پرسد: چرا شما زنان اینقدر

خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش

می‌کردید همچنان ادامه می‌دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می‌گوید: بخاطر مین‌های

زمینی!!قهقههقهقهه

همیشه در پس هر مسئلۀ غیر قابل فهم؛دلایل منطقی و ساده ای وجود داره.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

واعظی در بالای منبر هنگام دعا کردن گفت هر چه مشروب

خور است نابود کن.هرچه رشوه گیر است ذلیل کن.هر چه

قمار باز است رسوا کن. از قضا حاکم وقت تمام این عیب ها

را دارا بوده است.برای واعظ پیغام می فرستد که شما هر چه

فاسق است نفرین می کنید لااقل مرا استثناء کنید که به عذاب

الهی دچار نشوم!واعظ قبول کرد.فردای آن روز واعظ هنگام

دعا کردن گفت پروردگارا! هرچه مشروب خور است غیر از

جناب حاکم همه را نابود کن.هر چه رشوه گیر است غیر از

جناب حاکم همه را ذلیل کن هرچه قمار باز است غیر از

جناب حاکم همه را رسوا کن.برای حاکم خبر آوردند که چه

نشسته ای که آبرویت رفت و واعظ بالای منبر چنین عباراتی

را گفته است!حاکم  فورا برای واعظ پیغام فرستاد دیگر

استثناء قائل مشو همه را از دم بگو.قهقههقهقهه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سلام به دوستان عزیز.بعد از مصیبت نامۀ امروز بیاید یک کم بخندیم وغصه

رو از دلمون پاک کنیم.این داستانک بی نظیر رو خیلی وقت پیش خونده بودم و

کلی هم خندیدم اسیدی.نیشخند.همون اساسی خودمونه با کمی تغییر کاربری.نیشخند

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد


چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان

را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.

. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود

و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر

یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید،

عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن

نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید.

پرستار می‌آید.

ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟

«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».

«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟

«از 10سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش

شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه».

«10سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».

«شما گوشی‌تون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما

برید». «کما»؟!

باورتان نمی‌شود که در اسفند1387 به کما رفته‌اید و تیرماه 1412 به هوش

آمده‌اید. مطمئن هستید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان

باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه

سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌کنید تا زودتر

مرخص‌تان کند.

«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».

«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»!

«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».

«چه اتفاقی افتاده»؟

«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست».

چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی

خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌کنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»؟

«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..

از پرستار می‌خواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا

کنید..

«اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟

«منظورت چه چیزاییه»؟

«هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟

«نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون

نمیارن».

«طرح جدید چیه»؟

«اگر راننده‌ای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش می‌برن

پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمی‌شه».نیشخندنیشخندنیشخند

«میدون آزادی هنوز هست»؟

«هست، ولی روش روکش کشیدن».نیشخندنیشخند

«روکش چیه»؟سوال

«نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند».قهقهه

«برج میلاد هنوز هست»؟سوال

«نه! کج شد، افتاد»!نیشخند

«چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن».تعجب

«محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت کنه».نیشخندنیشخند

«چی؟!.... هواپیما خورد بهش»؟تعجب

«اوهوم»!

«چه‌طور این اتفاق افتاد»؟سوال

«هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستوران‌گردان برج».

«این‌که هواپیمای خوبی بود. مگه می‌شه این‌جوری بشه»؟

«هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها

نرسید، اون اتفاق افتاد».نیشخند

«چند نفر کشته شدن»؟

«کشته نداد».

«مگه می‌شه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟

«نه! رستوران 4سال پیش تعطیل شد»..

«چرا»؟

«آشپزخونه‌اش بهداشتی نبود».نیشخندنیشخند

«چی می‌گی؟!... مگه می‌شه آخه»؟تعجب

«این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و

هات‌داگ....».نیشخند

«الان وضعیت تورم چه‌جوریه»؟

«خودت چی حدس می‌زنی»؟

«حتما الان بستنی قیفی، 14هزار تومنه».

«نه دیگه خیلی اغراق کردی. 12هزار تومنه».نیشخند

«پراید چنده»؟

«پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟قهقهه

«این دیگه چیه»؟تعجب

«بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایده‌ای از نیسان قشقایی

ساختن».نیشخند

«همین جدیده، چنده»؟

«70میلیون تومن».

«پس ماکسیما چنده»؟

«اگه سالمش گیرت بیاد، حدود 2 یا 2 و نیم....».نیشخند

«یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟

«آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده».

«تونل توحید چه‌طور»؟

«تا قبل از این‌که شهردار بازنشسته بشه، تمومش کردن».

«شهردار بازنشسته شد»؟

«آره».

«ولی تونل که قرار بود قبل از سال1390 افتتاح بشه».

«قحطی سیمان که پیش اومد، همه طرح‌ها خوابید».عینک

«چندتا خط مترو اضافه شده»؟

«هیچی! شهردار که رفت، همه‌جا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری

دادن».

«یعنی چی»؟

«از تونل‌هاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن».نیشخندنیشخند

«اتوبوس‌های BRT هنوز هست»؟

«نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار

می‌شد».قهقهه

«توی نقش‌جهان اصفهان دیده بودم از اونا...»

«نقش‌جهان رو هم خراب کردن».

«کی خراب کرد»؟

«یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه‌عباسه، یونسکو هم نتونست

حرفی بزنه».نیشخند

«خلیج‌فارس چه‌طور؟»

«اون هم الان فقط توی نقشه‌های خودمون، فارسه. توی نقشه گوگل هم نوشته

خلیج صورتی».قهقهه

«خلیج صورتی چیه»؟

«بعضی‌ها به نشنال‌جئوگرافیک پول می‌دادن تا بنویسه خلیج عربی، ایران هم فشار

میاورد و مدرک رو می‌کرد. آخرش گوگل لج کرد، اسمش رو گذاشت خلیج

صورتی...»قهقهه

«ایران اعتراضی نکرد»؟

«چرا! گوگل رو فیلتر کردن».نیشخند

«ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم».نیشخند

«یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»!

«چیو»؟

«این‌که همه این چیزها رو خالی بستم».نیشخند

«یعنی چی»؟

«با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما

خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک

ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشی‌ات هم خستگی ناشی از کار بود.

چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگی‌ات»!نیشخند


«شما جنایتکارید! من الان می‌رم با رییس بیمارستان صحبت می‌کنم».عصبانی

«این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود».

«ازش شکایت می‌کنم»!

«نمی‌تونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته».نیشخندخندهقهقههقهقهه


نتیجۀ اخلاقی.:دست بالای دست؛بسیار است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.


دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من

را عوض کند.


مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..


لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی ...


مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!


دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست!


مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

 یک مغازۀ شوهر فروشی در نیویورک باز شده بود که زنها میتوانستند در

آنجا؛شوهر مورد علاقه شان را پیدا کنند.پس از ورد تابلویی به چشم میخورد؛به

این مضمون.((این ساختمان 6طبقه است و ارزش شوهرهای یک طبقه بالاتر؛از

شوهرهای طبقۀ پایین؛بالاتر است.شما فقط میتوانید یک شوهر از طبقۀ دلخواهتان

انتخاب کنید،ویا به طبقۀ بالاتر بروید.نکتۀ قابل توجه این است که شما نمیتوانید به

طبقۀ پایین تر برگردید و شوهر انتخاب کنید.با سپاس از شما بازدیدکنندۀ

گرامی)).یک روز؛زنی وارد این ساختمان شد.در طبقۀ اوّل؛تابلویی دیده میشد به

این مضمون.((تمام مردهای این طبقه؛دارای شغل ثابت هستند.))مردان آنجا به

نظرش جالب آمدند.امّا تصمیم گرفت که از طبقات بالاتر هم دیدن کند.در تابلوی

طبقۀ دوّم،این عبارت نوشته شده بود.((تمام مردهای این طبقه؛دارای شغل ثابتی

هستند واز بچّه ها خوششان می آید.))زن گفت:خوبه.اما بریم ببینمیم طبقۀ سوّم چه

خبره.در تابلوی طبقۀ سوّم نوشته شده بود.((تمام مردان این طبقه؛دارای شغل ثابت

هستند و از بچه ها خوششان می آید و بسیار خوش تیپ و خوش قیافه

میباشند.))زنه گفت:خوبه.اما باید رفت و دید در طبقۀ چهارم چه تیپ مردهایی

وجود دارد.در تابلوی طبقۀ چهارم؛این عبارات نقش بسته شده بود.((تمام مردان

این طبقه؛دارای شغل ثابت هستند و از بچه ها خوششان می آید و بسیار خوش

تیپ و خوش قیافه هستند و در کارهای خانه هم کمک میکنند.))زن که حسابی

خوشش اومده بود وارد طبقۀ پنجم شد که تابلوش این بود:((تمام مردان این

طبقه؛دارای شغل ثابت هستند و از بچه ها خوششان می آید وبسیار خوش تیپ و

خوش قیافه میباشند و در کارهای خانه هم کمک میکنند و مردانی بسیار رمانتیک

هستند.))زن گفت.این خیلی خوبه.اما من شوهرم رو از طبقۀ ششم انتخاب

میکنم.به طبقۀ ششم که وارد شد؛دید که روی یک تابلوی دیجیتالی بزرگ و

زیبا؛این جملات نقش بسته.((شما 3145678بازدید کننده از این فروشگاه

هستید.باید به اطلاعتان برسانم که در این طبقه؛مردی وجود ندارد.این طبقه فقط

برای این است که ثابت کنیم که زنها را به هیچ وجه نمیشود راضی کرد.از بازدید

شما از فروشگاه شوهر؛سپاسگذاریم و اوقات خوشی را برایتان آرزو میکنیم.))

نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندالبته بحث سر اینه که مردها رو نمیشه به همین راحتی راضیشون

کرد.این مشکل دو جانبه است.نه غلام؟نیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

سال 1998که به کشور تایلند رفته بودم؛از معبد بودای طلایی بازدید کردم.آنچه

میخوانید سرگذشت مجسمّۀ بودای طلائیست.در سال 1957گروهی از راهبان؛باید

یک مجسّمۀ بودای گلی را،به محل جدیدی انتقال میدادند.به علّت ساخت بزرگراه

به سوی بانکوک؛محل معبد،باید تغییر میکرد.هنگام حمل تندیس؛با جرثقیل،به دلیل

سنگینی آن،مجسّمه ترک خورد و نکتۀ مهمتر این بود که باران،آغاز شد.راهب

ارشد که گمان میکرد ممکن است بودای مقدّس آسیب ببیند؛دستور داد مجسمه را

بر زمین بگذارند و رویش را با چادر بپوشانند تا از آسیب احتمالی مجسمه

جلوگیری شود.پاسی از شب نگذشته بود که راهب ارشد،برای بازدید از

مجسّمه؛به سراغش رفت.او چراغ قوه را به زیر چادر برد؛تا از خشک بودن

مجسّمه مطمئن شود.همینکه نور چراغ قوّه به ترکها خورد؛او درخشش ضعیفی

رادید.به معبد رفت.یک قلم و چکش آورد و به کندن گلها پرداخت.هرتکّه گل را

که میکند روشنایی بیشتر میشد.چندین ساعت طول کشید تا او؛خود را با بودای

طلایی زیبایی مواجه دید.تاریخ شناسان معتقدند که سالها پیش؛ارتش برمه به تایلند

حمله کرد.راهبان که گمان میکردند کشورشان به زودی مورد حمله قرار

میگیردبودای طلایی و باارزش خود را،با گل پوشاندند تا گنجینۀ خود را از گزند

برمه ایها مصون بدارند.به نظر میرسید که برمه ایها؛تمام راهبان را قتل عام کردند

و راز بودای طلایی؛تا آن روز در سال1957ناگفته باقی ماند.در بازگشت از تایلند

با خودم فکر میکردم همۀ ما مثل راهب بودای طلایی هستیم.ما در مسیر

زندگی،بین دو تا سه سالگی به پنهان کردن اصل طلایی خویش میپردازیم.وظیفۀ

ما اکنون مثل آن راهب است که قلم و چکش به دست بگیریم و بار دیگر خود

واقعی خودمان را کشف کنیم.

برگرفته از کتاب بسیار زیبای غذای روح؛وعدۀ اوّل

هر انسان؛مثل تکه ای از طلاست.اگر به حلقۀ طلا  ویا ساعت طلا و یا زنجیر

طلا تبدیل شود میتوناد بگوید که من یک حلقه و یا زنجیر و یا ساعت هستم.اما باید

به خاطر داشته باشد همۀ این شکلها موقتی هستند و حقیقت ثابت و پایدار این است

که او طلاست.یعنی به هر شکلی هم که درآید باز هم جوهر وجودی او از

طلاست.پس بیایید در حفظ و رشد این معدن طلا کوشا باشیم.

دیپاک چوپرا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

شاگرد در کلاس،به استاد گفت:((استاد.تا شما خدا را به من،نشان ندهید من خدا را نه

قبول میکنم و نه پرستش.))استاد رفت ته کلاس ایستاد و از شاگرد پرسید:((بگو ببینم

جوان.میتوانی الآن من را ببینی؟))شاگرد گفت:((نه))استاد پرسید:((چرا؟))شاگرد

جواب داد:((چون من؛پشتم به شماست.پشت سرم که چشم ندارم که بتونم شما رو ببینم

که!!!))نیشخندنیشخند.استاد اومد کنار شاگرد و گفت:((حکایت خدا هم حکایت منه.تا وقتی

که پشتت به خدا باشه نمیتونی ببینیش.))

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن

فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه

ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت:

((ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما

فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در

اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت

دعای شما شمعی روشن کنم.))

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون

جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت:(من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل

می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15

سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام)

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی

اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج

جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به

راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده

بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و

فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول

همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و

مرج هم مامانشون ایستاده بود.

کشیش گفت:((فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو

شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.))

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن
کردین خاموش کنه!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش

است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای

احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ...

بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی

زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»

پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو

برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ

میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

رییس: «از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

 

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که


 انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم


دو جین غذا را در خورجین ریخت. مشک پرآبی بر داشت و به راه افتاد.


 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش


جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.


در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجّه او را جلب

 
کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته


می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا ه
م،


که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان


داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و


افسرده در سایه درختی  ایستاده بود که رهگذری گرما زده با


 کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به


 رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او


گفت:"تو شیطان هستی!"


ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"


" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر


می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه


ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:


مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !


از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !


به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !


به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !


از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !


حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس


آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"


شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.


مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و

۴ تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.

وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند

بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.

بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه

بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.

مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”

زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

خیاطی میگفت:((اگر شما هنگام خواب؛جیبهای لباسها را خالی کنید

زیباتر به نظر میرسند و بیشتر عمر میکنند.))بنابراین من،قبل از خواب

اشیائی که در جیبم دارم؛مثل چاقو؛خودکار؛کیف پول؛سکّه و چیزهایی

از این قبیل را از جیبم در می آورم و آنها را مرتب روی میز میچینم.

چیزهایی مثل کاغذ پاره که زائد هستند را هم؛دور میریزم.یک شب که

مشغول اینکار بودم؛به این فکر افتادم که خالی کردن ذهن؛مانند خالی

کردن جیب است.همه ما در طی روز؛مجموعه ای از آزردگی

پشیمانی؛خشم،نفرت،عصبانیت و غیره رو جمع آوری میکنیم.

اگر اجازه بدهیم که این افکار؛انباشته شوند باعث سنگین شدن

ذهن میشوند.و تبدیل به یک عامل مختل کنندۀ آگاهی میشوند.وقتی

ذهن سنگین میشود باعث بدخوابی هم میشود که منشأ بسیاری از

مشکلات و تنشها هست.سعی کنید قبل از خوابیدن ذهنتان را هم مثل

جیبتان خالی کنید.وقتی ذهن سبک میشود آن وقت است که با

خوابیدن آرامش میگیرد و به تجدید قوا میپردازد.

باز هم مثبت درمانی اثر وینسنت پیل

...............................................................................

من که میدونم الآن دیوونه چی میخواد بگه.میخواد بگه جیبها خیلی

سریع خالی میشوند.اما ذهن با سرعت جیب نمیتونه خالی بشه.نیشخند

اما به هر صورت باید تلاش کرد که ذهن رو هم مثل جیب خالیش

کرد.البته باید اول حالیش کرد؛بعدأ خالیش کرد.نیشخند


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

درزمانهای دور،در دهی؛کشاورزی با پسرش و یک

اسب نر زیبا،زندگی میکردند.یک روز؛اسب نر این

کشاورز فرار کرد.تمام روستاییان برای دلداری اومدند

و گفتند:((عجب بد شانسی ای بود که اسبت فرار کرد))

پیرمرد گفت:((از کجا میدونید که این بد شانسی من

بوده یا خوش شانسی؟))مردم گفتند:((بابا تو چقدر خنگی؟

معلومه که از بدشانسی تو بوده دیگه!!!))دوروز بعد

از این واقعه؛اسب فراری با ٢٠ رأس اسب زیبا

برگشت.همه اومدند بهش تبریک بگن.گفتند:((عجب

خوش شانسی هستی.اسبت با ٢٠رأس اسب زیبا

و گران قیمت برگشته))پیرمرد گفت:((از کجا میدونید

که این؛خوش شانسی من بوده یا بد شانسی؟))فردای

اون روز،پسر روستایی موقع سواری از اسب افتاد

و پایش شکست.باز مردم ده اومدند برای دلداری

((عجب بد شانسی بزرگی آوردی که پسرت پاش

قلم شدنیشخند))پیرمرد گفت:((از کجا میدونید که این؛

بدشانسی من بوده یا خوش شانسی من؟))مردم ده؛

عصبانی شدند و گفتند:((خنگ خدا.معلومه که این از

بدشانسیت بوده دیگه!!!))دو روز بعد از این واقعه

بود که اومدند تو اون ده و برای جنگی که در راه بود

جوانهای اون ده رو برای سربازی بردند.اما پسر مرد

روستایی رو؛به این علت که پاش قلم شده بودنیشخندنبردند.

باز مردم ده اومدند و گفتند:((عجب خوش شانسی ای

آوردی که پسرتو نبردند به جنگ))باز مرد روستایی

گفت:((از کجا میدونید........))همیشه گذشت زمان

به ما نشون میده که اتفاقی که برامون افتاده؛به صلاح

ما بوده یا به ضرر ما.چه بسا اتفاقاتی که به ظاهر بد

هستند.اما خدا صلاح ما رو در اون دیده.پس هیچ وقت

ناشکری نکنید و اجازه بدهید که گذشت زمان به شما

نشون بده که اون واقعه به صلاح شما بوده یا به ضرر

شما.به قول دوستی که میگفت:((تصمیمهای خدا؛خیلی

مرموزند.اما همیشه به نفع ماست.))شاد باشید و در پناه

حق.


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

زن و شوهری؛در آمریکا،به عنوان زوج نمونه

شناخته شدند.چون به مدّت ٢۵سال؛بدون کوچکترین

دعوایی،با هم و زیر یک سقف،زندگی کرده بودند.

روزنامه نگارها اومدند که با این زن و شوهر مسن

مصاحبه کنند،تا راز زندگی زناشویی موفق را،کشف

کنند.مرد؛در جواب روزنامه نگارها اینگونه گفت:((

یادش به خیر.همه چیز از زمان ماه عسلمون شروع شد.

تو اولین روز ماه عسلمون،رفتیم و دو تا اسب

کرایه کردیم.اسب من،خیلی آروم بود و فرمان بردار.

اما اسب زنم،یک کمی چموش بود.زنم که سوار

بر اسب شد،اسبه چموشی کرد و در نتیجه زن من

به زمین خورد.زنم با آرامش بلند شد و به اسبه

گفت:((این،بار اوّلت بود))سوار اسب شد و اسبه

دوباره چموشی کرد.و زن من دوباره از اسب

به زمین افتاد.بلند شد و با آرامش دوباره به اسبه

گفت:((این هم،بار دومت بود.))بار سوم که اسبه

چموشی کرد؛زنم با آرامش هرچه تمام تر؛

تفنگ دولولش رو از تو خورجین درآورد و به

اسب بیچاره شلیک کرد و اونو کشت.من حسابی

عصبانی شدم و سرش داد زدم و گفتم:((بیشعور

احمق؛این چه کاری بود؟حیوان بیچاره رو کشتی))

زن من هم با کمال آرامش به من رو کرد و گفت:((

این،بار اوّلت بود))نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و

همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او

اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و

اصفهان حکم می راند .

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :...

باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .


ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک

گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .


ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در

عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند

ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که

می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است

برروی زنی شمشیر می کشد به

سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر

محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر

کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .


پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از

لشکرکشی به ری خودداری کند .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...

آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط بهنام منصوری نظرات ()

Design By : Pars Skin